You are currently browsing the category archive for the ‘کافه عشاق (دل نویسی)’ category.

حس محشری ست این که خیال کنی حتی روزگاری کوتاه هم که شده، داری هیجانی خواستنی را برای کسی که دوستش داری مهیا می‌کنی. چند هزار کیلومتر آن طرف‌تر، نقشه‌ی کاغذی این شهر را به دست گرفته است و می‌خواهد پای تلفن از شمال و جنوبش، شرق و غربش سر در بیاورد. یکبند از نشانی خانه‌ی فلان خویش می‌پرسد و از محله‌ی بهمان رفیق. ناگهان خیابان خودمان را توی نقشه‌اش پیدا می‌کند انگار. غریو سر می‌دهد و شادمانه می‌گوید: «بیا تو خیابون که ببینمت».

.

صدایش این روزها برق می‌زند… بلند شوم؛ جامه بر تن کنم؛ بروم توی خیابان… مگر نقطه‌ام بر کاغذ نقشه‌اش رد بوسه اندازد…

Advertisements

ما با فاصله‌ها غریبه نبودیم. دو سال و نیم گذشته بود از آغاز رابطه‌مان و تعداد ماه‌هایی که ما همه‌اش نزدیک هم -فوقش به مسافت این سوی شهر تا آن سو- باشیم شاید به دو هم نرسید. سال اول دوستیمان یادت هست؟ نصفش من تهران بودم و تو شمال و آن نصف دیگر هم که تو شمال بودی و من جنوب. مدتی بعد کار به جاهای باریک کشید؛ آشنایی با فامیل و خواستگاری و این حرف‌ها. هنوز کنار هم بودنِ رسمیمان شروع نشده، طعم فاصله -فاصله‌های دور و طولانی- به کام نشست. تصور این که دو ماه بی‌وقفه از هم دور می‌مانیم ترسناک بود و گزنده. سخت گذشت. خیلی سخت گذشت. آن‌قدر که فکر می‌کردم تحمل آن شش ماه دوری ناچار که می‌بایست منتظرش می‌بودیم غیر ممکن است.

برگشتم. اولین بار بود که رو‌به‌روی پدر و مادر هم را در آغوش می‌کشیدیم، نه؟ یادم نیست ولی یادم هست که چه تنگ فشرده شدم؛ چه تنگ فشردم. فرودگاه عادتمان بود؛ عادتترمان شد. آمدم و در کوران بدو بدوی عقد و عروسی باز راهی جنوب شدم. دلخور شدی. حق داشتی. حق داشتم. اصلن حق داشتن ،همیشه و هرگز، چه ربطی دارد؟! می‌شود گفت من حتی نفس‌زنان و به ضرب رو انداختن و مرخصی خودم را به جشن عروسی خودم رساندم. و این نفس‌زنان هم عادتم شد. مثلن یادت هست آن بار را که از جنوب آمدم تهران، آمدی فرودگاه، هم را بغل کردیم، بعد دوان دوان رفتیم شمال تا دو روزی اقوام را ببینیم، برگشتیم، بعد دوان دوان رفتیم فرودگاه، هم را بغل کردیم، من رفتم ینگه‌ی دنیا و ده روز ماندم و برگشتم، آمدی فرودگاه، هم را بغل کردیم، بعد دوان دوان رفتم جنوب؟ از نفس افتادم آن دفعه. دو هفته‌ای هم که جنوب بودم همه‌اش توی تب سوختم و به مرحمت مسکن و تب‌بر و آمپول‌هایی که خودم به خودم زدم سر پا ماندم.

نُه ماه از ازدواجمان با هم، ازدواجمان با فرودگاه، و ازدواجمان با خداحافظی‌های مکرر لعنتی گذشت. موعد آن فاصله‌ی مخوف طولانی داشت نزدیک می‌شد. بهترین کار شاید همانی بود که ما کردیم؛ درباره‌اش کمتر حرف بزنیم و سرمان را به چیزهای دیگر گرم کنیم. گذاشتیم تا خودش آرام آرام بیاید و ما را ببلعد. شش ماه؟! حتی گفتنش هم آسان نبود چه برسد به تحملش! من که خوابیدم… تا دم آخر، تا بعد از تحویل بار، تا آن لحظه که غرولند کردم و تو گفتی «دعوام نکن. من حالم خوب نیس»، انگار خواب بودم. من غلط کردم اگر غر زدم. دعوا کردم؟ یادم نیست. ببخش. نفهمیدم. غلط‌تر کردم. خواب بودم. اصلن نمی‌توانستم فکر کنم فاصله دارد خودش را با آن شتاب سرسام‌آور به من، به ما می‌رساند. باورکردنی نبود. خواب نبودم یعنی؟… یعنی تو آمده بودی فرودگاه که بغلم کنی و ببوسیم هم را و بگوییم خداحافظ؟ همین؟ هنوز عکس خداحافظی، عکس تنگ در هم فشرده شدن را که می‌بینم، آن «دعوایم نکن» و آن اشکِ توی چشمانت یک‌باره هجوم می‌آورد.

حالا شده است حدود هشت ماه. شش ماه را که دوام آوردم هیچ، خودم را آماده کرده‌ام برای یک سال! درد داشت. هنوز هم درد دارد. فاصله‌ که می‌گویم، درس تاریخ و جغرافی نیست که! حکایت آدمها ست… حکایت هر روز و هر فرسخی ست که دور بوده‌ای و زندگیش کرده‌ای. اصلن یادش گرفته‌ای چیزی را که نه بلد بودی، نه یادت داده‌ بودند، نه دیده بودی کسی را از نزدیک که بلدش باشد. درد داشت ولی بگذار قربان خودمان بروم که نشد در این سه سال ما دو شب پشت هم صدای یکدیگر را نشنیده باشیم. روزهایی که در این هشت ماه با هم حرف نزده‌ایم شاید به عدد انگشتان یک دست هم نرسد. مثلن همین الان که این جمله را نوشتم… به ثانیه هم نرسید… اس‌ام‌اس آمده که: «بیداری؟»… و من چند بار بگویم بی‌شنیدن صدایت، راحت نیست خوابیدن؟!

می‌دانی؟ فاصله انتخاب ما نبود؛ هزینه‌ی انتخابمان بود. آن هم شاید تازه فقط یکی از نمی‌دانم چندچند هزینه‌ای که پرداخته‌ایم و خواهیم پرداخت! فاصله را هم که شاید هیچ طبیبی به هیچ رابطه‌ی سالمی تجویز نکند! بخش بزرگی از «ای کاش»های من هم که برمی‌گردد به کارهایی که می‌شد کرد تا این فاصله این همه طولانی نباشد! حسرت من هم که: «فاصله هرگز حق ما نبود»! حق؟! همیشه؟! هرگز؟! …چه بی‌ربط! ولی یک چیز دیگر هم هست. من حالا دیگر مطمئنم رابطه‌ای که رنگ فاصله ندیده باشد از یک تجربه‌ی یگانه و سترگ محروم مانده. حالا می‌دانم رابطه‌ای که فاصله را دیده است و از عهده‌اش بر نیامده، یک لذت متفاوت -و طبیعتن نه یک لذت بی‌نقص و تام- را نچشیده. و زندگی… و زندگی هر کدام از ما شاید جمع درد و لذت همین تفاوت‌ها ست که خواسته یا ناخواسته گذرش می‌کنیم.

مستی دارد. هوس دارد. سرشار بودن دارد. اوج دارد. جوشش بی‌حساب دارد. اما همه‌اش مست و مدهوش٬ خواهش تن٬ سرشاری دل٬ صعود و جوشیدن جان که نیست!

نداردهایی هم دارد. مثلن مستی مدام که ندارد؛ دارد؟ تن پر خواهش همیشه که نیست؛ هست؟ ورز می‌دهد دل آدمی را حتی گاه؛ نه؟ لرزیده و لهیده شاید رهایت کند کنجی و خودت بمانی و خودت. دست یاریگری شاید نباشد آن وقت دیگر. تابیدن نور امیدی هم حتی. بلور آرزو‌ها شاید بشکند. واژگون شود پشمینه‌ی رویا. سرد شود روزگار و سکوت ٬ناگهان٬ نفس از آرامِ پر غوغایت بگیرد.

عاشقی هم این دارد و هم آن.

شیر دارد و خط هم.

قمار است.

میل شکستن باش.

دمار در می‌آورد روزی. وحشت به سرت آوار می‌کند روز دیگر. سردت شاید بشود یک وقت. تاب بیاور اما. تمام نشو.

دنیا ست دیگر!

آب در دل تکان نخوردن‌ها فقط مال قصه است.

راه عاشقانه‌های دنیا راه دیگری ست.

میل رفتن باش.

خسته بودی. داشتی می‌گفتی دو جین مریض ویزیت کرده‌ای. گفتی گرسنه‌ای و هنوز وقت شام خوردن پیدا نکرده‌ای. صدایت هم که جان نداشت. بعد در زدند. آهت بلند شد…

: «ببین؛ در میزنن. باز مریض اومده. بت دوباره زنگ می‌زنم.»

من هم غری زدم که «حالا بذار چند دقیقه معطل بشه. آسمون که به زمین نمی‌رسه!» آخر تازه صحبتمان گل انداخته بود. حیف است این وقت‌ها٬ بی‌مقدمه٬ خداحافظی بدود وسط و یک جور ناجوری سر و ته مغازله را هم بیاورد. درست یادم نیست. لابد تو هم خواستی شرایطت را درک کنم و لابدتر من وانمود کرده‌ام که شرایطت را درک نکرده‌ام و با اکراه تن به خداحافظی اجباری داده‌ام. بعد از همان صندلی پشت میزت با یک «بفرمایید تو» اجازه دادی مریض وارد اتاق شود. در باز شد و سر بلند کردی و خشکت زد٬ جا خورده بودی٬ بند آمده بود زبانت و من هیچ وقت تصویر چشمانت را که چطور از ته دل می‌خندیدند فراموش نکرده‌ام. در را بستم و تو برخاستی و فاصله‌ی تمام بی‌فاصله‌ها را به چند قدمی پشت سر گذاشتی و لغزیدی در آغوشم. نهیبت زدم که «هی! مراقب ظرف غذا باش. می‌ریزه رو روپوشت.» گفتی «خب بذار بریزه. اصن چرا غذا آوردی؟ یعنی فک کردی من هنوز گرسنمه؟!» نگاهت را از چشمانم دزدیدی. چشم بستی. به پهنای صورتت لبخند زدی. سرت را بیشتر فرو کردی توی سینه‌ام…

: «من که الان سیرترین دختر دنیام آخه.»

سال خوبی شده است. کارم را دوست دارم و درآمدش هم که قرار است خوب باشد. روابط دوستانه‌ام متعادل و دوست داشتنی‌تر از همیشه‌اند. قسمت‌های قابل پیش‌بینی آینده ناگوار نیست و از توی قسمت‌های غیر قابل پیش‌بینی آن هم صدای قهقهه‌های دانشمند دیوانه‌ی بدجنس نمی‌آید. بیشتر می‌خندم و کمتر اخمالویی می‌کنم. اصلن همین که دارم کتاب قصه می‌خوانم یا ورزش می‌کنم یا تئاتر می‌روم یا زندگیم در حال رعایت شئونات اجباری نیست یعنی اوضاعم روبه‌راه است. همین که نوشته‌هایم حفاری «خیلی وقت پیش» و «اورکا اورکا» گفتن‌های بعد از اکتشافات نوستالژی‌دار و هی «یادش به خیر» ندارد یعنی حالم خوب است.

می‌دانم می‌گویند این‌ها که همه‌اش می‌نویسند این٬ یعنی آن! می‌دانم اگر بنویسم٬ متهم می‌شوم به این که می‌خواهم دوست داشتنم را بکنم توی چشم این٬ توی چشم آن. ولی انصاف نیست که بیایم روزهای اندوه٬ روزهای عصبانی٬ روزهای دلهره را بنویسم و به جای سرخوشانه و مهربان و آرام قصه که رسید٬ خودم را بزنم به آن راه. همین است که می‌نویسم می‌شد زندگی همه‌ی این کاری که دوستش می‌دارم و دوستانه‌هایی که متعادلند و آینده‌ای که مجوز ینگه‌ی دنیا دارد و کتاب و فیلم و تئاتر و حتی چیزهای بوس‌دار منافی عفت عمومی داشته باشد و مثل تو را کم داشته باشد تا من باز بروم توی مودِ آویزانی و گریزانی. این‌ها هم همه یعنی بابت لحظه لحظه‌ی سرشار از بودنت ٬لحظه لحظه٬ سرشارم… ممنونم…

هست که به خودم می‌گویم «مجبورت که نکرده‌اند» و بعد یک حسی نهیبم می‌زند که این نکرده‌اند فاعل هم داردها! دور که می‌افتم تا فاعل این ناکردن را پیدا کنم٬ می‌بینم نه…؛ واقعن واقعنش او یا هیچکس دیگری نیست که به هضم کردن این همه، مجبورم کرده باشد. فقط یک خودی وجود دارد… یک خود مازوخیستی که بعض بقیه‌ی نافاعل‌های معلوم و مجهول عالم است… که نمی‌تواند مثل آدم سرش را پایین بیاندازد و نافاعلی کند و به  نکردن‌های خودش مشغول باشد… که انگار مدام می‌خواهد بجنگد و بجنگد و باز هم بجنگد که این می‌شود «ترین» جنگ دنیا. و یعنی سرگیجه‌ترین جنگ دنیاست وقتی که رزمنده همه‌اش دارد ٬برای او٬ با او می‌جنگد… یعنی تراژیک‌ترین جنگ دنیا ست وقتی که مهمترین و افتخار‌آمیزترین فتوحات فرمانده‌اش می‌شود اساسی‌ترین عقب‌نشینی‌ها از مواضع وطنی… یعنی کمیک‌ترین جنگ دنیا ست وقتی که تانکش دارد همین جور می‌آید و آدمِ فهمیده‌اش می‌رود زیر تانک و همین جور که دارد می‌رود زیر تانک ٬یکهو٬ یادش می‌افتد نارنجک‌ها را جا گذاشته توی سنگر و بعد استخوان‌هایش زیر تسمه‌ها خرد می‌شود و همین جور که استخوان‌هایش دارد قرچ قرچ می‌شکند٬ لبخند رضایت می‌زند و می‌گوید: «جااان… چه حالی داد! خوب شد آن‌قدرها هم فهمیده نبودم‌ها!»

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206