You are currently browsing the category archive for the ‘کافه کتاب (کتاب نویسی)’ category.

کتاب صوتی تجربه‌ی جدیدی ست. «نمی‌رسم رمان بخوانم» که خیلی جمله‌ی پر تعارف و پراحترامی ست! درواقع من تنبل‌ترین آدم‌‌ها شده‌ام در کتاب خواندن. از طرفی هم البته دسترسیم به کتاب‌هایی که دلم می‌خواهد ،با همان شکل و شمایل مفروض و موزون، محدود شده است. دیگر این‌طور نیست که دستم را دراز کنم و کتاب مورد علاقه را از کتابخانه بردارم یا بروم تا شهر کتاب و بخرمش. قدر بدانید خلاصه…

حالا بینوایان -کتابی را که همیشه دلم می‌خواست بخوانم و نشد- دانلود کرده‌ام و هر شب قبل از خواب بخشی از آن را گوش می‌کنم. کتاب به نیمه رسیده است. هرگز قصه را این‌جور ندیده بودم. راوی دارد کتاب را می‌خواند و من بی‌آن‌که چشمانم کلمات را در صفحه‌ای جستجو کنند یا به دنبال تصاویر روی پرده‌ای بدوند، در دنیای این قصه غرق می‌شوم. چرا همیشه فکر می‌کردم قهرمان این داستان ژان والژان است؟ چه اشتباه بزرگی!

چشمانتان را ببندید و لختی با من تصور کنید اسقف میریل را که با لبخند ،بی منت، رو به ژان والژان می‌کند و می‌گوید «چرا شمعدان‌های نقره را فراموش کرده بودی؟» بعد به مستخدم کلیسا نهیب می‌زند که شمعدان‌ها را بیاورد و در توبره‌ی ژان والژان بگذارد. ژان والژان را ببینید. به جرم دزدی ظروف نقره در چنگ ژاندارم‌ها گرفتار آمده است و کشان کشانش آورده‌اند تا خانه‌ی اسقف و حالا مبهوت دارد اسقف را نگاه می‌کند. فکر می‌کند لابد خواب است و این‌ها رویا ست. شاید هم اصلن مرده است و این، آن یکی دنیاست! ژاندارم‌ها را ببینید که گیج شده‌اند. مستخدم را ببینید که هنوز مردد است چیزی که شنیده است درست باشد. خودتان را بگذارید جای ژان والژان و ببینید چه بر سرتان آورده است این پیرمرد… این چه کاری بود آخر؟!

از این پس، هوگو صدها صفحه در شرح جدال اسقف پیر با مظاهر پلیدی و کژی نوشته است. نخستین مظهر شر که از پا در می‌آید خود ژان والژان است. او بلافاصله پس از سرقت سکه از کودکی که سر راهش سبز شده است، با حسی مواجه می‌شود که پیش‌تر با آن بیگانه بود. تا آن لحظه همواره دزدی را حق خود و تنها راه انتقام از محیطی می‌دانست که بسیار با او جفا کرده بود. حالا این اولین بار است که ژان والژان طعم تلخ عذاب وجدان را می‌چشد و از همین جا هم می‌شود شهردار مادلن؛ بخوانید اسقف میریل. اسقف در نبردی خاموش ،یک به یک، ژان والژان شرور، تناردیه‌ی طمعکار، و بازرس ژاور بی‌رحم را شکست می‌دهد.

آن طرف ماریوس حدود یک قرن است که دارد به امید زدودن فقر، برقراری عدالت قضایی، و رهایی از جنگ و خشونت انقلاب می‌کند و مدام زمین می‌خورد. از چاله‌ی لویی شانزدهم به چاه روبسپیر می‌افتد؛ از روبسپیر به دامان ناپلئون پناه می‌برد؛ بوربون‌ها را با لویی هجدهم برمی‌گرداند؛ سلطنت را باز پس می‌فرستد و یک جمهوری دیگر می‌نشاند سر جایش که مثلن رئیسش (ناپلئون سوم) با رای مردم انتخاب شده است؛ و هنوز معنی جمهوری را درست و درمان نفهمیده، به‌ش حالی می‌شود که کودتا چیست!

اسقف اما خودش آستین بالا می‌زند و به جنگ فقر و شرارت و دستگاه قضا و خشونت می‌رود. دست آخر هم ماریوس زخمی را به دوش می‌کشد و از میانه‌ی میدان نبرد، از عمق فاضلاب‌های پاریس بیرونش می‌کشد. اسقف می‌خواهد راهی را که پیش‌ از این به ژان والژان نشان داده بود ،کوزت را، به ماریوس ،به یک ملت انقلابی، هم نشان بدهد. باری ماریوس لجبازتر از این حرف‌ها ست و به این سادگی همراه نمی‌شود، تناردیه‌ ذاتن برده‌دار است و هیچ مهار اخلاقی ندارد، و ژاور ریاضی‌دانی وسواسی ست که فرمولش قانون را با عدالت و اخلاق یکی می‌داند. القصه راه هموار نیست اما اسقف، اسقف است و اسقف می‌ماند و خسته نمی‌شود و ایمان فرو نمی‌نهد. دیگران جملگی بینوایانند.

Advertisements

اکنون لیدی ال سر خود را از روی ناامیدی می‌جنباند. چه پیر خر پر طمطراقی شده است! سال‌ها پیش این خرفتی اهمیت نداشت چون لااقل ظاهرش خوشایند بود. او همیشه مردان خوش‌قیافه را دوست داشت و عیوب فراوانی را به آنان می‌بخشود. حتی گاهی اصلن توجه نمی‌کرد که چقدر احمقند. تنها زمانی طرز تفکرشان اهمیت پیدا می‌کرد که پیر می‌شدند. وقتی بعد از یک والس به سنگینی نفس می‌کشند؛ وقتی به جبران کارهایی که از انجام دادنش عاجزند پرخوری می‌کنند؛ هنگامی که چهره‌ها و لب‌ها آتش و شور خود را از دست می‌دهد٬ دیگر باید سعی کنند که زنان را درک کنند چون تنها راه کامجویی‌شان همین است.

[لیدی ال-رومن گاری]

نتیجه ۱: دلبندم ترسا؛ درک کردن زن‌ها باشد برای وقتی که از ت[بییب]م افتاده‌ای.

نتیجه ۲: فعلن درک هم نخواستی بکنی٬ نکن اما لطفن کمر همت ببند که کمتر احمق باشی. برای خودت می‌گویم ترسا جان! دانایی٬ فراست٬ و عمق به هیچ کارت هم که نیاید٬ دستکم عصای دستت است به وقت پیری.

مهرداد اوستا حکایتی را تعریف می‌کند به نام «شکار آهو».* می‌گوید به همراه جمعی دیگر از دوستانش در دامنه‌ی سیاه‌کوه، گله‌ای آهو را رصد می‌کنند و به نیت صید‌شان ترتیب یک محاصره‌ی چند ساعته را می‌دهند. گویا از یک صبح تا غروب طول می‌کشد تا جیپ‌های شکارچیان از چهار سو راه را به گله تنگ کنند. لحظه‌ی شکار که نزدیک می‌شود٬ آهوی نر گله که حکم قیم و نگاهبان را داشته است حیله‌ای سوار می‌کند و آهو‌بره‌گان را به سمت دره می‌رماند و خود راهی دیگر در پیش می‌گیرد تا صید آسان شمرده بشود و شکارچیان از خیر صید بقیه بگذرند. شکارچیان هم خود را در میان دو انتخاب ،یکی آسان و دیگری مشکل، مخیر می‌بینند و ترجیح می‌دهند همان آهوی نر را به دام بیاندازند. در لحظه‌ی واپسین که آهوی نر به دام شکارچیان افتاده است٬ نگاه بی‌قرار آهو که به دوردست خیره شده بود٬ توجه صیادان را به خود جلب می‌کند. می‌بینند آهو به نقطه‌ای چشم دوخته است که گله‌اش ایستاده‌اند و صید راهبر و نگاهبانشان را نظاره می‌کنند. اوستا می‌گوید دل شکارچیان از دیدن درد بی‌نهایتی که در نگاه آهو بود به رحم آمد و آهو را رها کردند. می‌گوید آهو ناباورانه دوید و بعد ایستاد و ما را نگریست و انگار نگاهش پر بود از امتنان و اعتماد.

چند روز بعد٬ در روستایی که شکارچیان دل‌رحم سکنی گزیده بودند٬ صدای سرنا و دهل بر می‌خیزد. اوستا می‌گوید از کلبه بیرون آمدیم و دیدیم آهوی نر و چهار پنج آهو‌بره به چنگ شکارچیانی دیگر افتاده‌اند. صیادان می‌گفتند آسان‌ترین آهوانی بوده‌اند که شکار شده‌اند. صیادان می‌گفتند گله‌ی تنبل حتی به خود زحمت فرار نداده بود! اوستا با این جملات روایتش را به پایان می‌رساند: «حیوان بیچاره انگار از آنان نیز چشم مهر داشته است. او اغفال گذشت ما شده بود و ناگزیر جان خود و کودکانش را بر سر این خوشدلی گذاشت.».

دوم خرداد ۷۶ کمتر کسی باور داشت حاکمیت سر به تمکین آرای عمومی بگذارد. مردم گله‌ای بودند دیرباور که امیدی به لطف و مرحمت صیاد نبسته بودند. ساعت دوی بعد از ظهر سوم خرداد که نتایج اعلام شد٬ بهتی سرشار از امید شهر را فرا گرفته بود. مردمان گویی گنگ خواب‌دیده‌ای بودند که با نگاه از هم می‌پرسیدند: «آیا حقیقت دارد؟». شکارچی به آهو نشان داده بود که می‌توان اعتماد کرد و اصولی هست که بنا نیست ازشان تخطی شود؛ هنوز می‌شود به پاکدستی و پاکدلی‌ها دل سپرد. بیست و دوم خرداد ۸۸ صیاد دیگر همان صیاد نبود. اگر به اوستا باشد٬ لابد خواهد گفت که مقصر همان‌هایند که به دوم خردادها بذر امید بیهوده و نابه‌جا در دل آهوان کاشته‌اند.

* از امروز تا هرگز؛ مهرداد اوستا٬ انتشارات ابن سینا ۱۳۴۵

دکتر لبخندزنان شوخیش را کرد و بیمار لبخندزنان به آن گوش داد. به زحمتش می‌ارزید زیرا دندان‌های دختر قشنگ بود و او بلد بود آن‌ها را چگونه به رخ بکشد. هر فرد شکاک معمولی که با جزئیات زندگی این زن آشنا بود٬ تلویحا لبخند زیبای او را یک ترفند حرفه‌ای تلقی می‌کرد. این حکم زشت و ناحقی بود چون او از وقتی که بچه‌ی نوپایی بود همین لبخند را یدک می‌کشید.

به زبان ساده این زن را می‌شد روسپی شمرد اما پیچیدگی روابط اجتماعی به ما هشدار می‌دهد که احتیاط کنیم و از قضاوت‌های شتابزده و قاطعانه بپرهیزیم؛ مرضی که احتمالا به خاطر اعتماد به نفس بیش از حد نتوانیم از دستش خلاص شویم. بی‌تردید٬ این زن در ازای پول خودفروشی می‌کرد؛ واقعیتی که به ما اجازه می‌دهد بدون در نظر گرفتن عوامل دیگر او را در زمره‌ی روسپیان قرار دهیم. اما با توجه به این تفاوت اساسی که او فقط زمانی با مردی می‌رود که از او خوشش بیاید، می‌توان او را از جمع روسپیان مستثنی کرد.

این زن نیز مانند مثل بقیه‌ی مردم عادی کسب و کاری دارد و باز مانند بقیه‌ی مردم عادی از وقت آزادش برای لذت بردن و ارضای نیازهایش استفاده می‌کند. اگر نخواهیم او را تا سطح یک صفت ساده تنزل دهیم٬ در مفهوم کلی باید گفت که او همان‌طور که دوست دارد زندگی می‌کند و البته لذت زیادی هم از زندگیش می‌برد.

کوری / ژوزه ساراماگو

یک نکته‌ای دارد این نوشته که من گاهی مثالش می‌زنم. هنرمند در پی وجوه افتراق است و دانشمند به دنبال وجه تشابه. دانشمند تشابهات را می شمرد و به اتکای آن‌ها جمع می‌بندد و دسته‌بندی می‌کند تا قوانین طبیعت را استخراج کند. هنرمند (دستکم نوع مدرنش) به پشتوانه‌ی تفاوت‌ها و افتراقات، دسته‌ها را می‌شکند و بند قوانین را از پای مخاطب می‌گسلد. این جاست که من همیشه با هنرمندان فاصله‌ای معنی‌دار دارم.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206