You are currently browsing the category archive for the ‘کافه وبر (جامعه نویسی)’ category.

واکنش دولت کانادا به نتیجه‌ی انتخابات در ایران نمونه‌ی استاندارد از کم‌سوادی ایدئولوژیک و تفوق ایدئولوژی بر منطق در حاکمیت و دولت است. این رفتار نشان می‌دهد که نه تنها حکومت ایران در برخورد سیاه و سفید با امور سیاسی تنها نیست بلکه از قضای روزگار می‌تواند مشابه خود را در میان دول غربی و دموکراتیک بجوید.

چرا از عبارت «کم‌سوادی ایدئولوژیک» استفاده می‌کنم؟ از مظاهر کم‌سوادی عدم توانایی در دسته‌بندی مباحث و وقایع پیرامونی ست. برای کسی که از علوم تجربی کم می‌داند، سرطان، سرطان است. او فرق چندانی بین سرطان پوست که معمولن بیماری خوش‌خیمی ست و مثلن سرطان تخمدان که کشندگی بالا دارد، قائل نیست. کافی ست به او بگویید فلانی سرطان گرفته تا یک واکنش استاندارد از او ببینید: «ای بابا! طفلک! پس دیگر عمرش به دنیا نیست!» برای کسی که بیشتر می‌داند اما از ارگان بیمار گرفته تا مرحله‌ی بیماری و تا ژنتیک بیماری ،جملگی، در را بر تفاسیر جدیدی از میزان بقای بیمار و بقیه‌ی مسائل مربوط به بیماری او می‌گشاید. ایدئولوژی یعنی جواب واحد دادن به تمام مسائل دنیا و کم‌سوادی هم یعنی همین عدم اشراف به جزئیات و ناتوانی در طبقه‌بندی کردن و تحلیل موضوع: اسرائیل و امریکا بد است و ربطی هم به چپ و راست و میانه‌اش ندارد؛ ایران بد است و ربطی به انتخابات آزاد و نیمه‌آزاد و تقلبی هم ندارد. دموکراسی و حقوق بشر با نگاه ایدئولوژیک یک نقطه است و تمام.

انتخاباتی که پشت سر گذاشتیم، شاهدی بود بر بلوغ سیاسی مردمانی که در تلاش برای جستن راهی میانه‌اند؛ راهی که نه خواسته‌های مشروعشان اعم از آزادی زندانیان سیاسی، جلوگیری از کله‌شقی‌های بین‌المللی، و چاره‌جویی برای معضلات اقتصادی زمین بماند و نه پرخاش و انقلابی‌گری و طغیان زمینشان را بسوزد و ایرانشان را سوریه‌ای دیگر کند. دولت کانادا -بر خلاف دیگر دول غربی که یا سکوت کرده‌اند و یا لب به تحسین رای‌دهندگان ایرانی گشوده‌اند- در مقابل رئیس‌جمهور منتخب را دست‌نشانده‌ی رهبری نامیده است و گفته است هرگونه تغییر در رفتار جمهوری اسلامی ایران منتفی ست. از طرفی البته سخنگوی سیاست خارجی حزب مخالف دولت در پارلمان کانادا از این موضع‌گیری به درستی به «سیلی نواختن بر صورت ملت ایران» تعبیر کرده و تعجب خود را ابراز داشته است.

آن چیزی که دولت کانادا و نمونه‌های وطنی او در ایران و سراسر دنیا نمی‌بینند یا آگاهانه خود را به ندیدنش می‌زنند، صفر و یک نبودن امر سیاسی ست. بر کسی پوشیده نیست که در طی چند روز اخیر فضای سیاسی در ایران چنان زیر و رو شده است که مقاومت در برابر آن به آسانی و به سرعت از پس احدی برنمی‌آید. حسن روحانی که هیچ، حتی سعید جلیلی هم در برابر چنین فضایی که شهر به شهر ایران را در نوردیده است و از صدا و سیما بگیر تا کنفرانس مطبوعاتی را هم در امان نگذاشته است ناچار به عقب‌نشینی ست. در فضایی که مولود پایمردی مردمی فهیم، زخم‌خورده، و صبور در طی سالیان متمادی ست، می‌توان فرصت‌ها را یک بار دیگر با پراکندن بذر کینه سوزاند یا رفتاری بالغ داشت و باز گام به گام و منطقی پیش رفت و رفتارهای صحیح حاکمیت یا حتی دشمن را ستود. قواعد ابتدایی علم روانشناسی ست این ها… رفتاری را که پاداش دهی تقویت و تکرار می‌شود و اگر مدام تقبیح و تحقیرش کنی، سرانجام خاموش خواهد شد.

شب بعد از انتخابات، شعارهای زیادی در خیابان‌های ایران شنیده شد. بارها از زندانیان سیاسی یاد شد و رسا نام میرحسین و کروبی فریاد شد. اما شعار «مرگ بر دیکتاتور» کجا ست پس؟! ما که بی‌شماریم، ما که پیروزیمان را توی چشم بدخواهان و دروغگویان فرو کرده‌ایم، چرا امروز خواهان مرگ برای این و آن و تغییر رژیم و اسقاط فلان و بهمان نباشیم؟! چون ما مانند غالب کارشناسان VOA به دنبال جایگزینی باباشاهی با باباشاه دیگر نیستیم. میرحسین‌ها داشته‌ایم که به ما بیاموزند از دمیدن در «کیش شخصیت» بپرهیزیم و کماکان «شعله‌های امید را در سینه‌هامان حفظ کنیم». ما یاد گرفته‌ایم رفتار درست بدخواهمان را تحسین کنیم تا او تصحیح و تصحیح‌تر شود. در عین حال فهمیده‌ایم اگر طرف خاتمی هم باشد و ما دائم برای رفتار غلطش دست بزنیم و برای رفتار صحیحش رو ترش کنیم، اسرائیلمان می‌شود و به جان خودمان می‌افتد. این همان رفتار بالغی ست که ملت ایران نشان می‌دهد و دولت کانادا یا کانادایی های وطنی که هنوز همه‌ی ما را بازیچه‌ی بیت ملکه‌ی انگلیس و بیت رهبری می‌خوانند یا روحانی را چونان خاتمی «سوپاپ اطمینان» خطاب می‌کنند از انجام دادنش عاجز است. گویی که کودک خردسالی ست که پفک نمکی می‌خواهد؛ برای او پفک نمکی بزرگترین موهبت دنیا ست که همه‌ی هستیش در حال حاضر بسته به او ست؛ به کمتر از پفک نمکی راضی نیست و اصولن چیز زیادی غیر از پفک نمکی هم ندیده است که دلش بخواهد یا نخواهد؛ و برای رسیدن به آن هم کاری جز پا بر زمین کوفتن و جیغ زدن و توهین و لجبازی بلد نیست.

Advertisements

سام هریس (Sam Harris) می‌گوید اثبات کرده است که اخلاقیات موضوع علم است [اینجا]. از نظر او نهایتن باید ارزش‌های اخلاقی بر اساس یک اشتراک میان فرهنگ‌های مختلف بازنویسی شود. او می‌گوید اگرچه طرفدار «احترام به حق انتخاب است» و تا آن‌جا که به او مربوط می‌شود مثلن هر زنی از جمله زنان مسلمان باید «آزادی انتخاب» در نوع پوشش خود داشته باشند ولی مخاطبان را دعوت می‌کند به این که بیاندیشند درباره‌ی «آزادی انتخاب» در کدامین جامعه سخن گفته می‌شود. او می‌پرسد چطور در جامعه‌ای (مثل پاکستان و افغانستان) که اولین واکنش پدری که خبر تجاوز به دخترش را می‌شنود، شرم ناشی از جریحه‌دار شدن آبرو ست و اولین کاری که می‌خواهد به جبران مافات انجام دهد، قتل دختر خودش می‌باشد صحبت از آزادی انتخاب کنیم؟! او که خود متخصص علوم اعصاب (neuroscience) است و اخلاق را موضوعی از موضوعات این علم یافته است، می‌گوید فرهنگ‌های مختلف به نسبت وزنی که در پیشرفت و توسعه‌ی علم داشته‌اند، می‌توانند در پیشرفت و توسعه‌ی اخلاق نیز سهم داشته باشند. سپس ،به تعریض، مثال طالبان را می‌آورد و می‌پرسد مگر طالبان تا به حال نکته‌ی قابل و مهمی به علم فیزیک افزوده است که بخواهیم فکر کنیم می‌تواند نکته‌ی قابل و مهمی به اخلاقیات اضافه کند؟ حضار هیجان‌زده می‌خندند و کف می‌زنند.

ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) ذیل یکی از بخش‌های کتاب خود (The God Delusion) منشوری اخلاقی پیشنهاد می‌دهد و به قول خود دستورات ده‌گانه‌ی عهد قدیم را با دستورات ده‌گانه‌ی خویش عوض می‌کند [اینجا]. مفاد این منشور به زعم من بسیار هم عقلانی و خواستنی ست. نخستین آن‌ها این است: «آن‌چه دوست نداری دیگران با تو کنند، با دیگران مکن». آشنا است، نه؟ او در این منشور، موضوع رفتار اخلاقی را از سطح انسان به مجموعه‌ی موجودات زنده و طبیعت ارتقا می‌دهد. بنابراین چگونگی رفتار با حیوانات و مثلن رفتارهای زیست محیطی در دستورات او جایی درخور دارد. تلاش برای فراگیری و آموختن، تشکیک و سوال کردن از همه چیز، و احترام به رای و نظر مخالف از جمله دیگر اصول اخلاقی این منشورند.

عبدالکریم سروش گوهر ادیان را اخلاق می‌داند [اینجا]. او می‌گوید پیامبران الهی آمده‌اند تا شاخ خودخواهی و خودمحوری بشر را بشکنند. در عین حال قائل است به این که -دستکم در وادی نظر- احکام اخلاقی فارغ و خارج از دین وجود دارند و ادیان را معلم و مبلغ اخلاق و نه کاشف و مبدع آن می‌شمارد. معتقد است که خداوند از انسانی که زندگی اخلاقی می‌کند، انضباط روحی دارد، و به اصطلاح «آدم خوبی ست» مطالبه‌ی زیاد دیگری نخواهد داشت.

چند وقت پیش نوشتم که به زعم من اخلاق چیست و منابع مشروعیت آن کجا ست [اینجا و اینجا]. کسی، جایی آمده بود و در جوابم نوشته بود: «گور پدر اخلاقیات»! شاید در نگاه اول چنین جوابی اصلن ارزش پاسخ گفتن نداشته باشد اما به نظر من این جمله‌ی کوتاه درواقع پاسخ بخش گسترده و در حال گسترشی از جامعه‌ی ایران است؛ بخش بزرگی که خسته از چوب اخلاقی که درد و زخمش را بر گرده حس می‌کند، دلزده از اخلاقی که به نامش سالیان سال استثمار شده است، به هرچه نام اخلاق بر جبین دارد می‌تازد. این بخش از جامعه‌ی ایرانی همپوشانی جدی دارد با آن‌چه طبقه‌ی متوسط خوانده می‌شود؛ یعنی ما… مایی که خواه ناخواه دچار نوعی نگاه رومانتیک و به تبع رفتاری رومانتیک شده‌ایم و شاید در واکنش به آن‌چه به سرمان آورده‌اند، در دام گونه‌ای از بی‌انضباطی گرفتار آمده‌ایم. این بی‌انضباطی که خود از عوامل آنیم، هر چند وقت یک باری گریبان خودمان را نیز در عرصه‌ی جامعه می‌گیرد و زخممان می‌زند.

در مطالب پیشین هم گفته‌ام اخلاق چیزی نیست که انکار آن به امحای آن بیانجامد.  گفته‌ام که اخلاق والد تاریخی قانون است و نسبت به آن تقدم تاریخی دارد. اخلاق -خصوصن اخلاق اولیه و غریزی- یکی از رموز بقای انسان و چه بسا بقای حیوانات رده‌ی بالای فرگشت است. من معتقدم اخلاق اولیه و غریزی (شامل ارزش‌هایی مانند «فداکاری») تعاریف مبهم و نسبی دارند اما حامل ارزش معنایی ثابت و مطلقند (همیشه خوبند و درست). این اخلاق اولیه از عوامل مهم بقای گونه‌ها بوده‌اند. معتقدم اخلاق ثانویه و عقلانی (شامل ارزش‌هایی مانند راستگویی) تعاریف مشخص دارند و ارزش نسبی، موجبات ارتقای کیفیت حیات اجتماعی را فراهم می‌کنند، و همسایه‌ی دیوار به دیوار قانونند. همین است که اگر زندگی در جامعه‌ای بی‌قانون نامطبوع است، جامعه‌ی بی‌اخلاق اصولن غیرقابل زیست است (بخوانید «جامعه‌ی بداخلاق» چون واقعیت بیرونی حاکی از آن است که رفتارهای جمعی/محیطی انسان‌ها همواره پیرو قوانینی نانوشته است که در قاموس من «اخلاق» نام دارد).

سخنانی را که بالا از دو نفر خداناباور(atheist) و یک نفر دین‌شناسِ خداباور نقل کرده‌ام شاهد آن است که دغدغه‌ی اخلاق دغدغه‌ای مشترک است و اندیشه‌مندان -از هر طایفه‌ی فکری که باشند- در پی پاسخی به چیستی و چگونگی آنند. انکار لزوم اخلاق و بی‌جواب ماندن آن چیستی و چگونگی موجب نخواهد شد که فلان جا، فلان معلم اخلاق کابینه فهم خود را به کرسی ننشاند. موجب نخواهد شد تعلیمات فلان پرده‌نشین دربار تاثیری بر حیات اجتماعی ما نگذارد. موجب نخواهد شد فلان روشنفکر در مغالطه‌ای آشکار فرهنگ ما را -به جرم این که کشفیات مهمی در فیزیک و ریاضی نداشته‌ایم- عاری از ارزش‌های اخلاقی نداند و احیانن در آتش زیر خاکستر نژادپرستی و جنگ و خشونت ناشی از آن ندمد. موجب نخواهد شد حضار به افتخار این معلمان و روشنفکران برنخیزند و کف نزنند.

نوام چامسکی در پاسخ به این که چه ایرادی دارد وقتی زنی با انتخاب خود تن به پورنوگرافی می‌دهد و حتی از این راه کسب درآمد می‌کند، می‌گوید این که انسان کاری را با انتخاب و اختیار خود انجام دهد کافی نیست تا من از نتیجه‌ی آن انتخاب و اختیار پشتیبانی کنم. پس از آن که چامسکی مختصری درباره‌ی بستر انتخاب حرف می‌زند و توضیح می‌دهد چطور ممکن است زنی از سر فقدان قدرتِ انتخابِ واقعی و نداشتن فرصت‌های منصفانه تن به انتخاب‌هایی چون تجارت سکس بدهد، ادامه ‌‌می‌دهد باید بدانیم رفتار و انتخاب‌هایی وجود دارد که از بنیاد غلط است. نمی‌توان کاری کرد که این‌ها از غلط به سمت درست میل کنند. مثال می‌زند کودک آزاری را.

بگذارید من مثالش را تغییر دهم به «پیدوفیلی» (تمایل جنسی به کودک). مشکل این است که خود عبارت کودک آزاری (Child Abuse) حامل یک بار منفی پیشینی (آزار دادن) ست و پیشاپیش غیراخلاقی به نظر می‌رسد و باعث می‌شود ذهن مخاطب از ابتدا درباره‌اش قضاوت کند. هرچند پیدوفیلی هم بنا به تعریف یک بیماری ست و اصولن اختیاری نیست که بخواهد اخلاقی یا غیراخلاقی باشد. من مانده‌ام و بی‌واژگی! می‌گویم پیدوفیلی ولی شما بخوانید همبستری و سکس با کودک. پیدوفیلی غلط است. به تعبیر پزشکان یک جوری بیماری ست. چیزی به نام پیدوفیلی سالم وجود ندارد. این دو نقیض منطقی همند و جمع شدنی نیستند. نمی‌شود گفت ما به بچه خوب پول می‌دهیم و رضایتش را جلب می‌کنیم تا مثلن تن‌فروشی کند یا اصلن کودکی پیدا می‌کنیم که خیلی لذتش را هم ببرد و بعد اسم این را می‌گذاریم پیدوفیلی مباح یا قشنگترش می‌کنیم و می‌گوییم «درمان پیدوفیلی» و آن کودک می‌شود طبیب درد بی‌درمان و تحسینش هم می‌کنیم! این‌طور نیست که تجاوز به کودک قبیح و مذموم و غلط باشد ولی همبستری با کودک -مشروط به توافق دوطرفه- درست باشد و قابل احترام و اخلاقی.

یک اصل باستانی در اخلاق هست که به زعم من مادر تمام اصول اخلاقی ست: «آن چه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند.» معیار اینجا شخص فاعل است. مساله این است که تمییز فعل اخلاقی از فعل غیراخلاقی به همین سادگی نیست. توی این کتابخانه‌ای که روزهایم را می‌سپارم تقریبن هر روز کسی هست که عامل ایجاد سر و صداهایی ست که تمرکز من و دیگران را مختل می‌کند، بی‌ آن‌ که سر و صدای دیگران باعث به هم خوردن تمرکز خود او و اختلال در کارش بشود. چینی‌ها مثال جالب این قصه‌اند. نوشتنشان کوبشی ست جوری که انگار دارند میخ می‌کوبند به میز و تایپ کردنشان هم به همین ترتیب. از رفتار مشابه هم طبیعتن آزرده نمی‌شوند. اصلن هزاران مثال دیگر می‌توان آورد از رفتارهای کوچک و بزرگی که موجبات آزار را فراهم می‌آورد ولی در شرایط مشابه شخص فاعل را آزار نمی‌دهد. می‌شود آمد و معیار آزار را این ور و آن ور کرد. شاید بهتر باشد معیار از فاعل به مفعول، از خود به دیگران تبدیل شود. در وضعیت جدید اگر فعلی موجب آزار کسی نشد، اخلاقی ست.

حرف و مثال‌های چامسکی را شاهد آوردم که بگویم جاهایی هست که دست آخر معیار اخلاقی بودن و غیراخلاقی بودن نه شخص فاعل است و نه مفعول بلکه خود ذات فعل، خود ذات رفتار است. اختیار، انتخاب، رضایت، و آزار ندیدن گولمان نزند. این که مردمان یک جامعه رضایت دارند به این که از حقوق اجتماعی خود محروم شوند، آن محروم کردن را درست و اخلاقی نمی‌کند. این که کسانی به انتخاب خود تن به بردگی و بیگاری دادند، برده‌داری و بیگاری‌کشی را توجیه نمی‌کند. این که حتی اکثریت زنان جامعه رای بدهند به مثلن قیمومت مردان اگرچه شاید بتوان اسمش را دموکراتیک گذاشت ولی نمی‌شود گفت درست است، اخلاقی ست، یا هرچه…

آفتاب نیمه‌ی مرداد طاقت‌فرسا ست. حالا این نیم‌وجبی ٬زیر همین آفتاب٬ تا کمر خم شده است توی سطل زباله. همین فاصله‌ی چند قدم را که طی کنم٬ خودش را می‌کشد بیرون و کشف جدیدش را می‌اندازد داخل توبره‌ای که دو تای خودش حجم دارد. بعد توبره را به زحمت به دوش می‌کشد و دولا دولا راه می‌افتد. از کنارش می‌گذریم. نگاهش می‌کنم. چشمان خجلش را می‌دزدد. عبور می‌کنم. بعد بر می‌گردم. تو نگاهش نکرده‌ای. نمی‌دانم اما سنگینی نگاه کنجکاو و پر حسرتی که به تو دوخته بود حس کردی یا نه. یک آن فهمید که هر دوتان را می‌پایم. باز چشم دزدید و انگار که ترسیده باشد٬ قدم‌ها را سریع‌تر برداشت و دور شد. گمانم پُرش ۱۲ سال داشت. ژنده‌پوش بود. گفتم که… نگاهش اول خجالت داشت. بعد کنجکاوی کودکانه آمد. بعد نوبت آن حسرت گدازنده رسید. آخرش هم من ٬منِ کار نابلد٬ ترس را کاشتم توی چشمانش و ولش کردم که برود. وحشتناک است٬ نیست؟

شهر پر شده است از کودکان زباله. دست‌هاشان و گاه حتی پاهاشان برهنه است. می‌لولند و می‌کاوند تا شاید مرواریدشان را از برکه‌ی سطل‌های غول‌پیکر صید کنند. من حواسم نیست… عبور می‌کنم. وقت هم ندارم… عبور می‌کنم. کاری ندارد چند بسته دستکش نایلونی بگذارم توی داشبورد… اما خب عبور کردن کار آسانتری ست. این عبور کردن‌های من شاید یعنی بذر نفرت… یعنی او کسی نیست… یعنی ندیدمش… یعنی دیده نمی‌شود. اصلن از کسی که سال‌ها دیده نشود چه توقعی می‌شود داشت؟! کار دیگری به ذهنم نمی‌رسد. ولی این بار می‌خواهم عبور نکنم. بایستم و بگویم خسته نباشی. بعد بگویم با دست برهنه آشغال‌ها را زیر و رو کردن بیمار می‌کند آدم را. یک بسته دستکش بدهم و از او خواهش کنم که موقع کار بپوشد تا مریض نشود. باید از او بخواهم ببیند که دارد دیده می‌شود… که دارد به شمار می‌آید.

 ﺍﮔﺮ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﺨﺎﻟﻒ، ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ، ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ. ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﺪﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺑﻌﻼﻭﻩ ﺩﻭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭘﻨﺞ، ﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ آلمان روی ﺧﻂ ﺍﺳﺘﻮﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ، ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ،ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ.

برتراند راسل*

آقای راسل عزیز؛ کافی ست کسی که می‌گوید دو به علاوه‌ی دو می‌شود پنج صاحب قدرت باشد تا بفهمید چیز زیادی برای خنده یا دلسوزی نمی‌ماند. کافی ست بدانید زور دلیل و برهان قاطع ٬آسان٬ به ایمان نمی‌چربد تا دلسوزی‌تان به عصبانیت بدل شود. کافی ست به خاطر بیاورید «زمین گرد است» یکی از بزرگترین چالش‌های علمی-حقوقی تاریخ بوده است تا به جای دلسوزی کمی عصبانی شوید. اگر هم خواستید بیشتر عصبانی شوید یادتان بیاید ٬دست آخر٬ گالیله در دادگاه اعتراف کرد زمین گرد نیست.  حالا شما دلتان بیشتر به حال گالیله می‌سوزد یا اسقف اعظم یا مردمی که به جای سواد٬ ایمان داشتند و در مراسم سوزاندن گالیله -ابلیسی که ایمانشان را نشانه رفته بود- پای می‌کوفتند و دست می‌افشاندند؟!

موافقم که عصبانیت معمولن ریشه در استیصال دارد اما استیصال را منحصر به استیصال در اقامه‌ی دلیل و احتجاج دانستن خطا ست. متاسفانه استدلال صحیح و مطلق (اصولن گزاره‌های مطلقن درست هم کم شمارند و هم کم خاصیت و محدود می‌شوند به همین مثال‌های ریاضی و تجربی) در قیاس با عناصر قدرت مثل جمعیت٬ صدای کلفت و بلند٬ اسلحه٬ و البته ایمان موجود نحیفی ست. استیصال می‌تواند ناشی از غلبه‌ی قدرت علیرغم تقلای علم و استدلال و عقل باشد. مشکل فقط آن‌جا نیست که کسی به دوربین زل بزند و بگوید «ماست سیاه است». مشکل اصلی وقتی ست که جماعتی به گوینده ایمان داشته باشند و این جماعت قدرت سرکوب هر که را ادعای سفیدی ماست کند داشته باشد.

 

پی‌نوشت: حرف‌های راسل را مستقیم از وبلاگ قدغن نقل کرده‌ام اما دلیل نوشتن این متن این بود که قبل‌تر هم این جملات در ریدر همخوان شده بود و بسیار مورد استقبال قرار گرفته بود. نتیجه‌ی ساده‌‌اش می‌شود هر کس لحن و زبانش عصبانی‌تر٬ دستش از منطق خالی‌تر. من به همان دلایلی که گفتم مطمئن نیستم این قاعده حتی در زندگی اجتماعی روزمره صادق باشد. عناصر قدرت اجتماعی ممکن است سلاح و زندان و داغ و درفش نباشد ولی جمعیت و صدای بلند و باورهای متداول و … هست.

مثلن من با آن آقایی که دیروز می‌گفت درد معده دارد و عصبانی بود که چرا ده دقیقه طول کشیده است آمدنم٬ غریبه‌ام. گفتم وقتی می‌آید اینجا و مورد اورژانس هم نیست باید آمادگی یک ساعت انتظار را هم داشته باشد٬ پرخاش کرد که «تو تازه آمده‌ای و این‌جا فرق می‌کند با آن‌جاها که تا حالا بوده‌ای و یواش یواش قانونش را یاد می‌گیری». بعد من به ذهنم خطور کرد که با او هموطن شوم و دنبال نخود سیاهِ آزمایش‌های الکی و عکس رادیولوژی و سونوگرافی بفرستمش و برگه‌ی ممانعت از فعالیت شغلی برایش رد کنم و حسابی از خجالتش در بیایم خلاصه ولی همان‌طور غریبه که بودم ماندم و دوا درمانش کردم و رفت.

یا مثلن من با همین خانم پرستار که توی این یک ماه هی زنگ زد و هی نخ داد و پریروز عصبانیت گرفت و با خاک یکسانم کرد٬ غریبه‌ام. هی دید زنگ می‌زند و متقابلن گوشیش در مقام احوالپرسی زنگ نمی‌خوردها. دید حرف می‌زند و من پی حرف‌هایش را نمی‌گیرم‌ها. دید اصلن این دفعه من سر و کله‌ام توی اورژانس پیدا نمی‌شود‌ها. دید من دارم می‌گویم دو ماه دیگر بیشتر این‌جا نمی‌آیم‌ها. دید گفتم دارم تا چند ماه دیگر از این مملکت می‌روم‌ها. ولی وقتی به‌ش به زبان بی‌زبانی گفتم دوست‌دختر دارم پرخاش کرد که «پس چرا نخ می‌دهم؛ چرا دور و برش می‌پلکم؛ چرا این همه با او خوش و بش می‌کنم» (این همه‌اش٬ آن همه که خیلی زیاد باشد نیست!). بعد من آمدم با او هم هموطن بشوم و تو همین مدت کوتاه دور بیافتم و جار بزنم که با هم سر و سری داشته‌ایم و به قول امثال خودش رویش اسم بماند و بشود آش نخورده و دهن سوخته که البته این کارها را نمی‌کنم و همان غریبه‌ای که بودم٬ می‌مانم.

یا مثلن من با این رادیولوژیستی که راپورت می‌دهد به اطلاعات و پرستاری که موسم گزینش نمازخوان و مقدس‌مآب می‌شود و مسوول آزمایشگاهی که می‌گوید «کسی که به ولایت فقیه اعتقاد ندارد٬ خدا را قبول ندارد و کسی که خدا را قبول ندارد مهدور‌الدم است» و دندانپزشکی که شراب ناب می‌اندازد و می‌خواهد استخدام سپاه شود و مدیر فلان تاسیسات نفتی که با لباس رزم و چفیه آمده بود تا چک‌آپ بشود٬ غریبه‌ام. یا با اکثر آدم‌هایی که در طول روز می‌بینم از بقال و راننده بگیر تا رئیس و مدیرعامل هم هم… و این‌ها که گفتم فقط مشاهدات همین دو سه روز اخیر است. و تازه من توی همین دو سه روز با کسی که صحبت‌هایش تیتر روزنامه‌ها بوده است یا آن که نشسته است وبلاگ فیلتر می‌کند یا مجری تلوزیون زندگی کرده‌ام در حالی که از نزدیک ندیدمشان و دورادور به غریبه‌گی با ایشان ادامه داده‌ام و حتی دستم نمی‌رسد با آن‌ها هموطن بشوم.

حالا همه‌ی این همه غریبه‌گی بدون آمادگی قبلی ست. یعنی قرار نبود من توی سرزمینی که به دنیا آمده‌ام این‌قدر غریبه باشم که٬ بود؟ قرار نبود برای هموطن بودن این‌قدر به تناقض فلسفی اخلاقی برسم که٬ بود؟ قرار نبود وقتی به زبان مادری با هم حرف می‌زنیم حرف هم را اصلن نفهمیم که٬ بود؟ حالا بروم یک جایی که دستکم اگر غریبه‌ام٬ اگر هموطن نیستم٬ اگر زبان نمی‌فهمم٬ از اول قرار باشد… آمادگیش را داشته باشم؛ خب؟

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206