You are currently browsing the category archive for the ‘کافه ماکیاول (سیاست نویسی)’ category.

واکنش دولت کانادا به نتیجه‌ی انتخابات در ایران نمونه‌ی استاندارد از کم‌سوادی ایدئولوژیک و تفوق ایدئولوژی بر منطق در حاکمیت و دولت است. این رفتار نشان می‌دهد که نه تنها حکومت ایران در برخورد سیاه و سفید با امور سیاسی تنها نیست بلکه از قضای روزگار می‌تواند مشابه خود را در میان دول غربی و دموکراتیک بجوید.

چرا از عبارت «کم‌سوادی ایدئولوژیک» استفاده می‌کنم؟ از مظاهر کم‌سوادی عدم توانایی در دسته‌بندی مباحث و وقایع پیرامونی ست. برای کسی که از علوم تجربی کم می‌داند، سرطان، سرطان است. او فرق چندانی بین سرطان پوست که معمولن بیماری خوش‌خیمی ست و مثلن سرطان تخمدان که کشندگی بالا دارد، قائل نیست. کافی ست به او بگویید فلانی سرطان گرفته تا یک واکنش استاندارد از او ببینید: «ای بابا! طفلک! پس دیگر عمرش به دنیا نیست!» برای کسی که بیشتر می‌داند اما از ارگان بیمار گرفته تا مرحله‌ی بیماری و تا ژنتیک بیماری ،جملگی، در را بر تفاسیر جدیدی از میزان بقای بیمار و بقیه‌ی مسائل مربوط به بیماری او می‌گشاید. ایدئولوژی یعنی جواب واحد دادن به تمام مسائل دنیا و کم‌سوادی هم یعنی همین عدم اشراف به جزئیات و ناتوانی در طبقه‌بندی کردن و تحلیل موضوع: اسرائیل و امریکا بد است و ربطی هم به چپ و راست و میانه‌اش ندارد؛ ایران بد است و ربطی به انتخابات آزاد و نیمه‌آزاد و تقلبی هم ندارد. دموکراسی و حقوق بشر با نگاه ایدئولوژیک یک نقطه است و تمام.

انتخاباتی که پشت سر گذاشتیم، شاهدی بود بر بلوغ سیاسی مردمانی که در تلاش برای جستن راهی میانه‌اند؛ راهی که نه خواسته‌های مشروعشان اعم از آزادی زندانیان سیاسی، جلوگیری از کله‌شقی‌های بین‌المللی، و چاره‌جویی برای معضلات اقتصادی زمین بماند و نه پرخاش و انقلابی‌گری و طغیان زمینشان را بسوزد و ایرانشان را سوریه‌ای دیگر کند. دولت کانادا -بر خلاف دیگر دول غربی که یا سکوت کرده‌اند و یا لب به تحسین رای‌دهندگان ایرانی گشوده‌اند- در مقابل رئیس‌جمهور منتخب را دست‌نشانده‌ی رهبری نامیده است و گفته است هرگونه تغییر در رفتار جمهوری اسلامی ایران منتفی ست. از طرفی البته سخنگوی سیاست خارجی حزب مخالف دولت در پارلمان کانادا از این موضع‌گیری به درستی به «سیلی نواختن بر صورت ملت ایران» تعبیر کرده و تعجب خود را ابراز داشته است.

آن چیزی که دولت کانادا و نمونه‌های وطنی او در ایران و سراسر دنیا نمی‌بینند یا آگاهانه خود را به ندیدنش می‌زنند، صفر و یک نبودن امر سیاسی ست. بر کسی پوشیده نیست که در طی چند روز اخیر فضای سیاسی در ایران چنان زیر و رو شده است که مقاومت در برابر آن به آسانی و به سرعت از پس احدی برنمی‌آید. حسن روحانی که هیچ، حتی سعید جلیلی هم در برابر چنین فضایی که شهر به شهر ایران را در نوردیده است و از صدا و سیما بگیر تا کنفرانس مطبوعاتی را هم در امان نگذاشته است ناچار به عقب‌نشینی ست. در فضایی که مولود پایمردی مردمی فهیم، زخم‌خورده، و صبور در طی سالیان متمادی ست، می‌توان فرصت‌ها را یک بار دیگر با پراکندن بذر کینه سوزاند یا رفتاری بالغ داشت و باز گام به گام و منطقی پیش رفت و رفتارهای صحیح حاکمیت یا حتی دشمن را ستود. قواعد ابتدایی علم روانشناسی ست این ها… رفتاری را که پاداش دهی تقویت و تکرار می‌شود و اگر مدام تقبیح و تحقیرش کنی، سرانجام خاموش خواهد شد.

شب بعد از انتخابات، شعارهای زیادی در خیابان‌های ایران شنیده شد. بارها از زندانیان سیاسی یاد شد و رسا نام میرحسین و کروبی فریاد شد. اما شعار «مرگ بر دیکتاتور» کجا ست پس؟! ما که بی‌شماریم، ما که پیروزیمان را توی چشم بدخواهان و دروغگویان فرو کرده‌ایم، چرا امروز خواهان مرگ برای این و آن و تغییر رژیم و اسقاط فلان و بهمان نباشیم؟! چون ما مانند غالب کارشناسان VOA به دنبال جایگزینی باباشاهی با باباشاه دیگر نیستیم. میرحسین‌ها داشته‌ایم که به ما بیاموزند از دمیدن در «کیش شخصیت» بپرهیزیم و کماکان «شعله‌های امید را در سینه‌هامان حفظ کنیم». ما یاد گرفته‌ایم رفتار درست بدخواهمان را تحسین کنیم تا او تصحیح و تصحیح‌تر شود. در عین حال فهمیده‌ایم اگر طرف خاتمی هم باشد و ما دائم برای رفتار غلطش دست بزنیم و برای رفتار صحیحش رو ترش کنیم، اسرائیلمان می‌شود و به جان خودمان می‌افتد. این همان رفتار بالغی ست که ملت ایران نشان می‌دهد و دولت کانادا یا کانادایی های وطنی که هنوز همه‌ی ما را بازیچه‌ی بیت ملکه‌ی انگلیس و بیت رهبری می‌خوانند یا روحانی را چونان خاتمی «سوپاپ اطمینان» خطاب می‌کنند از انجام دادنش عاجز است. گویی که کودک خردسالی ست که پفک نمکی می‌خواهد؛ برای او پفک نمکی بزرگترین موهبت دنیا ست که همه‌ی هستیش در حال حاضر بسته به او ست؛ به کمتر از پفک نمکی راضی نیست و اصولن چیز زیادی غیر از پفک نمکی هم ندیده است که دلش بخواهد یا نخواهد؛ و برای رسیدن به آن هم کاری جز پا بر زمین کوفتن و جیغ زدن و توهین و لجبازی بلد نیست.

Advertisements

   آن موقع خیلی ها بودند که شناسنامه‌‌شان سفید بود هنوز. به آن بکارت شناسنامه مباهات هم می‌کردند. حق هم داشتند شاید. آن وقت‌ها می‌گفتند رای بدهیم مبادا قند و شکرمان، استخدام و حق و حقوقمان به یغما برود! پدر من هم یکی از آنها بود که از وقتی شناسنامه‌ها نو شده بودند دیگر رای نداده بود و مفتخر بود به سر نترس و ایستادگی و این حرف‌ها. با خاتمی و امیدهایی که زنده کرد، شناسنامه‌ها یک به یک و انتخابات به انتخابات ممهور شدند و فصلی نو در تاریخ ایران آغاز شد؛ فصل اهمیت صندوق رای و محوریت انتخاب مردم.

   پدرم قبل‌ترش می گفت که خلاصه «از صندوق همان برون تراود که… بفرموده…». او با انتخابات بعد از عزل بنی‌صدر برای همیشه قهر کرده بود. 76 او هم پای صندوق آمد و دوباره رای داد. با یک حساب سر انگشتی، بعد از پایمال شدن رایش سر بنی صدر، 15 سالی می شد که رای نداده بود. من همیشه فکر می کردم اگر پدرانمان وقتی آقای خمینی هنوز در قید حیات بود باز پای صندوق حاضر می شدند و کسانی را بر می گزیدند که او نمی خواست، شاید اوضاع بهتر از آن می‌شد که بود. شاید دوم خرداد زودتر اتفاق می افتاد. خب… نمی دانستم چه سوزی داشته است که رای بدهی به کسی و 11 میلیون رای بیاورد و دست آخر به همین راحتی عزلش کنند.

   انتخابات 88 این سوز را به جان ما هم انداخت. رای دادیم در حالی که رئیس جمهور منتخبمان پیش از شمارش آرا عزل شده بود. من تصمیمم را گرفته بودم که نگذارم سوز و درد آن زخم، من را چون پدرم از صرافت رای دادن بیاندازد. کمی بعد از فروکش اعتراضات مطمئن بودم که باز باید سر صندوق باز گشت. نباید راه رفته‌ی پدران را تکرار کرد؛ راهی که مساوی بود با بی‌عملی انبوهی و تنها ماندن و در خاک خاوران خفتن انبوهی دیگر. راهی که نتیجه‌اش کش آمدن جنگی بود که حتی فداییانشان را به مسلخ جاه‌طلبی و افزون‌خواهیشان سپرد. راهی که خانه به خانه‌اش شکست یک جنبش صد ساله و مسخ یک انقلاب آزادی‌خواهانه بود: با عزل رئیس جمهوری مشروع آغاز شد و به عزل قائم مقام منتخب رهبری انجامید؛ با زیر پا گذاشتن اصول قانون اساسی آغاز شد و به تغییر ماهوی آن انجامید.

   پاسخ ما ،علی الخصوص ساکنان تهران، به عزل رئیس جمهور منتخبمان از روز اول از سنخ واکنش پدرانمان به عزل بنی صدر نبود. انبوهمان را در سکوت راهپیمایی‌هایی که جمعیتشان رویای تحقق نایافته‌ی حاکمیت بود و هست، به رخ کشیدیم. در دود و آتش ،با دستان خالی، پایمردی کردیم و رایمان را فریاد زدیم. برانداز نبودیم و صدای مظلومیتمان را کوچه به کوچه و شهر به شهر پراکندیم. چرا؟ چون صندوق رای کعبه‌ی ما ست؛ گیرم امروز ساکنانش لات و هبل و عزی باشند و پرده‌دارانش ابوسفیان و ابوجهل. حالا امروز ،در کمال تعجب نام میرحسین نه فقط در تهران، که از حلقوم یزد گرفته تا ساری، شیراز گرفته تا قزوین، این گوشه تا آن گوشه فریاد می‌شود. امواجی فرازیدن گرفته‌اند که خاموشیدنش آسان نیست. متحدان نامدار امروز ما دیگر فقط خاتمی و میرحسین و کروبی نیستند. گویی راهپیمایی سکوت ،زیر هرم آفتاب خرداد 88، محمد نوری‌زاد و خزعلی تا مطهری و روحانی را اصلاح‌طلب کرده است.

   پدرم؟ پدرانمان؟ پا به پایمان بعد از انتخابات 88 آمدند کف خیابان و خروشیدند. حالا خیلی‌هاشان باز دارند به روحانی رای می‌دهند. حالا این پیرمرد یکصد و خرده‌ای ساله -آزادی‌خواهی که با مشروطه متولد شد و 32 تازه راه رفتن یاد گرفت و 57 به نوجوانی رسید- شاید که دارد بالغ می‌شود! امیدوارم… بسیار امیدوار… حتی اگر باز رایی شمرده نشود، حتی اگر باز فردایی از خواب برخیزم و ببینم رای روحانی را کمتر از آرای باطله خوانده‌اند و جلیلی را با 63% به خانه بخت فرستاده‌اند، امیدوارم و امیدوار باقی خواهم ماند وقتی به این روشنی می‌بینم بلوغ در می‌رسد و آگاهی فراگیر می‌شود.

طبیعتن این روزها می‌شود دو جین سناریو نوشت و انواع پیشگویی‌ها را درباره‌ی انتخابات ریاست جمهوری آینده انجام داد. آخر سر هم شاید بتوان نشست و تماشا کرد و به پیش‌گویی‌های خود خندید. اما این که دست آخر پیش‌گویی‌ها همه‌اش هم غلط از آب در بیاید، من را از وسوسه و صرافت این بازی پیش‌گویی و سناریونویسی نمی‌اندازد. دو ماه تا انتخابات مانده است و هنوز تکلیف رقبای اصلی انتخابات مشخص نیست. گویا باید تا پایان فروردین هم منتظر ماند تا شاید کاندیدا‌های جدی‌تر از پس پرده‌ها برون آیند و بله بگویند. سوال‌های اصلی که تا کنون بی‌پاسخ مانده‌اند این‌ها هستند:

  1. کاندیدای جبهه پایداری کیست؟ جلیلی یا لنکرانی؟
  2. کاندیدای 1+2 قالیباف است یا حداد یا ولایتی؟
  3. آیا احمدی‌نژاد پرده‌ی واپسین نمایش را با حضور مشایی به عنوان نامزد اصلی دولت بازی خواهد کرد؟
  4. فعالیت اصلاح‌طلبان در انتخابات چگونه خواهد بود؟ حضور یکپارچه با کاندیدای واحد یا حضور پراکنده با کاندیداتوری شبه اصلاح‌طلبان یا حمایت از کاندیدای اصول‌گرایی مثل قالیباف؟
  5. آیا ائتلاف‌های انتخاباتی دیگر مانند ائتلاف اکثریت اصولگرایان (با کاندیداتوری کسی مثل باهنر) را باید جدی گرفت؟
  6. آیا باید انتظار کاندیدای جدی اما چراغ خاموش دیگری را مانند احمدی‌نژاد 84 داشت؟

از آن جا که پاسخ من به دو سوال آخر «خیر» است، معتقدم پاسخ به بقیه‌ی سوالات است که تکلیف انتخابات را روشن می‌کند. اما سناریویی که پیش‌بینی می‌کنم چیست؟ راستش فکر می‌کنم احتمال کاندیداتوری لنکرانی بیش از جلیلی ست. قالیباف کاندیدای ائتلاف 1+2 نخواهد بود. اصلاح‌طلبان حضور جدی در انتخابات نخواهند داشت و مشایی کاندیدای نهایی احمدی‌نژاد خواهد بود. کاندیداتوری مشایی صرفن جنگی کوتاه مدت را در عرصه‌ی سیاسی باعث خواهد شد و احتمالن احمدی‌نژاد قبول رد صلاحیت او را وجه‌المصالحه‌ای قرار می‌دهد تا پس از واگذاری دولت کاری به کار او و دوستانش نداشته باشند. بعید می‌دانم رئیس دولت انتخابات را بر سر مشایی به گروگان بگیرد و از برگزاری آن اجتناب نماید. او خوب می‌داند به چه راحتی می‌شود او و همراهانی را که پایگاه اجتماعی قابل توجهی نیز ندارند به همین جرم شخم زد. در این میان احتمال ضعیفی هم هست که نمایندگی دولت را در رقابت‌های انتخاباتی شخصی مثل مهدی چمران به عهده بگیرد و اگر چنین شود بعید نیست رقابتی را در دور دوم بین چمران و کاندیدای جبهه پایداری شاهد باشیم.

به این ترتیب در شرایط عادی رئیس جمهور آینده به نظر من لنکرانی (یا احیانن کاندیدای دیگری از جبهه پایداری) خواهد بود. چرا؟ چون به زعم من در شرایطی که طبقه‌ی متوسط کمترین مشارکت و تاثیرگذاری را در انتخابات دارد، موثرترین اقشار اجتماعی روحانیت سنتی و مداحان و سپاه و بسیج خواهند بود. حتی در صورت کاندیداتوری قالیباف که خوش‌سابقه‌ترین فرد اصولگرایان است، بدنه‌ی اصلی رای‌دهندگان 92 یا کسانی هستند که آگاهانه و با توجه به مدل تکنوکرات و غیرایدئولوژیک قالیباف در مقابل او صف خواهند کشید (کما این که تا به حال هم این کار را کرده‌اند) یا کسانی هستند که اصولن آگاهی چندانی نسبت به اوضاع و احوال ندارند و تحت تاثیر گروه‌های مرجع اجتماعی رای می‌دهند؛ یعنی بیشتر تحت تاثیر رسانه‌ها و اعضای همان گروه نخست که در میدانی بی‌رقیب (طبقه‌ی متوسط) جولان خواهند داد. نام امثال حداد، ولایتی، و باهنر در عرصه‌ی اجتماعی نیز چنان با جریان همیشگی حاکم بر سیاست ایران گره خورده است که می‌توان به آسانی ایشان را به اتهام نارسایی‌ها و بی‌کفایتی‌های موجود نواخت و مغلوب کرد. چمران‌ها هم به نظر من بدون حمایت کیهان و بسیج و جماعت مداحان و … راه به جایی نخواهند برد.

جبهه‌ پایداری خود را (شاید حتی به حق) مصداق این خواست رهبری می‌داند که «دولت آینده باید محاسن دولت فعلی را داشته باشد و عاری از معایب (بخوانید چموشی‌های) آن باشد». اگرچه حرف‌شنوی خود جبهه پایداری از شخصیت‌هایی مانند آیت‌الله مصباح بسیار بیشتر از آیت‌الله خامنه‌ای ست، مهمترین انتقادشان به دولت فعلی (دستکم در ظاهر) نافرمانی و تقابل آن با رهبری است. اندیشه‌ی آیت‌الله مصباح یزدی مهمترین راهنمای اتوپیای مد نظر اقشار رادیکال مذهبی و اولتراشیعه در ایران است. در عین حال نوع نگاه سیستماتیک و سیستمیک ایشان نسبت به قدرت سیاسی وی را در جایگاهی قرار داده است که بسیاری شخص او و شاگردانش را امیدهایی واقع‌بینانه برای تحقق آن اتوپیا در آینده‌ی ایران بدانند.

آیت‌الله اندیشه‌ای کاملن معطوف به قدرت دارد و در مسیر کسب قدرت سیاسی بس فراتر از هم‌صنفان خود در تربیت شاگرد، نشر افکار، نهادسازی، و بسیج نیرو موفق بوده است. اکنون جبهه پایداری نماینده‌ی بی چون و چرای او ست در عرصه‌ سیاست روزمره‌ی ایران و به نظر بنا ست که درمانگر درد آن رگه‌هایی از دموکراسی باشد که به گمان ایشان هنوز ساختار سیاسی ایران به آن مبتلا ست. هرچند در نگاه سیستماتیک آیت‌الله دولت تنها بخش کوچکی از سنگرهایی ست که وقتی چونان سال 84 به دست آمد، دیگر هیچگاه نباید از دست برود. یکپارچه شدن و یکپارچه ماندن مجلس خبرگان و پیشروی به سمت اتوپیای «خلافت تشیع» به نظر من هدف غایی ست.

همین است که جبهه پایداری علیرغم نوپا بودن، در بدنه‌ی رادیکال مذهبی جامعه‌ی ایران بسیار دل ربوده است. معرفی کاندیدا از سوی این جریان حتی‌الامکان با تاخیر انجام خواهد گرفت تا وقت چندانی برای تخریب رسانه‌ایش وجود نداشته باشد. به محض معرفی کاندیدا اما منابر و نوحه‌خوان‌ها تمام‌قد در گوشه گوشه‌ی کشور تبلیغش خواهند کرد. فرماندهان بسیج و سپاه (که تحقق اتوپیای مذکور برایشان هم آب دارد و هم نان) تبلیغ کاندیدای پایداری را مصداق جهاد مقدسی دیگر خواهند خواند. بسیجیان جوان به تبلیغات مسجدی و روستایی و مدرسه‌ای خواهند پرداخت. القصه این گروه‌های مرجع هر روش و ناروشی را که بلدند به کار خواهند بست تا رای بیشتری جمع کنند و یک قدم به اتوپیای خود نزدیکتر شوند و من در حال حاضر هیچ دلیلی نمی‌بینم که موفق نشوند کاندیداهای دیگر را در میدان رقابت شکست دهند.

سناریوی انتخاباتی و سیاسی بالا اگر حتی بگوییم محتمل‌ترین نیست، یکی از محتمل‌ترین‌ها ست. در شرایطی که به نظر می‌رسد رفتار طبقه‌ی متوسط در انتخابات آینده فراتر از سکوت و انفعال نخواهد بود، فتح کرسی ریاست جمهوری توسط کاندیدای پایداری گامی بلند در جهت زدودن واپسین رفتارهای دموکراتیک و تظاهرات جمهوریت از پیکر حاکمیت و جایگزینی عملی و بی‌تعارف تفسیر خلافتی از ولایت فقیه به جای تفسیر مشروطیتی از آن خواهد بود.

فرنام شکیبافر در وبلاگ آرمان امیری مطلبی را تحت عنوان آیت‌الله متجدد منتشر کرده است و هاشمی رفسنجانی را دنگ ژیائو پنگ* ایران لقب داده. به زعم شکیبافر، هاشمی رفسنجانی می‌تواند با کاندیداتوری خود در انتخابات (و البته بیرون آمدن نامش از صندوق رای) کسی باشد که گره از کار فروبسته‌ی جامعه‌ای به اغما رفته بگشاید. شکیبافر معتقد است هر یک از اقشار و طبقات مختلف مردم ایران اینک دلایل قانع‌کننده‌ای دارند تا هاشمی را دوباره به ریاست جمهوری برگزینند. از نظر نویسنده هاشمی نزد بازاریان و تولید‌کنندگان [مانند گذشته] مقبول است، فریفتن پوپولیستی طبقات محروم برای احمدی‌نژادها دیگر به سادگی گذشته نیست، و طبقه‌ی متوسط نیز ،هرچند با اکراه، برای خروج از وضعیت فعلی ممکن است از حضور وی استقبال کند.

من هم مثل نویسنده بر این باورم که مهمترین علت عقب‌گرد تاریخی جامعه‌ی مدنی در ایران، کاندیداتوری سال 84 هاشمی رفسنجانی در انتخابات بود. عامل دوم را هم مشارکت نیمبند و پرافاده‌ی طبقه‌ی متوسط در مرحله‌ی نخست آن انتخابات می‌دانم. این یعنی به این نتیجه رسیده‌ام که زور طبقه‌ی متوسط ایران در سال 84 در خوش‌بینانه‌ترین حالت بیشتر از 15-14 میلیون رای نبود. یعنی در بهترین وضعیت مشارکت در مرحله‌ی دوم انتخابات هم باز نمی‌شد از پس آن رای «نه» 17 میلیونی به هاشمی برآمد. کسانی که فکر می‌کنند اگر طبقه‌ی متوسط در مرحله‌ی دوم انتخابات گسترده‌تر به صحنه آمده بود، می‌شد از ماوقع جلوگیری کرد، نمی‌بینند که بخش بزرگی از رای 20 میلیونی خاتمی مستقیمن از بدنه‌ی طبقه‌ی متوسط برنخاسته بود. این که چقدر از آن رای صرفن «نه» به جریان حاکم و نماینده‌ی آن ،ناطق نوری، بود را نمی‌دانم ولی می‌دانم آرای هیجانی، آرای خسته از شرایط موجود (آرای نه)، و آرای نادان (آرایی که نه تئوری دارند و نه شناخت درستی از چهره‌ها، جریان‌ها، و تئوری‌های موجود؛ آرای مردمانی که بیش از هر چیز خوب و بد شخصیت کاندیدا برایشان مهم است و این خوب و بد هم معمولن تحت تاثیر اطلاعات سماعی ست) به راحتی می‌توانند به کیسه‌ی هر نورسیده‌ای واریز شوند. این آرا در سال 84 حداقل  12 میلیون از سبد رای احمدی‌نژاد را ساختند و بعید می‌دانم در سال 76 کمتر از 10 میلیون را برای خاتمی ساخته باشند.

طبیعتن برای نوشتن این پست پیش‌فرض تقلب و مهندسی انتخابات و از این قبیل را کنار گذاشته‌ام. فرض کرده‌ام در یک شرایط ایده‌آل انتخاباتی هستیم و ملاک فقط آن است که چه کسی بیشتر رای می‌آورد. حتی فرض کنیم بخش بزرگی از طبقه‌ی متوسط چشم بر آن‌چه در سال 88 گذشت می‌بندد و تردید را کنار می‌گذارد و پای صندوق رای حاضر می‌شود. به نظر من یکی از پیش‌شرط‌های رای‌آوری در انتخاباتی رقابتی در ایران (انتخاباتی مثل دوگانه‌های خاتمی/ناطق یا احمدی‌نژاد/هاشمی یا احمدی‌نژاد/موسوی) توانایی جذب آرای خسته و آرای نادان است. در چنان رقابت‌هایی معمولن چهره‌های تکراری و خیلی شناخته‌شده از بخت کمتری برای بردن انتخابات برخوردارند. انتخابات ریاست جمهوری آزمایشگاه سنجش میزان بلوغ و رشد سیاسی مردم نیست و تنها با در نظر گرفتن همین یک دلیل هم کاندیداتوری هاشمی و خاتمی به صلاح نخواهد بود.

من فکر می‌کنم یکی از اشتباهات شایع محاسباتی 15-10 سال گذشته، تخمین بیش از اندازه‌ی حجم طبقه‌ی متوسط بوده است. البته  این بخش از جامعه در مقاطعی می‌تواند تاثیری بیش از رقم و تعداد خود در نتیجه‌ی انتخابات داشته باشد ولی این تاثیر معمولن منوط به تحقق شرط و شروطی ست. یکی از شروط این اثرگذاری، توانایی اقناع «آرای خسته» است به این که کاندیدای مورد نظر «نماینده‌ی تغییر وضع موجود» است. از آن‌جا که به زعم من داریم درباره‌ی مردمانی حرف می‌زنیم که تحلیل دقیقی از علل و عوامل وضع موجود ندارند، چهره‌های کهنه سخت بتوانند آن تغییر را نمایندگی کنند. یکی دیگر از آن شروط، توانایی اقناع «آرای نادان» است به این که کاندیدای مورد نظر آدم بد و پلیدی نیست. متاسفانه باز چهره‌های کهنه‌ای که خصوصن زیاد دیکته نوشته‌اند به آسانی تخریب و ترور شخصیت می‌شوند.

اذعان می‌کنم از عمق تغییر نگرش سیاسی مردم بعد از وقایع 88 بی‌اطلاعم. در عین حال شدیدن نسبت به وقوع چنان تغییر عمیقی بدبینم. دارم از مردمی حرف می‌زنم که در اوج مناقشات سیاسی، 22 بهمن 88 سوار اتوبوس شدند و از اطراف و اکناف آمدند و میدان آزادی را پر کردند و به نظر هم نمی‌آمد خیلی خبری از اوضاع و احوال داشته باشند. دلیلی نمی‌بینم این مردم دیگر هاشمی و خانواده‌اش را غارتگر بیت‌المال ندانند. دلیلی نمی‌بینم این‌ها دیگر روحانیت را سر تا پا یک کرباس نداند و مشایی را قهرمان مقابله با ایشان فرض نکند. دلیلی نمی‌بینم که این قشر هنوز هاشمی‌ها را پلید نداند و نتوان به او قبولاند که مشایی‌ها بهترین امید برای تغییر و تحولند.

.

*در حاشیه بگویم که چهره‌های تکراری مانند ژیائو پنگ یا برلوسکونی یا نتانیاهو در نظام‌های پارلمانی ست که شانس انتخاب مجددشان بالا ست. دلیلش هم قاعدتن این است که مردم مستقیمن به ایشان رای نمی‌دهند.

گیر داده‌ام به کلیشه‌های روشنفکری ایرانی که گفته‌اند و شنیده‌ایم و آن‌قدر آدم‌های معتبر گفته‌اند و آن‌قدر زیادشان شنیده‌ایم که باورشان کرده‌ایم. یکیش همین که می‌گویند هرچه می‌کشیم از این نفت است و اقتصاد نفتی…

شایع است که می‌گویند اگر نفت نبود، استبداد هم نبود. نفت و منابع زیرزمینی باعث می‌شود که دولت‌ها از ملت بی‌نیاز شوند و راه خودکامگی پیش گیرند. قرینه‌هایش هم غیر از خودمان، تمام این امیرنشین‌های دور و بر خلیج فارس! یا مثلن جاپون را نشانمان می‌دادند که نگاه کنید نفت و معدن ندارند و مجبورند دموکراسی داشته باشند! می‌گفتند هرچه وابستگی اقتصادی کشور به نفت کمتر شود جا برای دیکتاتوری هم تنگ‌تر خواهد شد. حالا که نفت دارد تحریم و تحریم‌تر می‌شود، روشنفکران باید اولین‌هایی باشند که از تحریم استقبال کنند. به جایش می‌گویند: «ما که گفته بودیم کله شقی کنید، طرف تحریمتان می‌کند»!

بگذار یک چند روزی بگذرد تا یادشان بیاید که آدم وقتی منطقش می‌شود استقرا، باید حواسش باشد همه را ببیند و نه فقط آن چند تایی را که نتیجه‌ی دلخواه ازشان در می‌آید. بگذار یادشان بیاید که غیر از ما و چهار تا امیرنشین، مو بورهای نروژی و امریکایی و کانادایی هم در این دنیا هستند. بگذار یادشان بیاید که فقط ژاپنی‌ها چشم‌های بادامی‌ ندارند و دو کوچه آن‌ورتر کره‌ای‌های از نوع شمالیش هم از قضا اگرچه نفتی ندارند، چشمشان چنان بادامی ست که بیا و ببین! بگذار یادشان بیاید که نه چاه نفت رضا خان را دیکتاتور کرد و نه بی‌چاهی و ته کشیدن منابع زیرزمینی باعث فروپاشی اتحاد جماهیر شد.

تشکیل دولت ائتلافی٬ معرفی کابینه٬ و دعوت ارتش به تبعیت از دولت موقت احتمالن کار دولت حسنی مبارک را یکسره خواهد کرد. ارتش مصر به نظر تعیین کننده‌ی نهایی مناقشه‌ی فعلی خواهد بود. از طرفی نیروهای نظامی در غیاب فرمانده قبلی نیاز به فرماندهی جدید دارند. دولت موقت تنها نهاد غیر قانونی ست که به پشتوانه‌ی توده‌ی معترضان و ٬همزمان٬ به چالش کشیدن قانون اساسی پیشین توانایی به عهده گرفتن فرماندهی چنان ارتشی را دارد. امیدوار کننده‌ترین دورنما برای مصر٬ تشکیل کابینه‌ی موقتی است با حضور اخوان المسلمین و دیگر فعالان اپوزوسیون و تحت امر چهره‌ی معتبر و شناخته شده‌ای چون البرادعی. دعوت البرادعی از فرماندهان ارتش جهت پیوستن به جنبش مردمی و بیعت گرفتن از چند تن از آنان تیر خلاصی ست به حکومت ۳۰ ساله‌ی مبارک. در چنین مواقعی جدا شدن بخشی از ارتش نیز کافی ست تا مهابت رژیم در هم بریزد و نظام حقوقی پیشین از هم بپاشد.

مبارک نیز می‌داند فرمان گشودن آتش به روی مردم یعنی آغاز تمرد سربازان و فرماندهان و سپس گام به گام مسلح شدن معترضان و رویارویی نهایی با رژیم. بنابراین صدور چنان فرمانی می‌تواند عین خودکشی باشد. از سوی دیگر٬ ارتش مصر از مدل ارتش‌های غیر ایدئولوژیک تبعیت می‌کند؛ با تهییج احساسات میهن‌پرستانه پا گرفته‌ است و برای مقابله با تهدیدات خارجی بسیار آماده‌تر است تا دفع قیام‌های داخلی. ارتش مصر ارتشی سکولار است که در چنین بزنگاه تاریخی بنا نیست سربازانش بین خدا و مردم یا آخرت و دنیا یکی را انتخاب کنند. ایشان فرمانده‌ی خود ٬حسنی مبارک٬ را نماینده‌ی خدا روی زمین نمی‌دانند و در خوش‌بینانه‌ترین حالت سراغ این نماینده‌گان الهی را در الازهر می‌گیرند. مشروعیت الهی و قدرت سیاسی در یک نقطه متمرکز نیستند که رویگردانی از حکومت کفر و الحاد ترجمه شود. نظامیان در این شرایط به انتظار می‌نشینند تا ببینند دولت عرضه‌ی حل دیپلماتیک مسائل را دارد یا نه و اگر از کفایت دولت ناامید شوند٬ روی می‌گردانند و به قیام می‌پیوندند.

آقایان معترض مصری٬ تا مبارک ابتکار عمل را به دست نگرفته است٬ تا نظامیان از کفایت شما هم ناامید نشده‌اند٬ تا مردم توی خیابان زورشان ته نکشیده و دلشان سرد نشده است٬ و خلاصه تا تنور داغ است٬ بجنبید و دولت موقت تشکیل دهید.

 

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

دسامبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

چورتکه

  • 91,320