You are currently browsing the category archive for the ‘کافه هرودوت (تاریخ نویسی)’ category.

گیر داده‌ام به کلیشه‌های روشنفکری ایرانی که گفته‌اند و شنیده‌ایم و آن‌قدر آدم‌های معتبر گفته‌اند و آن‌قدر زیادشان شنیده‌ایم که باورشان کرده‌ایم. یکیش همین که می‌گویند هرچه می‌کشیم از این نفت است و اقتصاد نفتی…

شایع است که می‌گویند اگر نفت نبود، استبداد هم نبود. نفت و منابع زیرزمینی باعث می‌شود که دولت‌ها از ملت بی‌نیاز شوند و راه خودکامگی پیش گیرند. قرینه‌هایش هم غیر از خودمان، تمام این امیرنشین‌های دور و بر خلیج فارس! یا مثلن جاپون را نشانمان می‌دادند که نگاه کنید نفت و معدن ندارند و مجبورند دموکراسی داشته باشند! می‌گفتند هرچه وابستگی اقتصادی کشور به نفت کمتر شود جا برای دیکتاتوری هم تنگ‌تر خواهد شد. حالا که نفت دارد تحریم و تحریم‌تر می‌شود، روشنفکران باید اولین‌هایی باشند که از تحریم استقبال کنند. به جایش می‌گویند: «ما که گفته بودیم کله شقی کنید، طرف تحریمتان می‌کند»!

بگذار یک چند روزی بگذرد تا یادشان بیاید که آدم وقتی منطقش می‌شود استقرا، باید حواسش باشد همه را ببیند و نه فقط آن چند تایی را که نتیجه‌ی دلخواه ازشان در می‌آید. بگذار یادشان بیاید که غیر از ما و چهار تا امیرنشین، مو بورهای نروژی و امریکایی و کانادایی هم در این دنیا هستند. بگذار یادشان بیاید که فقط ژاپنی‌ها چشم‌های بادامی‌ ندارند و دو کوچه آن‌ورتر کره‌ای‌های از نوع شمالیش هم از قضا اگرچه نفتی ندارند، چشمشان چنان بادامی ست که بیا و ببین! بگذار یادشان بیاید که نه چاه نفت رضا خان را دیکتاتور کرد و نه بی‌چاهی و ته کشیدن منابع زیرزمینی باعث فروپاشی اتحاد جماهیر شد.

Advertisements

تو اگر ایران‌دوست بودی که آن خانه را قبول نمی‌کردی… که از نردبان بلاهت این مردم بالا نمی‌رفتی… که آیا به سرزمین خودت٬ سند خانه‌ی مثلن توماس جفرسون را به نام فلان مورخ و بهمان جفرسون‌شناس؟ به نام این مستغرب و آن آمریکادوست؟!

تو اگر ایران‌دوست بودی که صد رو ترش کرده بودی و نهیبشان زده بودی مگر بروند به رعیس جمحورشان بگویند این مُلک است که دارد می بخشد نه مِلک.

ندیدم کسی چیزی نوشته باشد. گفتم شاید خیلی‌ها ندانند. شنبه ۳۱ جولای جشن عروسی چلسی -تنها فرزند بیل و هیلاری کلینتون- بود؛ تبعن خوراک مطبوع رسانه‌های امریکایی! مارک مزوینسکی (Marc Mezvinsky) پسر یک سناتور دموکرات یهودی-امریکایی رسمن به هیات دامادی خانواده ی کلینتون در آمد. حالا غایب بزرگ مراسم چه کسی بود؟

باراک اوباما به عروسی چلسی و مارک دعوت نشد. او در برنامه ی تلوزیونی «the view» رسمن اعلام کرد که به این مراسم دعوت نشده است و در توضیح ٬به طنز٬ گفت عروس و داماد ترجیح می دهند دو رییس جمهور در یک میهمانی حضور نداشته باشند. یک چیز تو مایه‌های «دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند» خودمان! این طور که ارباب رسانه‌ی امریکایی می‌گویند، عدم دعوت از اوباما به اراده‌ی شخص چلسی کلینتون بوده است.

عجیب است! مانده‌ام چرا نداد خطبه‌ی عقدش را اوباما بخواند. این به جهنم! چرا ساسی مانکن را دعوت نکرد که بخواند: «بیا قر بده تو با ما»؟ حالا این دخترک کم‌عقل ٬یک عمر٬ کدام عکس و فیلم عروسی را می‌خواهد بکند توی چشم در و همسایه؟

ما آن روز پریشان دیدیم داریم توی جمله‌ای زندگی می‌کنیم که فعلِ «بود» دارد خفه‌اش می‌کند. از صبحش یک بهت بغض‌آلود شهر را گرفته بود. بعضی‌ها تا ساعت دوی بعد از ظهر و آن تبریک معروف ٬هنوز٬ ماجرا باورشان نشده بود. حالا دیگر ساعت حدود پنج و شش عصر بود و گره‌ی همیشه‌گی ترافیک چمران من را به مشاهده‌ی اجباری آدم‌های سرگشته نشانده بود. حالا همه می‌دانستند. حالا همه چیز تمام شده بود انگار. حالا همه آرام بودند و گره‌خورده؛ مثل آن ترافیک لعنتی٬ یک خشم سرگردان٬ یک بهت بغض‌آلود… «آقایان٬ خانم‌ها٬ سبزهاتان را بگذارید در کوزه آبش را بخورید لطفن…»

آن هفته‌ی منتهی به انتخابات را فقط می‌خواستم که زودتر تمام شود. حالم دیگر از آن کارناوال سبز مسخره به هم می‌خورد. شب‌ها اگر ۹ به بعد قصد خانه می‌کردم٬ چیزی بین یک تا سه‌ی صبح می‌رسیدم. به نظرم همه چیز بچه‌بازی و لوده‌گی می‌آمد؛ روبان‌های سبز و بوق‌بوق کردن‌های آن همه تینیجرِ سرخوشِ سوار بر ماشین‌های رنگارنگ. گاهی به سرم می‌زد همان جا وسط خیابان پیاده بشوم و سرشان فریاد بزنم. اما آن‌ها داشتند بوق می‌زدند و من ترجیح می‌دادم شیشه‌ی ماشین را بکشم بالا و صدای موزیک را بلند کنم و از شر آن هیاهو در امان بمانم.

حالا ساعت پنج و شش بعد از ظهر بیست و سوم بود. رنگ سبزی به چشم نمی‌خورد. صدای بوقی به گوش نمی‌رسید. هرچه بود٬ همان ترافیک آفتاب‌خورده‌ی لعنتی چمران٬ همان خشم سرگردان٬ همان بهت٬ همان بغض٬ …٬ انگار کارناوال غم راه افتاده باشد! آن صحنه‌ای که دیدم ولی تا ابد از ذهنم پاک نخواهد شد. سمت مقابل اتوبان٬ بعد از پل پارک‌وی٬ مسیر شرق به غرب٬ آن زن محجبه٬ آن زن زیاد محجبه که مثل خودم و مثل دیگران گره خورده بود٬ آن زن سیاهپوش که تنها نشسته بود پشت فرمان ماشینش٬ دستش را گذاشت روی بوق؛ یک بوق ممتد و عصبانی توی ترافیکی که تکان نمی‌خورد! بوقش کش آمد. قطع نشد. نگاه‌ها را سوی خود جلب کرد. بعد نگاه‌ها عصبانی شد حتی. چیزی نمانده بود آن همه خسته‌ی بهت‌زده شیشه‌ها را بدهند پایین وفحشش نثار کنند. اما زودتر از دیگران٬ خودش شیشه را داد پایین٬ دستش را از روی بوق بر نداشت٬ روبان سبز رنگی را از پنجره بیرون آورد و تکان داد. نمی‌دانم چند ثانیه طول کشید. ولی چمران شد یکپارچه صدای بوق‌های ممتد. دست‌های حاضر به یراقی هم از پنجره‌ها بیرون آمد و روبان‌های دیگری هوا را امضا زد. مردم بغضشان شکسته بود. خشمشان را داشتند بالا می‌آوردند. بعد لبخند را هم حتی دیدم. چیزی تمام نشده است. همین است که اگر از من بپرسند آغازگر٬ مشوق٬ عامل٬ رهبر اعتراضات بعد از انتخابات کیست٬ بی‌درنگ می‌گویم همان خانم چادری که بوق زد؛ بوق سبز. بچه‌بازی؟! … لوده‌گی؟! … شوخی می‌کنید؟! … سبز شد بیرق و بوق‌ها شدند نقاره‌ی رزم…

فرق زیادی با خدا نداشت. اگر مثلن پانزده سالت بود و تازه سر و گوشت جنبیدن گرفته بود و داشتی گوشه‌ای در همین خطه زندگی می‌کردی و می‌گفتند ناصرالدین پسر محمد شد ناصرالدین شاه٬ خدایت کسی می‌شد مثل او؛ مقتدر و جاودان. مگر غیر از این است که خدا همه‌ جا هست؟ تو تا می‌آمدی هر را از بر بشناسی٬ همه‌ جا پر شده بود از تمثال مبارک همایونی؛ طوری که هیچ رعیتی احساس تنهایی نکند. مگر غیر از این است که می‌گویند خدا از حبل ورید هم به تو نزدیک‌تر است؟ می‌گفتند عیون شاه همه جا پرسه می‌زنند و همه را می‌پایند و دست از پا خطا کنی٬ حسابت با کرام الکاتبین است. مگر غیر از این است که خدا قادر مطلق است؟ میرزا تقی خانی را که به تخت طاووس نشانده بودش٬ به طرفه‌العینی از صحنه‌ی روزگار محو کرد. حالا می‌گویند میگساری کرده بوده و حکم خون فین کاشان را لایعقل امضا کرده است. تو باید فکر می‌کردی خدا هم حق دارد  شبی از شب‌ها بدمستی کند نیز. صفحات تکان‌دهنده‌ی تاریخ را خداوندگاران مست انباشته‌اند. آفرینش اصلن حرکت قلم صنع است در دست مست‌ترین خدایان باری.

می‌دانی آن روزهایی که ناصرالدین شاه مهر بر پای حکم اعدام امیرکبیر نشاند٬ تو نوزده سال بیشتر نداشته‌ای و این همان سن و سالی ست که مزه‌ی خدایی خوب می‌رود زیر دندانت. بعد هم تا بوده٬ تمثال همایونی بوده است و هراس از عیون و خبرچین‌ها و جلال و جبروت متعالی تاج و تخت. قائله‌ی تنباکو هم اگر به ثمر نشست نه از دولتی سر میرزای شیرازی و بخت‌برگشتگی آن تالبوت فرنگی خدانشناس بود که چاکران و غلامان تاب نیاوردند شنیدن شکسته شدن قلیان‌های مزین به تصویر خدا را. فرقی نبود بین این سلطان صاحب قران و آن سلطان صاحب قرآن. چیزی کم نداشت آن شکستن قلیان از دریدن کلام‌الله. خداوند به واسطه‌ی قلیان هم اگر می‌شد باید در اندرونی حاضر می‌بود. بگذریم! اقبالت اگر بلند بود و طول عمری می‌داشتی٬ در سن ۶۵ سالگی خبرت داده بودند که میرزا رضای ملعون شاه را شهید کرد. نمی‌گفتند شاه ۵۰ سال خدایی کرد. می‌گفتند شاه شهید! حالا تو نگاه می‌کردی به عمر رفته و باورت نمی‌شد خدا مرده باشد. مرگ را هم حتی شاید به زمین بی‌خدا ترجیح می‌دادی.

امپراطور کلودیوس ثانی ٬یکی از فرمانروایان روم در طی قرن سوم بعد از میلاد٬ آدم پلیدی بوده است. حالا درست است من از زندگی و خدماتش هیچ چیز نمی‌دانم ولی نشناختن یک آدم بهترین دلیل است که از او متنفر باشی. اگرچه من چنین چیزی نخوانده‌ام٬ کلودیوس فقط به فکر شکوه و جلال امپراطوری و کشورگشایی و برده گرفتن و حفظ موقعیت شیطانی خود بوده است. شما هم بهتر است نروید دنبال حقیقت و همین‌طور که من گفتم بشناسیدش. چه اصراری ست که حقیقت را بدانید؟ مگر تا همین دیروز کلودیوس در زندگی شما اهمیتی داشته که از امروز داشته باشد؟! آن چیزی که کلیسای کاتولیک می‌خواهد بدانید این است که کلودیوس تصمیم گرفت ازدواج را ممنوع کند چون زن و بچه و خانواده سربازان را از صرافت جنگیدن یا دستکم خوب جنگیدن و از جان مایه گذاشتن انداخته بود. ارزش‌های مقدس امپراطوری که نمی‌توانست فدای عشق زمینی و هوا و هوس و زیر ناف چند پسربچه‌ی فریب‌خورده‌ی بالا شهر رم شود؛ می‌توانست؟! از نظر کلیسای کاتولیک همین قدر درباره‌ی شخصیت مستبد کلودیوس دانستن کافی ست. باز هم تاکید می‌کنم که شما هم به دو دلیل نباید وقت خود را با جستجوی حقایق تلف کنید. اول این‌ که ممکن است بگردید و برسید به همین چیزی که من خدمتتان عرض کردم و عمری که می‌شد صرف عبادت کرد٬ بیهوده هدر داده باشید. دوم٬ آن چیزی که اهمیت دارد حقیقت تاریخی نیست بلکه اخلاق است. شما باید به‌سان همه‌ی ترسایان دنیا ببینید اخلاق درست کدام است و بعد مطابق با همان٬ جوری تاریخ را قرائت کنید که نتیجه‌ی اخلاقی مورد نظر حاصل گردد. بر همین اساس٬ من تصمیم گرفتم کمی از تاریخچه‌ی روز ولنتاین برایتان بنویسم و پیشتر باید تاکید کنم که همه‌ی منابع علمی اصرار دارند این تاریخچه احتمالن چیزی جز افسانه نیست؛ افسانه‌ای که توسط کلیسا پرداخته شد تا رسم جاهلیت عشق‌ورزی رومیان یعنی «Lupercalia» رنگ و لعاب مذهبی به خود بگیرد.

گویا در عهد کلودیوس ثانی نیز عناصرمتمرد و وابسته‌ای مثل کشیش ولنتاین پیدا می‌شدند که دور از چشم ماموران، جوانان مردم را در دیر متروک خویش به عقد یکدیگر در بیاورند. کشیش ولنتاین که بعد‌ها قدیس می‌شود و سن ولنتاین می‌نامندش آدم پرهیزکار و خوبی بوده است. واقعیت این است که مثل کلودیوس من نه می‌دانم ولنتاین چه جور زندگی کرده است و نه می‌دانم اصولن چنین شخصی وجود خارجی داشته است یا خیر. بنابراین و علی‌الخصوص اگر سن ولنتاین واقعیت تاریخی نداشته باشد٬ می‌توان مطمئن بود که آدم خیلی خیلی خوبی بوده است. بعد از مدتی هم به سیاق همه‌ی آدم‌های خوب تاریخ مشت کشیش ولنتاین باز می‌شود و به اعدام محکوم می‌گردد. یک روز هم کلیسای کاتولیک تصمیم می‌گیرد روز شهادت سن ولنتاین را روز ولنتاین بنامد. همین… بی‌مزه شد؟! پس بگذارید روایت دوم را بچسبانم به روایت اول که بشود یک تراژدی درست و درمان. سن ولنتاین به اسارت دم و دستگاه امپراطور کلودیوس در می‌آید. حکم اعدام کشیش هم صادر می‌شود و ولنتاین در زندان به انتظار روز موعود می‌نشیند. زندان همیشه فقط نموری و سرما و شکنجه و رنجوری و انتظار مرگ نیست البته. کافی ست زندانبان عبوس دختری زیبارو داشته باشد که وردست پدر پیر به اطعام زندانیان مشغول باشد. ولنتاین را می‌توان تصور کرد که در همان نگاه اول هم اگر نه٬ بعد از چند نوبت، دل به جمال دخترک داده باشد و در  واپسین دیدار ٬دور از نگاه حسودان٬ نامه‌ای در دامنش نهاده باشد. متن نامه هرچه که بود مهم نیست. مهم آن است که امضا شده بود: «From your Valentine»؛ جمله‌ای که همین امروز هم کلی سوسه دارد. ولنتاین افسانه‌ای عاشق‌پیشه اعدام شد و روز اعدام تراژیکش تبدیل شد به سالروز شادمانی عشاق. بقیه‌ی سال البته هنوز فرصتی ست برای کامروایی کلودیوس و نوادگانش. آن‌ها یک شعار تاریخی دارند: «روز مرگ مخالفان و متمردان را مجازید که پایکوبی کنید».  به عبارت دیگر٬ شاید حتی این کلودیوس بود که روزی را که نخواست به ابتذال کشید.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206