You are currently browsing the category archive for the ‘کافه فروید (روان نویسی)’ category.

نوام چامسکی در پاسخ به این که چه ایرادی دارد وقتی زنی با انتخاب خود تن به پورنوگرافی می‌دهد و حتی از این راه کسب درآمد می‌کند، می‌گوید این که انسان کاری را با انتخاب و اختیار خود انجام دهد کافی نیست تا من از نتیجه‌ی آن انتخاب و اختیار پشتیبانی کنم. پس از آن که چامسکی مختصری درباره‌ی بستر انتخاب حرف می‌زند و توضیح می‌دهد چطور ممکن است زنی از سر فقدان قدرتِ انتخابِ واقعی و نداشتن فرصت‌های منصفانه تن به انتخاب‌هایی چون تجارت سکس بدهد، ادامه ‌‌می‌دهد باید بدانیم رفتار و انتخاب‌هایی وجود دارد که از بنیاد غلط است. نمی‌توان کاری کرد که این‌ها از غلط به سمت درست میل کنند. مثال می‌زند کودک آزاری را.

بگذارید من مثالش را تغییر دهم به «پیدوفیلی» (تمایل جنسی به کودک). مشکل این است که خود عبارت کودک آزاری (Child Abuse) حامل یک بار منفی پیشینی (آزار دادن) ست و پیشاپیش غیراخلاقی به نظر می‌رسد و باعث می‌شود ذهن مخاطب از ابتدا درباره‌اش قضاوت کند. هرچند پیدوفیلی هم بنا به تعریف یک بیماری ست و اصولن اختیاری نیست که بخواهد اخلاقی یا غیراخلاقی باشد. من مانده‌ام و بی‌واژگی! می‌گویم پیدوفیلی ولی شما بخوانید همبستری و سکس با کودک. پیدوفیلی غلط است. به تعبیر پزشکان یک جوری بیماری ست. چیزی به نام پیدوفیلی سالم وجود ندارد. این دو نقیض منطقی همند و جمع شدنی نیستند. نمی‌شود گفت ما به بچه خوب پول می‌دهیم و رضایتش را جلب می‌کنیم تا مثلن تن‌فروشی کند یا اصلن کودکی پیدا می‌کنیم که خیلی لذتش را هم ببرد و بعد اسم این را می‌گذاریم پیدوفیلی مباح یا قشنگترش می‌کنیم و می‌گوییم «درمان پیدوفیلی» و آن کودک می‌شود طبیب درد بی‌درمان و تحسینش هم می‌کنیم! این‌طور نیست که تجاوز به کودک قبیح و مذموم و غلط باشد ولی همبستری با کودک -مشروط به توافق دوطرفه- درست باشد و قابل احترام و اخلاقی.

یک اصل باستانی در اخلاق هست که به زعم من مادر تمام اصول اخلاقی ست: «آن چه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند.» معیار اینجا شخص فاعل است. مساله این است که تمییز فعل اخلاقی از فعل غیراخلاقی به همین سادگی نیست. توی این کتابخانه‌ای که روزهایم را می‌سپارم تقریبن هر روز کسی هست که عامل ایجاد سر و صداهایی ست که تمرکز من و دیگران را مختل می‌کند، بی‌ آن‌ که سر و صدای دیگران باعث به هم خوردن تمرکز خود او و اختلال در کارش بشود. چینی‌ها مثال جالب این قصه‌اند. نوشتنشان کوبشی ست جوری که انگار دارند میخ می‌کوبند به میز و تایپ کردنشان هم به همین ترتیب. از رفتار مشابه هم طبیعتن آزرده نمی‌شوند. اصلن هزاران مثال دیگر می‌توان آورد از رفتارهای کوچک و بزرگی که موجبات آزار را فراهم می‌آورد ولی در شرایط مشابه شخص فاعل را آزار نمی‌دهد. می‌شود آمد و معیار آزار را این ور و آن ور کرد. شاید بهتر باشد معیار از فاعل به مفعول، از خود به دیگران تبدیل شود. در وضعیت جدید اگر فعلی موجب آزار کسی نشد، اخلاقی ست.

حرف و مثال‌های چامسکی را شاهد آوردم که بگویم جاهایی هست که دست آخر معیار اخلاقی بودن و غیراخلاقی بودن نه شخص فاعل است و نه مفعول بلکه خود ذات فعل، خود ذات رفتار است. اختیار، انتخاب، رضایت، و آزار ندیدن گولمان نزند. این که مردمان یک جامعه رضایت دارند به این که از حقوق اجتماعی خود محروم شوند، آن محروم کردن را درست و اخلاقی نمی‌کند. این که کسانی به انتخاب خود تن به بردگی و بیگاری دادند، برده‌داری و بیگاری‌کشی را توجیه نمی‌کند. این که حتی اکثریت زنان جامعه رای بدهند به مثلن قیمومت مردان اگرچه شاید بتوان اسمش را دموکراتیک گذاشت ولی نمی‌شود گفت درست است، اخلاقی ست، یا هرچه…

Advertisements

خودش می‌گفت حرف فقط حرف نیست. حرف‌ها هاری دارند گاهی. چشمشان را خون می‌گیرد. از گوشه‌ی دهانشان بزاق شُره می‌کند. پارس می‌کنند. گاز می‌گیرند. می‌درند. گاز می‌گیرند گاهی و گاز هم که گرفتند٬ کبودیش حالا حالاها می‌ماند. این طور نیست که سر و ته هر حرف گزنده‌ای با یک عذرخواهی هم بیاید. این طور نیست که امروز اگر خُلقت چپ است٬ دهانت را باز کنی و افسار زبانت را رها کنی و بگویی هر چه نباید و بعد انتظار داشته باشی فردا که خُلقت راست شد٬ دیگران حرف‌هایت را فراموش کرده باشند جوری که انگار آبی از آب تکان نخورده است. حرف‌هایت شاید یکی را دریده و لهیده انداخته باشد گوشه‌ای… نتواند بلند شود… نتواند نفس بکشد…

خودش نمی‌گفت اما که حرفِ هار نیست فقط که فقط حرف نیست. نمی‌گفت حرف نباید حتمن هار باشد تا بدرد. نمی‌گفت فقط فحش و پرخاش نیست که نفس می‌بُرد. نمی‌گفت نیش و کنایه یا لحن و فریاد نیست فقط آن که چشمش خون دارد و دندانش پیدا ست و بزاقش روان است. گاهی همین حرف‌های عادی٬ همین عاشقانه‌های سوزناک٬ همین گلایه‌های از سوم شخصِ ناپیدا٬ همین‌ها که همه می‌شنوند و می‌خوانند و دوستشان دارند هم زخم می‌زند. جایش می‌ماند و یکبند درد می‌گیرد. فراموش نمی‌شود. می‌درد و نفست می‌برد. همین حرف‌های دوست داشتنی پر شور که زیرشان دارد تند و تند لایک می‌خورد… نگاه کنید… آن طرف‌تر یکی هم هست که دارد توی سینه‌اش لایک لایک مشت می‌خورد. نفسش بالا نمی‌آید. تنش دیگر نا ندارد بلند شود و لنگ لنگان خودش را از رینگ بکشد بیرون.

 

یکی از بهترین انواع سرمایه‌گذاری٬ سرمایه‌گذاری روی هوس آدم‌ها ست. از آن جور سرمایه‌گذاری‌ها ست که ورشکسته‌گی ندارد و احتمال ضررش هم پایین است. کمتر آدمی ست که بتواند سر بزنگاه٬ در بستر مناسب٬ وقتی پوستش لمس شد و دلش هری ریخت٬ وقتی هورمون‌های جنسیش در اوج گرفتن گوی سبقت از هم ربودند٬ وقتی همه چیز امن بود و شریک دلخواه و دیوارها رازدار٬ تن نسپارد و نه بگوید. تا قبلش می‌شود از بزنگاه یا تن هوس‌انگیز دوری جست ولی پیش که آمد آبشار فیزیولوژیک کمتر مهلت می‌دهد. هورمون‌ها باید فروکش کنند تا آدم ببیند راه کدام بوده است و چاه کدام.

منطق ریاضی-فلسفی می‌گوید آدم‌ها عقل و شعور دارند و خودشان راه را از چاه تشخیص می‌دهند و پرهیز دادنشان از مراوده با فلان و بهمان توهین به عقل و شعورشان است. منطق فیزیولوژیک می‌گوید عقل آدم هوشیار در میانه‌ی بحث‌های روشنفکری یک چیز است و عقل همان آدمِ نشئه‌گی چشیده و خماری کشیده چیز دیگر. منطق هورمون‌ها می‌گوید غریزه نیرویی غالب است و هرچه به زمان خلوت و خواب و خمار نزدیکتر شوی٬ مهارناپذیرتر. منطق شیمی می‌گوید سطح تماس هرچه بیشتر٬ احتمال واکنش شیمیایی بیشتر.

حالا بحث من این نیست که کدام درست است؛ هوس را سرکوب کردن یا هوس را میدان دادن. این که در بین حیوانات٬ تن دادن ارادی به محدودیت (و البته نه هر محدودیتی) فقط و فقط شأن انسان است هم صحبت دیگری می‌طلبد. مشکل من آدم‌هایی ست که روی هوس دیگری سرمایه‌گذاری می‌کنند و وقتی آن دیگری را پرهیز می‌دهی٬ فریاد دادخواهانه سر می‌دهند که شئونات انسانی زیر پا گذاشته شد و به شعور و منطق انسان توهین شد. خوان آنتونیوی فیلم ویکی-کریستینا-بارسلونا را به خاطرم می‌آورند که اغواگرانه پای ویکی را از زیر میز لمس می‌کند و چند دقیقه بعد می‌گوید تصادفن پایش به پای ویکی خورده است و از او می‌خواهد به اصول رابطه‌ی زناشویی احترام بگذارد و به همسر خود خیانت نکند و چند روز بعدترش که چرخ روزگار همبستر‌هایش را از او گرفت با اصرار بر اصول عشق و رومنس٬ ویکی را باز به بستر خود می‌خواند.

 

به من باشد٬ می‌گویم هر آدمی یگانه و بی‌همتا ست اما بعضی آدم‌ها را ساخته‌اند برای تنها ماندن. تنهایی چیزی ست که از وجود خودشان نشات می‌گیرد و هیچ ربطی هم به یگانه و بی‌همتا بودنشان ندارد. بیشتر شاید مربوط بشود به تمایلی که این‌ها دارند برای حضور و ماندن در موقعیت‌های بی‌ثبات. بعضی از این آدم‌ها را ساخته‌اند برای آندرداگ* بودن. باید جان بکنند. باید هر روز توی سرشان بخورد. باید هر دقیقه تحقیر شوند. باید جاده‌ی هموار را بگذارند و از صخره بالا بروند مگر رسیدن به کامشان مزه کند. زندگی برایشان بی‌معنی می‌شود اگر بی‌تقلا چیزی را به دست آورند. امکانش هم باشد٬ باز نمی‌توانند از میانبُر بروند به سمت موفقیت یا خوشبختی یا عشق. باید هی کفش پاره کنند و پا مجروح تا وقتی کالبد نیمه‌جانشان به مقصد رسید فکر کنند راهی آمده‌اند راهستان! زندگیشان وابسته است به نقاط اکسترممی که بالاخره آن همه جان کندن نتیجه می‌دهد و از آندرداگ بودن خلاصشان می‌کند. این آدم‌ها تنها می‌مانند چون معشوق بودن با تصویر یک آندرداگِ جان کَننده در تضاد است. این آدم‌ها تنها می‌مانند چون خودشان ناامنی و بی‌ثباتی را ترجیح می‌دهند. چون آدم استبعادند. می‌بینند مقصود چه بعید است و چه نامحتمل ولی باز دست و پا می‌زنند و سودای اکسترمم به سر می‌پرورانند. نه که فکر کنید بالاخره سرشان به سنگ می‌خورد و عقلشان در می‌آیدها… نه! این‌ها از قدم اول دنبال سنگند که سرشان را محکم بکوبند توش. این سر کوفتن اصلن عین عقلشان است. این آدم‌ها منم.

پی‌نوشت: اگر این اوصاف را خواندید و فکر کردید این‌ها یعنی مازوخیزم٬ از دو حال خارج نیست. یا متن را درست نخوانده‌اید یا معنی مازوخیزم را نمی‌دانید.

* Underdog معادل فارسی که ندارد ولی یک معنیش می‌شود کسی که احتمال باختش در یک رقابت بیش از بُردش است. یک معنی دیگرش که بیشتر مد نظر بود٬ چیزی ست مثل نفر دوم بودن؛ کسی که انگار دارد پشت نفر اول می‌دود مگر به او برسد.

یک فضیلت اخلاقی٬ فراتر از مکاتب مرسوم اخلاقی در تو روییدن می‌گیرد؛ فصیلتی از جنس شجاعت. می‌بینی از یک کوره‌راه مهیب گذشته‌ای. دنیای درون و بیرون را برای خودت ناامن کرده‌ای. تکیه‌گاهت را از دست داده‌ای. امیدت به خیریت نهایی نابود شده است. تنها شده‌ای. ترسیده‌ای و باز هم ترسیده‌ای. آن‌قدر ترسیده‌ای که در عمق وحشت دیده‌ای دیگر چیزی مخوف‌تر برای ترسیدن نداری. این‌جا نقطه‌ی آغاز شجاعت است. زبانت دیگر برای پرسیدن الکن نیست. شک کردن گناه شمرده نمی‌شود. هر پاسخی که قانع کننده‌تر باشد٬ پذیرفتنی‌تر است. شاید نباید حتی نام اخلاقی رویش گذاشت. فعل اخلاقی قرار است به اختیار و انتخاب باشد. این یک شجاعت جبری ست؛ ناخود‌آگاه است؛ ناگزیر است.

این روزها که بازار ایمان در هر کوی و برزن گرم است٬ خیلی پیش می‌آید بایستم و تردید کنم. فراوان از مهابت دوزخ می‌گویند و من می‌ایستم؛ تردید می‌کنم… اگر راست باشد؟ می‌بینم انگار باز پاسخشان به پرسش‌هایم ترساندن و وحشت به دل افکندن است. می‌بینم اما چیزی برای بیشتر ترسیدن وجود ندارد. من از تنهایی بیش از هر چیز دیگر می‌ترسیدم و دوزخ بنا ست همان تنهایی جاودان باشد. جاودانه‌گی هم مثل بی‌نهایت٬ یک نقطه‌ی فرضی و دور است. شصت و ششصد و شش‌هزار سالش فرق نمی‌کند. مثل حکم زندان ابد است که شاید مرگ همین فردا به آن پایان دهد یا ۵۰ سال دیگر. ابد٬ ابد است. ترس من از تنهایی ابدی بود که اینک گرفتارش آمده‌ام. حالا دیگر انذار و دمیدن به آتش اضطراب (که نمونه‌های فراوانش را می‌شود در همین سریال‌های ماه رمضان سراغ گرفت مثلن) نمی‌تواند جواب قانع کننده‌ای برای من باشد. بیش از این که ترسیده‌ام مرا توان ترسیدن نیست. بماند که ایمانِ مضطرب هم از من برده‌ای می‌سازد که گویی ریاکارانه به ایمان حقیقی خود کفر می‌ورزد.

«نه گفتن» باید ساده‌تر از این‌ها باشد. می‌بینم خودم هر وقت نه‌ها را ساده‌تر گفته‌ام و آری‌ها را سخت‌تر٬ آدم بهتری بوده‌ام. صمیمی‌ترین دوستانم همان‌ها بوده‌اند که می‌شد با خیال راحت به‌شان گفت: «نه». آن‌قدر نمی‌ترسیدم توی چشمشان نه بگویم٬ آن‌قدر امن و آرام و بی‌ چون و چرا می‌پذیرفتند٬ آن‌قدر قرار نبود باز‌خواست و بازجویی و سرزنش شوم که به وقت آری گفتن پابند و متعهد می‌شدم؛ «نه» را ازم نگرفته بودند که ناگزیر قول بدهم و آری بگویم و بعد زیرش بزنم. احتمالن همین است که خیلی‌ها از من تصویر یک گریزپای مدام دارند. من بعد از مدتی دارم از دوستانی که نه گفتن را با نیش و کنایت پاسخ می‌دهند٬ از آن‌ها که وادارم می‌کنند به جای یک نه‌ی ساده دروغ بگویم٬ از مهربانانی که وقتی نمی‌شنوند «آری» به «با ما به از این باش»ی حس ترحمت را بر می‌انگیزند تا نه گفتنت مساوی سنگدلی و بی‌رحمی شود می‌گریزم. ماندن از من آدم بدتری می‌سازد که نه دیگر به نه گفتن‌هاش اعتبار است و نه به آری گفتن‌هاش.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206