You are currently browsing the category archive for the ‘کافه روزمره (روز نویسی)’ category.

سرم را انداخته‌ام پایین. خوب است که باعث می‌شود به خاطر ندیدن چیزهایی که ندیدنشان بهتر است لبخند بزنم. اصلن لبخند خیلی چیز خوبی ست. دیدن چیزهایی که ارزش دیده شدن ندارند هم خوب است. سرت که پایین باشد٬ کفش عابران و لاستیک ماشین‌ها و جدول -مرز میان رفتن و نرفتن- می‌شود همه‌ی زندگیت. آن‌وقت احساسات هم محدود خواهد شد به خستگی پا و عرق پیشانی. احساس یعنی جایی بین سربالایی و سرپایینی و راه مستقیم تاب خوردن.

سرم را می‌اندازم پایین‌تر. نباید دید… نباید شنید… نباید فهمید… سر را اگر بالا بیاورم همه‌ی آمده‌ها را باز باید برگردم. وقت نیست. طاقتم تاق شده. از بازگشت هم که بدم می‌آید. گیرم نه این خیابان مرا به خانه‌اش برساند و نه او چشم انتظار رسیدنی باشد. کفش‌ها٬ پاها٬ چشم‌ها را می‌شود در آورد و همین گوشه‌ی پیاده‌رو گذاشت. حالا چه عجله‌ای ست؟! آرام‌تر… کم کم وقت آن هم می‌رسد. ته‌مانده‌ی احساس را بیاندازم تنگ کاسه‌ی همین گدا؟ … راستی من چرا گدایی از یادم رفته؟!

سلام ارباب… در خدمتگزاری حاضرم. این سری که می‌بینید تا ابد هوای تمرد نخواهد کرد. نگران نباشید. خاصیتش این است بیچاره. مثل خیلی چیزها که وقتی افتادند دیگر برخاستن در مرامشان نیست. بنده‌نوازی بفرمایید و تازیانه بزنید. این پشت ماشاءاله شلاق‌خورش ملس است؛ مدل بالا٬ مشتری‌پسند٬ خوش‌سوار. تازه اگر بخواهید تا دم صبح برایتان خواهم رقصید. خوش‌رقصی بلدم. رقص لکاته‌گان را خوب می‌دانم. به هر سازی هم که امر فرمایید… بخواهید٬ می‌آیم تلخک بزمتان می‌شوم. چطور است؟ به نفهمی‌هایم سوگند٬ تا خود خروس‌خوان طوری بردگی‌تان کنم که هم‌پیاله‌گان و هم‌پالگی‌هاتان ضعف کنند از خنده. بفرمایید دستم بیاندازند و باز قهقهه‌تر بزنند؛ مباد عیش جورتر از این که هست نشود.

Advertisements

و من حالا یک آدمم که ویج است. و وقتی می‌گویند «گیج و ویج» لابد کلمه ٬خود کلمه٬ کم آورده است. لابد «گیج» ٬با همه‌ی بی‌ابهتش٬ آن پیچ‌خوردگی و پا در هوایی را که گیجی مثل من دارد٬ برملا نمی‌کند. «گیج» حالا -چه کلمه باشد چه من- کم آورده است. و حالا من امروز یک ویج خوشحالم اصلن.

 

مثلن من با آن آقایی که دیروز می‌گفت درد معده دارد و عصبانی بود که چرا ده دقیقه طول کشیده است آمدنم٬ غریبه‌ام. گفتم وقتی می‌آید اینجا و مورد اورژانس هم نیست باید آمادگی یک ساعت انتظار را هم داشته باشد٬ پرخاش کرد که «تو تازه آمده‌ای و این‌جا فرق می‌کند با آن‌جاها که تا حالا بوده‌ای و یواش یواش قانونش را یاد می‌گیری». بعد من به ذهنم خطور کرد که با او هموطن شوم و دنبال نخود سیاهِ آزمایش‌های الکی و عکس رادیولوژی و سونوگرافی بفرستمش و برگه‌ی ممانعت از فعالیت شغلی برایش رد کنم و حسابی از خجالتش در بیایم خلاصه ولی همان‌طور غریبه که بودم ماندم و دوا درمانش کردم و رفت.

یا مثلن من با همین خانم پرستار که توی این یک ماه هی زنگ زد و هی نخ داد و پریروز عصبانیت گرفت و با خاک یکسانم کرد٬ غریبه‌ام. هی دید زنگ می‌زند و متقابلن گوشیش در مقام احوالپرسی زنگ نمی‌خوردها. دید حرف می‌زند و من پی حرف‌هایش را نمی‌گیرم‌ها. دید اصلن این دفعه من سر و کله‌ام توی اورژانس پیدا نمی‌شود‌ها. دید من دارم می‌گویم دو ماه دیگر بیشتر این‌جا نمی‌آیم‌ها. دید گفتم دارم تا چند ماه دیگر از این مملکت می‌روم‌ها. ولی وقتی به‌ش به زبان بی‌زبانی گفتم دوست‌دختر دارم پرخاش کرد که «پس چرا نخ می‌دهم؛ چرا دور و برش می‌پلکم؛ چرا این همه با او خوش و بش می‌کنم» (این همه‌اش٬ آن همه که خیلی زیاد باشد نیست!). بعد من آمدم با او هم هموطن بشوم و تو همین مدت کوتاه دور بیافتم و جار بزنم که با هم سر و سری داشته‌ایم و به قول امثال خودش رویش اسم بماند و بشود آش نخورده و دهن سوخته که البته این کارها را نمی‌کنم و همان غریبه‌ای که بودم٬ می‌مانم.

یا مثلن من با این رادیولوژیستی که راپورت می‌دهد به اطلاعات و پرستاری که موسم گزینش نمازخوان و مقدس‌مآب می‌شود و مسوول آزمایشگاهی که می‌گوید «کسی که به ولایت فقیه اعتقاد ندارد٬ خدا را قبول ندارد و کسی که خدا را قبول ندارد مهدور‌الدم است» و دندانپزشکی که شراب ناب می‌اندازد و می‌خواهد استخدام سپاه شود و مدیر فلان تاسیسات نفتی که با لباس رزم و چفیه آمده بود تا چک‌آپ بشود٬ غریبه‌ام. یا با اکثر آدم‌هایی که در طول روز می‌بینم از بقال و راننده بگیر تا رئیس و مدیرعامل هم هم… و این‌ها که گفتم فقط مشاهدات همین دو سه روز اخیر است. و تازه من توی همین دو سه روز با کسی که صحبت‌هایش تیتر روزنامه‌ها بوده است یا آن که نشسته است وبلاگ فیلتر می‌کند یا مجری تلوزیون زندگی کرده‌ام در حالی که از نزدیک ندیدمشان و دورادور به غریبه‌گی با ایشان ادامه داده‌ام و حتی دستم نمی‌رسد با آن‌ها هموطن بشوم.

حالا همه‌ی این همه غریبه‌گی بدون آمادگی قبلی ست. یعنی قرار نبود من توی سرزمینی که به دنیا آمده‌ام این‌قدر غریبه باشم که٬ بود؟ قرار نبود برای هموطن بودن این‌قدر به تناقض فلسفی اخلاقی برسم که٬ بود؟ قرار نبود وقتی به زبان مادری با هم حرف می‌زنیم حرف هم را اصلن نفهمیم که٬ بود؟ حالا بروم یک جایی که دستکم اگر غریبه‌ام٬ اگر هموطن نیستم٬ اگر زبان نمی‌فهمم٬ از اول قرار باشد… آمادگیش را داشته باشم؛ خب؟

دو دو تا چهار تا که می‌کنم٬ می‌بینم اگر ۵ سال قبل شروع به وبلاگ نوشتن نمی‌کردم الان حال و روزم بهتر بود. سر زندگی من ٬جدی جدی٬ با وبلاگ‌نویسی و بعد وبلاگ‌بازی گرم شد. چشم باز کردم و دیدم آدم‌هایی که تا دیروز اسمشان مجازی بود دارند شانه به شانه‌ی دوستان واقعی در زندگیم نقش بازی می‌کنند. دیدم گاهی آن آدم‌های مثلن مجازی از آدم‌های مثلن واقعی٬ واقعی‌تر شده‌اند. وبلاگ مسیر زندگی مرا تغییر داد و انکار نمی‌کنم ضعف‌های شخصیتی من باعث شد بخش بزرگی از این تغییرات از جنس ضرر باشد. به هر حال٬ چیزی ست که اتفاق افتاده و لذت نوشتن و حواشی این نوشتن من را به وبلاگ و وبلاگشهر معتاد کرده. این شبه اعترافات را به مناسبت امروز که نخستین سالگرد نوشتن قیلوله‌اش است گذاشتم روی میز. تولدش مبارک…

و همین آقای رومن گاری خودمان یک جایی توی کتاب زندگی در پیش رو می‌فرماید: «رویای کودکی کابوس پیری است». و کابوس که فقط ترس نیست! وقتی بیاید سراغ آدم٬ درد حسرت و ناتوانی را هم به کامش می‌ریزد. انگار کن وقتی بیاید سراغ آدم٬ یک سو وحشت است٬ یک سوی دیگر تقلا و میل رها شدن از درد محتمل٬ و یک سوی دیگرتر نومیدانه‌ی آن خوابی ست که دست و پایت را بسته و فرصت هر فراری را سلب کرده.

و عشق می‌تواند یکی از همین‌ها باشد که تا یک سن و سالی رویا ست و از یک وقتی می‌شود کابوس. یعنی شاید نرسی و حسرت دست نیافتن به آن رویای کودکی کابوست بشود یا برسی و بعد قصر و پری و قالیچه‌ی پرنده نداشته باشد و درد داشته باشد و دست و پا هم نشود زد و فرار هم نتوان کرد و خلاصه کابوس است دیگر! و آدمی که نمی‌خوابد تا خوابیده باشد٬ نمی‌خوابد تا صبح لذت خسته نبودن را بچشد٬ می‌خوابد تا رویا ببیند٬ کابوس هم زیاد می‌بیند… بختک هم می‌افتد به جانش…

و اصلن عمر برای مایی که به جای زندگی ٬دربه‌در٬ دنبال خوشبختی می‌گردیم٬ یک پل است که از رویا شروع و به کابوس ختم می‌شود. و خوشبختی هی عشق دارد٬ هی موفقیت دارد٬ هی ویلای زیبای سواحل مدیترانه دارد٬ هی شهرت عالم‌گیر دارد٬ هی خیلی چیز دارد٬ و خلاصه رویا ست که همه چیز دارد جز زندگی که خود خواب است. و خوشبختی چون خوابیدن به امید دیدن رویا ست٬ کابوس هم دارد. و برای کسی مثل من که به هر رویایی هم قانع نیستم٬ کابوس داردها… یک کابوس می‌گویم٬ ده تا کابوس از بغلش در می‌آید! و من که نمی‌گویم هنوز آن آدم رویایی٬ آن آدم دربه‌در٬ آن آدمِ هی به دنبال خوشبختی نیستم اما حالا بیشتر زندگی می‌کنم و بیشتر همه چیز مضارع استمراری است و بیشتر می‌خوابم که صبح یادم نیاید چه خوابی دیده‌ام دیشبش. و زندگیم چون آینده‌اش کوتاه شده است و مدام با فردا رودربایستی ندارد٬ خوشبخت‌تر هم شده است… عاشق هم… بی کابوس‌تر هم…

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

دسامبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

چورتکه

  • 91,320