You are currently browsing the category archive for the ‘کافه نامه (نامه نویسی)’ category.

یک تجربه‌ی وبلاگانه هست که می‌گوید نویسنده‌های معمولی و اگر می‌گویم معمولی یعنی غیر حرفه‌ای، وقتی در قیاس با خودشان دارند خوب می‌نویسند که خودِ خودشان را دوست دارند. وقتی دارند بهتر می‌نویسند که غیر از خودشان، کس دیگری را هم دوست دارند. وقتی می‌ترکانند که کسی که دوستش دارند دارد می‌خواندشان. رفیق؛ حالا به‌ت بر نخورد اگر خطابت کرده‌ام معمولی. خلاصه‌اش این است که خواستم با همین زبان الکن بگویم نوشتن هر کس را نشناسم٬ مال تو را که خوب می‌شناسم. ترکانده‌ای خب… یعنی راستش انگار از دست رفته‌ای… تازه خر هم خودتی…

Advertisements

اصولن من آدم خوش‌عکسی نیستم. زیباترین عکسی که دارم مال ۱۸ سالگی ست و روزی که نوشین -دوست خاله‌ام که امریکا زندگی می‌کند- مهمانمان بود. آن روز اولین و آخرین باری بود که نوشین سی ساله‌ی جذاب‌ (و من فکر می‌کردم سی سال یعنی خیلی) را از نزدیک دیدم. اصولن من آدم عکس‌ببینی هم نیستم. آن عکس اما فرق می‌کند. اگر قرار بود یک تیپ و قیافه برای تمام عمرم انتخاب کنم همان تیپ و قیافه‌ای را انتخاب می‌کردم که توی همان عکس است. یعنی خیلی قربان قیافه‌ام می‌روم وقتی آن تک عکس را می‌بینم و تبعن خیلی هم پیش می‌آید که عکس را اگر دم دستم باشد دوباره نگاه کنم. این شد که من اگرچه یک بار بیشتر نوشین را در عمرم ندیده‌ام اما از خیلی‌های دیگر بیشتر دیدمش. او هنوز همان زن سی‌ساله‌ی جذاب در عکس محبوب من است و حالا من دارم از او پیرتر و پیرتر می‌شوم. نوشین چند سال بعد از آن عکس تاریخی ازدواج کرد با یک آقای دکتر ایرانی که می‌گفتند متخصص بیهوشی ست و توی امریکا طبابت می‌کند. خاله‌ام می‌گفت شوهر نوشین یک خانه‌ی آن‌چنانی دارد تو بورلی‌هیلز و بی ام و انداخته است زیر پای زنش و لباس را فقط از فلان‌جا تهیه می‌کند. خاله‌ام می‌گفت شوهر نوشین خیلی آقاست و من فکر می‌کردم احتمالن منظور خاله‌ام باید این باشد که شوهر نوشین خانم جذاب ٬بدمذهب٬ خیلی پولدار است.

گفتم نوشین! کسی آن برنامه‌ی بهروز افخمی را یادش می‌آید که یک سری مصاحبه بود درباره‌ی خرمشهر روزگار جنگ؟ من ۵-۴ دقیقه‌اش را دیدم و همان چند دقیقه دو سه سال است که دارد توی ذهنم مدام مرور می‌شود. یکی که نمی‌دانم که بود و خرمشهری بود و از قضا خوش‌صحبت و بگو بخند بود و از قضاتر وقتی تانک‌های عراقی تازه از راه رسیده بودند همان‌جا توی خرمشهر بود (یا بوده است یا بوده بوده است!)، داشت می‌گفت بعثی‌ها حمله که کردند، توی خیابان همه سرباز شده بودند. نگاه می‌کردی می‌دیدی این آقا تا دیروز سلمانی داشت و آن یکی مکانیک بود و این یکی کارمند بانک اما حالا همه‌شان اسلحه به دست گرفته بودند و شده بودند سرباز. یک لحظه نخوانید ادامه‌ی مطلب من را. چشم ببندید و صحنه را تصور کنید. یک اتفاقی افتاده است که همه هم‌شکل شده‌اند. ظرف چند ساعت تغییر شغل داده‌اند. فراموش می‌کنند چه بودند و سودایشان چه بود. آرزویشان ناگهان یکی می‌شود. می‌جنگند. جان می‌دهند. چرا؟

چون به نظرم شوهر نوشین خیلی مایه‌دار بود و نوشین هم از او زیاد می‌خواست؛ خانه، ماشین، لباس و خیلی چیزهای دیگر. آخرین قلمش این بود که از شوهرش خواست همه‌ی دانش پزشکی را کنار بگذارد و قبول کند نوشین یک بیماری مهلک دارد. در اصطلاح به این بیماری که آدم هیچ دردی ندارد ولی فکر می‌کند یک چیزیش شده است می‌گویند دیلوژن (هذیان) سوماتیک. حق با نوشین بود چرا که انگار دیلوژن سوماتیک او واقعن مهلک بود و سرانجام کار دستش داد. بعد از آن که جواب همه‌ی آزمایش‌ها و گرافی‌های نوشین طبیعی گزارش شد٬ همسرش را تحت فشار گذاشت که تو فکر می‌کنی من نمی‌فهمم که آنزیم کبدم یک کم دارد خارج می‌زند و باید ته و توی این مشکل کبدی را در بیاوری. شوهرش هم قسمش داد که این بالا بودن جزئی آنزیم هیچ اهمیتی ندارد که البته نوشین خانم راضی نشد. متخصص گوارش هم گفت تنها راه قطعی که نوشین بفهمد هیچ چیزیش نیست بیوپسی (نمونه‌برداری) کبد است که البته به‌صرفه نیست. نوشین هم مرغ یک پایی بود که البته اصرار کرد در اسرع وقت بیوپسی شود. القصه، نوشین را بیوپسی کردند و گزارش پاتولوژی نشان داد کبد سالم است. فقط مساله این است که خود نوشین خانم تا همین امروز نمی‌داند که کبدش مشکلی نداشته است. نوشین ۷ سال است که به علت خونریزی کبد متعاقب بیوپسی توی کوماست. من فهمیدم که شوهرش هم خیلی پولدار است و هم خیلی آقا. هفت سال است که حاضر نمی‌شود عشقش را از دستگاه ونتیلاتور جدا کنند. چرا؟

چون آن تانکی که داشت می‌آمد توی خرمشهر شوخی نداشت. مرگ هم دست به نقد ایستاده است آن طرف ونتیلاتور و شوخی ندارد. چون آن آقای خرمشهری که نمی‌دانم که بود خوب می‌دانست چیزی به نام صلح و زندگی مسالمت‌آمیز با تانک صدام توهم است و پیروزی تفنگ دولول شکاری بر تانک از آن هم توهم‌تر است اما فکر می‌کرد شاید اگر چند دقیقه دیگر دوام بیاورد٬ تانک جایش را به معجزه بدهد که البته این هم توهم‌ترتر از همه بود. چون شوهر نوشین خوب می‌داند که هرچه هست امید واهی ست و واهی‌تر از امید واهی٬ معجزه است اما ترجیح می‌دهد -برای یک بار هم که شده- هفت سال به انتظار معجزه بنشیند. چون تانک اصلن خود معجزه بود. تا وقتی که خرناس می‌کشید و هدفشان قرار می‌داد٬ یعنی هنوز نمرده‌ بودند. فردای روز تانک‌ها٬ هیچ اتفاق بهتری انتظار هیچ خرمشهری را نمی‌کشید و این را ناخودآگاه همه‌ی آن کسانی که هم‌شکل شده بودند و اسلحه دستشان بود و سربازی می‌کردند می‌دانستند. چون ونتیلاتور خود معجزه است و فردای ونتیلاتور٬ تشییع جنازه خواهد بود و مراسم ختم و لباس سیاه. چون تا وقتی تصویر فردای تانک و ونتیلاتور عین تاریکی ست٬ خرمشهری‌ها و شوهر نوشین دست از معجزه‌های فرومایه‌شان نمی‌کشند. چون من هم مثل تو فکر می‌کردم هفت سال از نوشین گذشت؛ آخرش که چه؟! پس لطفن تو به من دیگر نگو هفت ماه گذشت؛ آخرش که چه؟! آخرش معجزه هم که رخ ننماید، بهتر از نکبتی که من و تو ،امروز، گیرش افتاده‌ایم نخواهد بود. امروزمان شاید اصلن همان معجزه‌ای ست که خیلی بی‌تابش بوده‌ایم؛ خیلی. فعلن هم بگذار ،دو نفری، همین جوجه‌معجزه را بچسبیم که از دستمان در نرود.

این لذت سادیستیک تو رو نمی‌فهمم پسر. البته یه نفر دیگه رو مثل تو دیدما! یه «آقای مثلن دوست» رو! یکی که مثل تو از خراب کردن روابط دیگران لذت می‌برد و با دیدن خرابه‌ها احساس برنده بودن بهش دست می‌داد. مثل خودت مهارت عجیبی داشت که تقلبی به نظر نیاد. مثل خودت از در صمیمیت وارد می‌شد و وقتی یقین پیدا می‌کرد همه چیز رو به گند کشیده پا پس می‌کشید. مثل خودت صمیمیتش دروغ‌ترین تقلبش بود.  تا دیروز اون تنها کسی بود که از زندگیم انداختمش بیرون؛ از درست‌ترین تصمیم‌هایی که تو همه‌ی زندگیم گرفتم! امروز تو هم اضافه شدی. خوشحالم. خوشحال باش.  

اشتباه اون دفعه‌ام این بود که پیگیر رابطه‌ای شدم که یه بار ٬توسط آقای مثلن دوست٬ به گل نشسته بود. بچه‌گی کردم و نفهمیدم کسی که بازی آقای مثلن دوست رو می‌خوره عین خود آقای مثلن دوست غیر قابل اعتماده. آقای مثلن دوست رو هوشش غیر قابل اعتماد می‌کرد و «خانوم مثلن معشوق» رو کم‌هوشیش. تو که می‌دونی؟ اگه آدم باهوش باید مثل تو باشه که نشه بهش اعتماد کرد٬به آدم کم‌هوش هیچ‌وقت نمیشه. این دومیه دوستی خاله خرسه است آخه! حالا دیگه یاد گرفتم هوش طرفم رو با بازی خوردن از امثال تو هم بسنجم. حالا دیگه گول میل به برنده شدن تو زمینی که امثال تو می‌چینند رو نمی‌خورم.  

قبلن دیدن فلیرت کردن آقای مثلن دوست با خانوم مثلن معشوق به عذابم می‌انداخت؛ تحریکم می‌کرد؛ حسادتم رو بر‌می‌انگیخت؛ مثلن معشوق رو در چشمم خواستنی‌تر جلوه می‌داد. حالا دیدن فلیرت کردن‌های تو با این مثلن کسانی که مثلن تو شیش و بش خواستنشون بودم٬ عین مهر باطل شد زیر اسمشونه. خیلی حرص خراب کردن رو نزن عزیزم چون این روزا دیگه من با یه پوزخند از کنار زباله‌هایی که تو ،مثلن دوست عزیز، به جا میذاری عبور می‌کنم. خصوصن این پوزخنده وقتی از قبل پیش‌بینی کردی که کی بازی می‌خوره و کی نمی‌خوره٬ خوشمزه است. تازه بودن کسی مثل تو و دیدن کسایی که مهره‌های شطرنجت نمیشن و بازیشون نمیشه داد امیدوارم می‌کنه؛ زیاد. خلاصه خواستم تشکری هم کرده باشم :)

آن پسر دهه شصتی: جناب ترسا گرچه مدت کوتاهی شما قافله سالار کاروان روزهای خوب دبیرستان ما بودید اما حقیر ،به جان، منت پذیرم و حق گذار. حضور شما و آقای … در بین اون جماعت معلم رساله به دست الحق که غنیمتی بود. هیچ وقت توفیق نشد که بعد از دبیرستان ببینمتون و حالا هم که به جبر تحصیل چند صباحی هست در عسرت و تبعید مشغول تلمذ علوم ضاله هستم تا این سفر ناخواسته زودتر تمام بشه و عزم وطن کنم که آتش ما در آن خانه می سوزد. شما چه می کنید جناب ترسا؟ احوالاتتون در چه حاله؟

این معلم سابق: شصتی جانم؛ تو از جمله کسایی بودی که من هر وقت هم دوره ای هات رو دیدم از حال و روزت پرسیدم و البته هیچ وقت جواب درستی نگرفتم. دلم می خواست بشنوم حالت خوبه و موفقی چون فکر می کردم و می کنم که لیاقت داری بالا و بالاتر بری. می دونی؟ خیلی از آدما دلشون میخواد بالا باشن و چون قدرت یا استعداد یا همتش رو ندارند پای دیگران رو می گیرند و می کشند پایین. این جوری فقط بالاترند اما بالا نیستند. تو همیشه سعی کن بالا باشی و از دیدن آدمهایی که بالاتر از تو هستند لذت ببری و کمک کنی تا کسایی که پایینترند بیان بالا. اگه این کار رو بکنی مهم نیست کجای دنیایی و آتیشت تو کدوم خونه میسوزه.

آن پسر دهه شصتی: جناب ترسا؛ این درس آخر رو هم به دیده منت آویزه گوش می کنم که آموختنش از شما گواراتر است از خواندن کتاب آقای رضاقلی(جامعه شناسی نخبه کشی) اما اگر از تمام علقه ها و تمایلات و ترجیحات شخصیم هم چشم بپوشم، نمی تونم فراموش کنم بهره مندیم رو از امکانات جامعه ای دارم که منابعش متآثر از سیستم ناکارامدش به همه اختصاص پیدا نمی کنه . تصدیق بفرمایید که در این شرایط اگر کسی بنا به اقبالش و حتی لیاقتش جزء بهره مندین بود روا نیست که محصول شاخه هاشو از دیوار همسایه آویزون کنه در حالیکه ریشه هاش از خاک بی رمق خونه خودش تغذیه کردن. اولین شرط عمل به توصیه خود شما دست گرفتن و بالا کشیدن همونهایی هست که دیگران رو به بالا هل دادند پیش از این ، وگرنه برای کسی دیگه انگیزه ای باقی نمونه برای یاری به دیگران. البته سوء برداشت نشه که تمام این مباحث عطف به هیچ نگاه غایت گرایانه ای نیست و آبشخورش عمل گرایی محض هست.

این ترسای از خدا بی خبر: از من اگر بپرسی میگم تو این سرزمین اولین قربانیان توزیع نامتعادل امکانات و منابع تو و امثال تویی. کسانی که تو خونواده هایی مثل خونواده تو متولد میشن از بدو تولد به حکم تفکرات و اعتقادات از بسیاری از موقعیت ها و سهمیه ها و پست ها و … محرومند. آگاهی و دانستن البته موهبت بزرگیه که نصیبت شده اما یادت نره که در این سرزمین به ناآگاهی و ندانستن پاداش تعلق میگیره نه علم و بصیرت. مسلک غالب این مردم آئین نادانیه و قدرت ها در کار تحسین و ترویج سفلگی هستند. در این شرایط من میتونم بگم خدمت به این جامعه یعنی خدمت به سفلگان و در سطحی دیگه تطویل سفلگی. وقتی نذاری مردمانی چوب نادانی خودشون رو بخورن باعث میشی نادانی در طول تاریخ به تنفس و تولید مثلش ادامه بده. میخوام بگم آرمانی و کلیشه ای به داستان نگاه نکن. تو بیش از این جامعه و مردم به کاشفان و عالمانی که علمی رو پرداختند و ترویج دادند مدیونی. خودت نگاه کن و ببین چقدر آگاهی های تو شرقیه. ببین چقدر از ریاضی و فیزیک و فلسفه و متدولوژی و علوم انسانی که امروز از پنجره شون به دنیا نگاه می کنی محصول کار و تفکر هموطنانته. اتفاقن اون ها که سخاوتمندانه آگاهی رو در دنیا ترویج کردند و بعد سخاوتمندانه تر امکاناتشون رو -در راسش آزادی و کرامت انسانی- در کشور خودشون در اختیارت گذاشتند بیشتر مستحق عمل و تلاشگری تو هستند. از بعد جهان وطنی نگاه کنی می بینی اون فرهنگ ها و تمدن ها هستند که باید سرپا بایستند و همچنان به آگاهان جهان نوید بدن که تو دنیا جایی هم برای اون ها وجود داره. من گفتم دستهایی رو بگیر و بالا بکش و دست هایی که به طرفت دراز میشه تا بالا ببرنت رو رد نکن اما از طرف دیگه تو زندگی دستهایی هستند که هیچوقت دراز نمیشن. اگه بخوای بالا بکشیشون پست میزنن و اگر بالا باشن از ترس همسایگی و در عرض تو قرار گرفتن دستشون رو ازت دریغ میکنن. به نظر من آدمی نباید به زور به کسی کمک کنه و نباید کمکی رو با عجز و التماس بطلبه.

آن پسر دهه شصتی: جناب ترسا مطالب شما رو با دقت مطالعه می کنم و نقدهایی که دارم رو بی پروا مطرح می کنم. امیدوارم پیشاپیش این جسارت من رو ببخشید. هدف تمام علوم (یعنی تمام گزاره های ابطال پذیری که با منطق علمی تبدیل به تیوری شدند) باز کردن گره ای از کار خلایق و عرضه راهکارهایی برای حل مشکلات و پاسخ به پرسش هاست. با این حساب اگر کسی بی مشکل و پرسش باشه ، صرفا این تلف کردن وقت و انرژی هست اگر بخواهد به تحقیق بپردازه که علم برای علم و به ما هو بی معناست. مسله بنده هم معطوف به ریشه های همون مشکلیه که میوه اش امروز همین انفعالی هست که بنده رو به نگاه جهان وطنی حواله می ده. یعنی نادیده گرفتن صورت مساله ای که یکبار با همین محتوی اما در جغرافیای مکانی و زمانی دیگه ای با صورتی به مراتب خوفناک تر بهش چنان پاسخی داده شد که امروز ما تحسینش می کنیم.  اگر 5-6 قرن پیش نسخه تجویزی امروز شما برای دیروز همین جوامع غربی پیچیده می شد و امثال کالون و لوتر از یاس تسلسل شوم دستگاه سفله پرور و خونخوار مذهب عزم کنجی در این پهنه وسیع رو می کردن که در اون به آزادی و کرامت انسانها بیشتر اهمیت می دادند، دیگه امروز روز ما حتی جایی هم برای فرار نداشتیم! چیزی هم نداشتیم که ستایشش کنیم. 
این ایستادن نیست که این سیستم رو تقویت می کنه ، بلکه خالی کردن عرصه هست که دیو جهل رو گستاخ تر ، درنده خو تر و غیر قابل مهار تر می کنه. به انصاف قضاوت کنید لا اقل درباره همین تجربه هشت سال اصلاح طلبی نیم بند دولت خاتمی پر گوی بی عمل که با این همه اهمال و ضعف و کم کاری که داشت نتایجش امروز چه هزینه سنگینی رو متحمل همین جریان واپسگرا به نمایندگی این دولت کودتا می کنه. به این نهادهای شکسته و نصفه و نیمه نگاه کندی، مثل مجلس و سازمان برنامه و بانک مرکزی و دانشگاه و ……. هر کدوم اینها در بدو ایجادش یک گام رو به جلو بوده که هنوز هم بزای این جریان واپس گرا دست انداز محسوب می شه و سرعت گیر. اینها اگر نبودند امروز ما وضع به مراتب اسف بار تری داشتیم. با همون نگاه پراتیکی که قبلا هم گفته بودم (و نه رویکرد احساسی که پیش از متهم شدن بهش ازش تبری جسته بودم) اگرهر فردی که آگاهی پیدا می کنه نه لزوما در قامت یک ابر اسطوره ، که در جایگاه اجتماعی خودش و در هر نقشی که هست (پدر، مادر، استاد، معلم، کارمند، پزشک، پرستار، کارگر، نویسنده و ……) سعی در شکستن این تسلسل شوم کنه در یک افق زمانی که شاید به عمر فرزندان ما هم قد نده این مشکل صورت بسیار بهتری پیدا خواهد کرد. چه بسا هم زودتر.

جناب ترسا شما پزشک هستید ، اگر روزی یک مریض رو به موت که از قضا یک بقال ساده مسجدی خمس و زکات بده چشم به دهن روحانی محله رو بیارن پیش شما که این بابا احتیاج به کمک فوری داره وگرنه ریق رحمت رو سر می کشه، چه می کنید؟ اجتناب می کنید از مداوا که این هم از سفلگان هست (که از قضا هم هست) و با شفاش این صف سفلگی هم چنان مطول می مونه؟ اگر یه جوان نادان خام پیرو ولی فقیه رو که تصادف کرده و در حال مرگ هست رو بیارن چی؟ و یا حتی اگر یک روحانی احمق خشک مذهب سنتی که علم پزشکی رو بی اعتبار می دونه ؟ بعید می دونم که خود شما هم به توصیه خودتون عمل کنید. جناب ترسا اتفاقا در ایران دست های زیادی هست که طالب بالا کشیده شدن هستند و کسی نیست که از اونها دستگیری کنه. به دور از هر گونه انصافی هم هست که یه ظن واکنش آتی صاحبان این دست ها ، کسی دریغ کنه از دراز کردن دستش که اگر حتی یک نفر از این جماعت دست گرفته شده فردا دست باقی رو گرفت این خودش یک حرکت موثر رو به جلوست. خود شما که دانشجوی پزشکی بودید مگه نکشیدید ما رو بالا با تدریس ادبیات و انشا سر کلاسای دبیرستان؟ هیچ طالبی نبود که تشویق بشه به ادامه این راه؟ اون هم توی اون مدرسه ی مذهبی که بزرگترین دغدغه خیلی از معلماش شک بین 2 و 3 در تسبیحات اربعه بود. اگر نطفه بنده جای دیگه ای روی این کره زمین منعقد می شد شاید این لباس جهان وطنی اینقدر امروز به تنم گشاد و بی قواره نبود که به جبر روزگار رفته هم که شده ذهن همه ما اینقدر درگیر مسایل خودمون هست که چه بهش بپردازیم و چه نه خودشو هزار جا و در قالب هزار نا هنجاری نشون می ده.

ترسا:  ترسا در اینجا رسمن کم آورد و دیگر حوصله نداشت به نامه نگاری با این پسرک نادان یکدنده ادامه دهد. اصلن دید متحول شود بهتر از این است که هی به مباحثه با یک دهه شصتی کله شق ادامه دهد. خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد! نگاه کن پسرک چشم سفید چه جور جلوی ما شاخ شده است و زبانمان را بند آورده است. این نسل را جمله باید ریخت توی آتش و سوزاند تا زمین از کفر و شرارتشان مصون بماند.

 

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

دسامبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

چورتکه

  • 91,320