You are currently browsing the category archive for the ‘کافه هدایت (قصه نویسی)’ category.

می‌گویم «دوستت دارم». لبخند می‌دود به لبت. کرشمه‌ات می‌آید. از همان کرشمه‌ها که از ابروی سمت راست شروع می شود و بعد به همه‌ی صورت سرایت می‌کند! ابرو را طوری بالا می‌اندازی که با چشم زاویه‌ی «می‌خواهم … باز هم بگو» بسازد. چشمانت را تنگ می‌کنی؛ آن‌قدر که هر چیزی جز صدای من در وسعت باصره کدر شود. گردنت به اندازه‌ای می‌کجد که مزرعه‌اش -آن‌جا که کار همیشه‌ام بوسه کاشتن است- عریان‌تر شود. حرکت آرامی می‌دهی به موهایی که شره کرده‌اند روی گردن. ابرِ گیسوان از سر مزرعه‌ می‌رود کنار و نیمی از چشم چپ ٬زیر سایه‌ی واپسین طره٬ مه‌آلود و اسرار‌آمیز می‌ماند. این‌جا ست که می‌خواهی ادامه دهم. دست می‌گذاری به کمر و انحنای دلبرانه‌ای می‌دهی و می‌خواهی دنباله‌ی «دوستت دارم» را بگیرم و تو را ببرم به دشت‌های پر شقایقِ ناکجا. می‌خواهی چیزی به آن دو واژه بیفزایم تا فرق کند با همه‌ی «دوستت دارم»ها که تا امروزشان شنیده‌ای. همین است که می‌پرسی: «چقدر دوستم داری؟». و من چشم می‌گردانم و زیر لب -آن‌قدر آرام که ته‌صدایم را بشنوی و یک لحظه فکر کنی که درست نشنیده‌ای- می‌گویم: «بیشتر از لیاقتت!».

Advertisements

هر وقت می‌خواست از عشق اولش حرف بزند چشمانش انبوهِ اندوه می‌شد. می‌گفت دیگر از او بیزار است. بعد انگار که ناباوری را در نگاه شنونده خوانده باشد٬ شروع می‌کرد به شمردن دلایلی که می‌توانست نفرتش را موجه جلوه دهد. به دلیل‌تراشی که می‌افتاد٬ فالگیری می‌شد که داشت یک به یک کارت‌های طالع را جلوی چشمان منتظر و نگران مشتری زخم خورده از دنیا ٬روی میز جادو٬ می‌چید. تفال به تفال٬ چشم ناامید مشتری را می‌نگریست که ناامید و ناامیدتر می‌شود. این وقت‌ها٬ دلش می‌خواست شکست را بپذیرد. بند را از پای اشک بگسلد و اعتراف کند که تمام این دم و دستگاه کولی‌گری فریب است. او را اصلن چه به فال و طالع و ورد؟! دلش می‌خواست بی‌مهابا برخیزد و زیر میز اسطرلاب بزند و رخت جادوگری را بکند و برهنه بزند به کوچه و خیابان. بدود و بدود تا آن خانه‌ای که حالا یک زن دیگر ٬ناخوانده و اشغالگر٬ شده بود بانوی نخستش. وقتی که رسید٬ همان جا دم در٬ فریاد بزند و حقش را٬ مردش را٬ عشقش را طلب کند. لابد مرد سراسیمه و دستپاچه از خانه بیرون می‌آمد مگر بتواند جلوی آبروریزی را -این رقیب سمج و حسود همیشه‌گی که مرد را از او ربوده بود- بگیرد. بعد او می‌توانست مقابل چشمان خشمگین زنان همسایه که متهمش می‌کردند به بی‌حیایی و آن آبروی خبیث که مثل همیشه آن ور خیابان داشت این پا و آن پا می‌کرد تا دخترک زودتر شرش را کم کند٬ برای آخرین بار خودش را در آغوش مرد رها کند. صورت خیسش را به امن‌ترین سینه‌ای که می‌شناسد بچسباند. با مشت به شانه‌هایش بکوبد و بگوید چیزی را که از فهم این مشتری‌های کودن خارج است: «لعنتی؛ هنوز دوستت دارم. آن‌قدر دوستت دارم که بابت تمام این سال‌های نبودنت٬ از تو بیزارم.»

اولین باری را که به طرفم شلیک شد خوب یادم هست. گلوله صاف آمد٬ سینه‌ام را شکافت٬ قلبم را درید٬ و از پشتم خارج شد. مُرده‌ام؟ …قبول! می‌شد قصه را این طور شروع کنم که «آخرین باری را که نفس کشیده‌ام خوب یادم هست.»؟ … باز هم قبول! به هر حال٬ به نظرم بهتر است آدم همیشه نیمه‌ی پر لیوان را ببیند.

شوهرش مرد خوبی بود. از این‌ها که اهل زن و زندگیند. نه پیاله‌باز بود و نه منقل‌نشین. عیبش فقط ده نخ وینیستونی بود که در روز می‌کشید. حالا اگر یک شب توی یک مهمانی خانوادگی پیکی هم به سلامتی این و آن بالا می‌رفت٬ ده نخش می‌شد دوازده نخ؛ نه بیشتر. زن اما تحمل بوی تند و مشام‌آزار همان وینیستون لعنتی را هم نداشت. بالاخره بعد از کلی جار و جنجال٬ زن قول ترک سیگار را گرفت. شوهرش را تهدید کرده بود اگر همان روزی نصف پاکت وینیستون را هم ترک نکند٬ حتمن جدا بشود. اجازه داده بود مردک ،فوقش، به وقت مستی یکی دو نخ دود کند.

می‌شود گفت مرد یک جورهایی به قولش هم وفا کرد ولی زن زد زیر قرار و جدا شد. پادرمیانی‌ها هم که افاقه نکرد! آخر بعد از دو سال٬ زندگی کردن زیر یک سقف با مردی که به خاطر نصف پاکت محبوبش، حالا یک دائم‌الخمر تمام عیار شده بود و روزی سه پاکت – به بهانه‌ی همان یک نخ سیگار روی عرق – می‌کشید و آن هم تازه زهرماری توی مایه های اشنو ویژه که دودش بوی سرگین سوخته می‌داد، غیر قابل تحمل بود.

چراغ که قرمز شد٬ ماشین‌های ردیف اول را ول کردم. ماشین‌های ردیف دوم را نیز. از آن که کجکی ایستاده بود و ٬از قضا٬ به من نزدیک‌تر بود هم گذشتم. مستقیم آمدم سمت تو. زدم به شیشه‌ات. سرت برگشت سوی این دخترک ژولیده که خرت و پرت می‌فروشد سر چهارراه. شیشه را دادی پایین و به من که مجذوب نگاهت می‌کردم لبخند زدی. تو گویی همان دختر شاه پریان بودی که مادربزرگ شب‌ها قصه‌ات را تعریف می‌کند تا بخوابم. حالا رویایم ٬رو‌به‌رو٬ نشسته بود و خدا می‌دانست قرار است چه خواب‌ها از شب‌هایم برباید. چشم‌هایت را می‌خواستم و همان لبخند طناز که دریغش نکردی. مژه‌گانت را به هم زدی و لحنت را کودکانه کردی و گفتی سلام. گنگ بودم و مبهوت ابرویی که آن لحظه تاق آسمان چشمم شده بود. نتوانستم حتی جواب سلامت را بدهم. نفهمیدی چه داشتم با طره‌ای که تاب می‌خورد بر تابنده‌گی صورتت عشق‌بازی می‌کردم! راستی٬ آن آقا که کنارت نشسته بود چطور دلش ‌آمد به جای تو چشم بدوزد به چراغ قرمز؟! این همه وقت هست! این همه چراغ قرمز! این همه چهارراه! می‌تواند وقتی تو را ندارد بیاید ٬دل سیر٬ چراغ‌ها را تماشا کند. تازه اگر خواست بیاید وردست خودم٬ دو تا جعبه فال بدهم بفروشد مگر شاعر شود. لب گشودی و باز با تبسم پرسیدی چه می‌فروشم. گونه‌ام گل انداخت. آب دهانم را قورت دادم. عمیق نفس کشیدم. زبانم باز شد. گفتمت: «بهانه خانم؛ بهانه».

حالا پسرک زیر نور ملایم قرمز‌رنگی که در تاریک نیمه‌شب از داخل راهرو تیغه زده بود روی تخت و امتداد داشت تا چشمان بسته‌ی دخترک٬ خیره شده بود به لب‌هایی که می‌طلبیدند و خواب بودند و خاموش و ولی می‌طلبیدند. قول داده بود بخوابد. همان اول شب که دخترک گونه‌اش را بوسید و در قرمز ملایم راهرو رفت و محو شد٬ قول داده بود؛ آسان‌ترین قولی که می‌شد داد. معلوم است وقتی چهار شب متوالی نخوابیده باشی٬ قول دادن این که سرت را بگذاری و لحاف را بکشی روی خودت و بخوابی می‌شود آسانترین قول دنیا. پسرک از ان آدمها بود که چهار شب متوالی خوابیدنشان بی خوابی و بدخوابی بوده است. این جور پسرکان قول که بدهند، قول مردانه است. آدم‌ها هم که دو نوعند؛ یا پسرکند که قول می‌دهند و یا دخترکند که قول می‌گیرند. پسرک‌ها باید قولشان را نشکنند تا به چشم دخترکان مرد بیایند. مثلن من پسرک هفتاد و اندی ساله‌ای را می‌شناسم که پسرک ماند از وقتی قول نمردنش را شکست و پارسال دخترش را که من باشم تنها گذاشت. پدرم مرد ولی پسرک می‌توانست مرد باشد.

پسرک خوابش برده بود انگار. چند دقیقه طول کشید فقط. بهتر است بگوییم چشمانش گرم شده بود و داشت آرام آرام به قولش وفادار می‌ماند. دخترک هم محو شده بود توی راهرو و پیاده رفته بود تا پیچ اتاقی که یک تخت یک نفره دارد و می‌شود ولو شد رویش و تا خود صبح بالش را گاز گرفت و گریه کرد و ولو نشده بود و گریه نکرده بود و پیچیده بود سمت راست ٬سمت آشپزخانه٬ که می‌شد چای گذاشت دم بکشد و خورد و در رو به آن ساختمان هزار طبقه را گشود و آسمان را نگاه کرد و باران را شنید و آرام اشک ریخت تا بخار چای بیامیزد با اشک‌های غلتان که بشود زد زیرش و صدای بارش باران هم نگذارد صدای بارش اشک بیاید و چای دم نکرده بود و در را نگشوده بود و باز پیچیده بود سمت چپ که ورودی آن‌جا ست و می‌توان از در ورودی خارج هم شد و رفت با آسانسور پایین و نشست کنار آن کاج‌های کوچک زیبای حیاط که همسایه‌ها حاضرند به خاطرشان شارژ را به موقع بدهند و باران خورد و حتی اشک هم نریخت و از سرایدار که هم خیلی آدم خوبی ست و هم خیلی آدم خوب فضولی ست نترسید و از در خارج نشد و سرایدار را ندید و ٬سمت راست٬ دستگیره‌ی در را پایین داد و رفت توی دستشویی -بدترین جایی که می‌شد رفت- و ایستاد روبه‌روی آینه و خسته از آن همه راه که می‌شد رفت و نرفته بود٬ خود را به خشم نگاه کرد و بعد دلش سوخت از این که کسی دارد چنان خشمگین نگاهش می‌کند و امانش برید و هق‌هقش گرفت.

پسرک خواب دید که صدای گریه می‌آید و بلند شد و رفت دنبال کتاب تعبیر خواب گشت و احساس کرد چیزی دارد می‌شکند که نمی‌دانست یک قول ساده است یا چیزی به بزرگی مردانه‌گی. بلند شد و رفت توی قرمز راهرو و کسی تو تخت نبود که محو شدنش را تماشا کند و رفت تا پشت دری که صدای گریه می‌آمد و این پا و آن پا کرد که در بزند و در که باز شد٬دخترک را در آغوش بگیرد و چشمان دخترک را بگذارد روی شانه‌هایش تا خیسش را در گرمای تنش ببلعد و زیاد این پا و آن پا کرد و در نزد و رفت نشست توی آشپزخانه و راه نرفته‌ی دخترک را از پشت در رو به ساختمان هزار طبقه نگاه کرد و دلش طاقت نیاورد و رفت پشت دری که صدای گریه می‌آمد از آن ورش و مشتش را گذاشت روی در و این پا و آن پا کرد که بگذارد دخترک بفهمد قولش را شکسته است و زیاد این پا و آن پا کرد و مشتش را همان‌طور آرام که گذاشته بود٬ آرام برداشت و برگشت و رفت توی اتاقی که یک تخت داشت ٬یک‌نفره٬ و ولو شد روی تخت و بالش را گاز زد و چشمانش خیس شد و صدای هق‌هق ننشست و پسرک برخاست و رفت تا دری که مرز اشک‌های دخترک بود و مصمم خواست در بزند و بعضی وقت‌ها پسرکان آن‌قدرها که به نظر می‌آید مصمم نیستند؛ نه در نگاه داشتن یک قول و نه در شکستنش. پسرک راه‌های رفته را بازگشت و دراز کشید توی ‌تخت و چشمانش گرم نشد و ولی خودش را تا می‌توانست به خواب زد.

حالا پسرک زیر نور ملایم قرمز‌رنگی که در تاریک نیمه‌شب از داخل راهرو تیغه زده بود روی تخت و امتداد داشت تا چشمان بسته‌ی دخترک٬ خیره شده بود به لب‌هایی که می‌طلبیدند و خواب بودند و  خاموش و ولی می‌طلبیدند. دخترک پیش از آن که بخرامد زیر لحاف رد اشک را از صورتش شسته بود. لابد فکر کرده بود اشک‌هایش که جا مانده باشند زیر چشم٬ رد رود تردید  خواهند بود به چشم پسرک. پسرک حالا چشم دوخته بود به لب‌هایی که می‌درخشیدند زیر نوری که ٬خوشبخت‌تر از او٬ بر اندام دخترک لمیده بود. یادش آمد از اول شب یک‌بند قولش را شکسته است. این پا و آن پا کرد. باز هم این پا و آن پا کرد. برنگشت. نور را به کناری هل داد و آرام لبش را گذاشت روی لبی که قبلتر حضرت نور ،خودخواهانه، در برش گرفته بود. پسرک دزدکی بوسید و لب بر داشت. دخترک چشم باز کرد و لبخندی ‌زد و دوباره خوابید. فردا که دخترک بیدار می‌شد و می‌پرسید «تو مگر دیشب  نخوابیده بودی؟!»٬ پسرک جواب می‌داد «خوابیده بودم!». بعد دخترک فکر می‌کرد که پس همه‌اش یک خواب ساده بود. پسرک فکر می‌کرد که همه‌اش یک شکستن ساده‌ی قول بود. دخترکی که من باشم هم لابد توی دلش می‌گفت «آخر پسرک٬ کاش مرد نبودی! یا دستکم کاش این جمله سر زبان‌ها نیافتاده بود که مرد است و قولش!».

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206