You are currently browsing the category archive for the ‘کافه رازی (طب نویسی)’ category.

می‌گوید: «دکتر؛ ندارم… نه پول٬ نه بیمه! کارگرم و تازه مشغول شدم. تا یه ماه دیگه هم بیمه نمی‌شم. به دادم برس.» می‌دانم تا چند کیلومتری این‌جا هیچ مرکز درمانی دولتی دیگری نیست. تازه جای دیگر هم برود باز همین آش است و همین کاسه. وضعیتش اصطلاحن اورژانسی نیست که مطابق قوانین رایگان بودن خدمات اورژانس با او رفتار شود اما واقعن بیمار است و به دارو نیاز دارد. از سویی٬ مبلغ ویزیت و دارو حق من نیست که بتوانم ببخشم (وگرنه می‌شود با یک تلفن همه‌شان را مجانی تمام کرد؛ کاری که همکاران دیگرم انجام می‌دهند.) و از سوی دیگر٬ غیر اخلاقی‌ترین تصمیم ممکن این است که برو پی کارت و من تا پول ندهی یا بیمه‌ات را درست نکنی تره‌ای برایت خرد نمی‌کنم. فارغ از این که گاهی به نظرم دروغگو هم می‌آیند٬ بنا ندارم بگویم دروغ می‌گویی و داری و نمی‌دهی یا بشوم کسی مثل خودش که به دروغ بگوید من هم متاسفانه کاری از دستم ساخته نیست.

مکانیزم دیگری برای حل کردن مشکل بیمار سراغ ندارم. بنابراین برای چندمین بار کاری می‌کنم که بارها گفته‌اند و نوشته‌اند غلط است. جلوی چشمانش دست می‌کنم توی کیف پول خودم و ۵۰۰۰ تومان می‌دهم و می‌گویم برود قبض ویزیت بگیرد و با بقیه‌ی پول دارو تهیه کند. فکر می‌کنم او باید بداند که این پول بالاخره باید از جایی پرداخت شود و فعل او در واقع تکدی ست. شاید ٬این‌طور٬ فکری به حال خود بکند! همین است که حق می‌دهم اگر تا به حال یک نفرشان هم از بابت دستی گرفتن این ۵۰۰۰ تومان تشکر نکرده است. بعضن جوری برخورد کرده‌اند که انگار در کمال رضایت حقشان را از حلقومم در آورده‌اند. شاید حتی عکس نیتی که در به رخ کشیدن ذات فعل داشته‌ام٬ دارم تشویق و ترویجش می‌کنم و باید منتظر دهن به دهن شدن اخبار و صف طولانی‌تر رابین هودهای بیماری باشم که می‌خواهند سهمشان را از کیسه‌ی داروغه‌ی ابله بستانند.

فراوانند دستگاه‌ها و مکاتب اخلاقی و فراوانتر از آن ارزش‌های اخلاقی. من در عالم واقع هیچ مکتب اخلاقی را نمی‌شناسم که در آن ارزشگذاری‌ها ثابت باشند. غالب افعال٬ ارزش ثابت ندارند و اگرچه معمولن اخلاقی یا غیر‌اخلاقیند٬ تحت شرایط خاص ارزش عکس معمول پیدا می‌کنند. یک مثالش همین دستگاه اخلاقی طب است و مساله‌ی رازداری. پزشکان سوگند می‌خورند رازدار و محرم اسرار بیمار باشند. این رازداری اما در اخلاق پزشکی٬ کم تبصره ندارد. یکیش مثلن در شرایطی ست که بیمار اچ‌آی‌وی مثبت باشد و زیر بار اطلاع دادن به شریک یا شرکای جنسی خود هم نرود. این جا طبیب موظف است شخصن مساله را به اطلاع افراد در معرض خطر (پارتنرها) برساند. یعنی رازداری٬ در چنین موقعیتی نه تنها اخلاقی نیست که عین بی‌اخلاقی ست. شاید بشود گفت آبروی یک نفر در این معادله، ذیل جان و سلامت دیگران قرار دارد.

رازداری فقط در طب نیست که فعل اخلاقی شمرده می‌شود. عرف هم آن را مقبول و مطلوب می‌داند. نیز با معیارهای من٬ رازداری فقط در طب نیست که تبصره بر می‌دارد. وقتی کسی دارد از قبال رازداری من آسیبی می‌خورد که مستحق آن نیست٬ باید راز را فاش کرد. حالا اگر رازداری تحمل و خودداری می‌خواهد٬ عیان کردن اسرار هم گاهی شجاعت می‌خواهد٬ جربزه می‌خواهد. من نداشتم. او را که نتوانستم قانع کنم دست بر دارد از عادت پرلذت. جراتش را هم نداشتم بروم حقیقت را بگذارم کف دست همسرش. نمی‌خواستم هر دوشان را از دست بدهم. الان که داستانِ مگو از پرده برون افتاده است و یکی آش و لاش است از مورد خیانت واقع شدن و دیگری آش و لاش‌تر از ترک شدن٬ من انگار برنده‌ی ماجرام. نه این یکی را از دست داده‌ام و نه اگر بختم بلند باشد و آشتی کنند و طرف زخمی قصه باز برگردد به زندگی زناشویی٬ آن یکی را. می‌توانم سرم را هم جلویتان بالا بگیرم و پز رازدار بودنم را بدهم. فقط خودم را می‌گذارم جای همان طرف زخمی٬ آنی که تا آخر عمر سخت بتواند اعتماد کند٬ او که آمده است و دیده است تعهد خیال باطل بود٬ و می‌بینم کسی که می‌دانست و چیزی نگفت را نمی‌بخشایم. خودم را می‌گذارم جای شمایی که لگدمال شده‌اید٬ شمایی که خیانت را مثل من کم از اچ‌آی‌وی نمی‌دانید٬ و می‌بینم نمی‌توانید از خطاپوشی رازدارانه‌ی من آسان بگذرید.


نوشته است: «پریود شدم. نگران نباش!»

داستان از چه قرار بود؟ چند وقت پیش ای‌میلی داشتم از یک دوست عزیز مجازی؛ از آنها که دور از وطنند٬ آن سر دنیایند. درد سینه نگرانش کرده بود و تهوع کلافه‌اش. کاشف به عمل آمد که دو هفته‌ای ست برای تنظیم دوره‌های قاعده‌گی شروع کرده است به خوردن قرص‌های ضدبارداری. علائم می‌خورد که به همان قرص‌ها مربوط باشد. قرار شد تا جایی که تحملش را دارد ادامه بدهد و بعد قطعشان کند. قرار شد بی‌خبرم هم نگذارد. قطع کرد و منس نشد و علائمش هم تشدید شد. اصطلاحن به این حالت می‌گویند آمنوره‌ی بعد از قرص*. گفتم احتمالن به‌زودی خونروش آغاز بشود و علائم بروند پی کارشان. قرار شد باز تحمل کند. قرار شد بی‌خبرم هم نگذارد. حالا امروز ای‌میل زده است: «ترسا جان؛ فکر نمی‌کردم هرگز مجبور شوم چنین حرفی به تو بزنم ولی پریود شدم. نگران نباش!»

حالا من هر جور حساب می‌کنم٬ می‌بینم این را نمی‌گفت چه می‌گفت؟ مثلن بگوید: «فلانی؛ پریود شدم. دستت درد نکند!»؟!

*Post-Pill Amenorrhea

کسی که در زندگیش لذت‌های زیادی دارد الزامن آدم خوشبختی نیست. آدم خوشبخت هم الزامن لذت‌های متعدد و پرشمار را تجربه نمی‌کند. لذت یک حس ایمپالسیو است. مخدر است. طرفش را نشئه می‌کند٬ های می‌کند و بعد ولش می‌کند تا با سر بخورد زمین وخماری بکشد. خوشبختی شرب مدام است؛ نه آن سرخوشی نشئه‌گی را دارد و نه درد خماری را. اگر ترجمه‌ی بیولوژیک لذت بشود آزاد شدن ناگهانی تمام هورمون‌های هیجانی و  شادمانه‌ی بدن٬ خوشبختی می‌شود سطح بالا و ثابت دوپامین در مغز. حالا نه که آدمی که لذت می‌برد ناگزیر خوشبخت نباشد یا آن یکی آدم خوشبخت در زندگی لذتی را نجوید و نچشد! *

درست گفته‌ای که «دوستت دارم» زمان دارد. چقدر آن حاشیه را حظ بردم که گفته بودی «دوستت دارم از یک زمانی در گذشته شروع می‌شود.». هرچند می‌دانم برداشت من از این تعریض٬ با نظر تو که نوشته‌ایش فرق دارد. اما من دیده‌ام «دوستت دارم»هایم چطور در یک گذشته‌ی نامعلوم٬ پیش از گفتنش٬ گاهی حتی پیش از اولین ملاقات نطفه می‌بندد. درست هم گفته‌ای که «می‌خواهمت» می‌تواند در حصر لحظه  باشد و تابع فشاری که هورمون‌های جنسی می‌آورند به هزار جا و یکیش هم مغز. فقط نمی‌دانم چرا اسم یکی را می‌گذاری «واقعی‌تر»! هر دو واقعی هستند و هیچکدام از واقعیت بیشتر یا کمتر بهره ندارد.

«دوستت دارم» از همان جنس خوشبختی ست؛ ثابت است و ماندگار. گیرم یک روزی در آینده تمام شود؛ زبان هم نگردد باز برای تکرارش. اما تا هست٬ شرب مدام است؛ به بودن و نبودن یک لحظه وابسته نیست که یا مست مست باشی و یا مخمور رنجور. «می‌خواهمت» اما -آن‌طور که تو گفته‌ای- لذت است؛ وقتی نیست٬ داری زمین را به آسمان می‌دوزی تا شاید دوباره به دستش بیاوری. آن دوپامین لعنتی را به ضرب و زور می خواهی برای چند ساعتی٬ چند روزی هم که شده است بالا ببری مگر این درد لعنتی از پایت نیاندازد. این‌جور وقت‌ها٬ یک ادعای روشنفکرانه داریم که می‌گوید «بین این و آن٬ آدم‌ها مختارند که انتخاب کنند». من اما فکر می‌کنم آدم‌ها معمولن ضعیف‌تر از آن هستند که بتوانند خوشبختی را انتخاب کنند. لذت واقعی‌تر نیست؛ آسان‌تر است٬ سهل‌الوصول‌تر است٬ به قول خودت بار سنگین مسوولیت را که من بار سنگین خوشبختی می ناممش بر دوش آدمی نمی‌گذارد.

* تئوری را نمی‌خواهم این‌جا با جزئیات شرح بدهم. فقط در همین حد بگویم که در شرایط مساوی آدم خوشبخت اقبالش را ندارد که نهایت لذت متصور را ببرد چون در فرایند لذت٬ به اوج رسیدن سطح دوپامین یک فاکتور است، سرعت افزایش دوپامین یک فاکتور، و میزان افزایش دوپامین یک فاکتور دیگر. آدم‌های خوشبخت معمولن سطح دوپامین اولیه‌ی بالاتری دارند و اوج سطح دوپامین هم که دامنه‌ی ثابتی دارد. بنابراین با توجه به تئوری‌های نوروهورمونی٬ لذت‌های ایشان فراز و نشیب زیادی ندارند؛ نه ناگهان سرخوش می شوند و نه ناگهان افسرده.

راحتتان کنم. تا به حال هیچ کاراکتری در هیچ سریالی من را این‌قدر میخکوب نکرده بود. من هیچ‌وقت با این دقت سریالی را پیگیری نکرده بودم و البته این منم! او یک شرلوک هولمز رند و لاقید است که در قالب طبیبی حاذق تجسم یافته. دکتر هاوس بورد بیماری‌های عفونی دارد٬ اتند بیمارستان آموزشی پرینستون نیوجرسی ست٬ و عنوان عجیبی را یدک می‌کشد؛ متخصص و رییس دپارتمان تشخیص (ِMedical Diagnostician)! آدم بی اندازه نامعمول و عجیب و غریبی ست و پزشکی ست که صریحن می‌گوید از آدم‌ها متنفر است. حوصله‌ی تدریس به جوجه دانشجوها را ندارد و از ویزیت بیماران فراری ست. او می‌گوید پزشک باید عاشق بیماری باشد و نه بیمار و به تبع بیماری‌های معمولی او را خسته می‌کنند و به آسانی زیر بار مسوولیت دیدن بیماران سرپایی نمی‌رود. می‌گردد تا بیمارانی را پیدا کند که تشخیص‌های پیچیده و سخت دارند. در روابط کاری و انسانی هم آدم یکدنده و بدقلقی ست. سه تا فلو دارد -هرکدام پزشکی قابل‌تر از دیگری- که معمولن از آزارشان فروگذار نمی‌کند. صمیمی‌ترین دوستش را بارها می‌گزد. برای رییس بیمارستان مدام دردسر می‌تراشد. اما واقعیت این است که تبحر افسانه‌ای او در تشخیص بیماری‌هایی که تشخیصشان از عهده‌ی دیگران خارج است همان قدر از او یک استاد و پزشک غیر قابل چشم‌پوشی می‌سازد که توان او در تحقق سطح بالاتری از انسانیت و اخلاق در عین ناباوری به خدا و اصول متداول اخلاقی از او یک دوست و معشوق مقاومت‌ناپذیر ساخته است.

راحتتان کنم. درکنج تنهاییم خیلی هم تنها نبوده‌ام. ظرف ۵ روز سه فصل از این سریال را دیده‌ام. این روزها، حضرت آقا بیش‌تر از هرکس دیگر به من کمک کرد بفهمم می‌شود با خودم روراست و آسان‌گیر باشم. نشانم داد چطور بالاترین معجزات عشق و مهربانی از دل بی‌رحمانه‌ترین‌ها متولد می‌شود.

پینوشت: فصل چهارم سریال ریلی ساکز! تا همون آخر سیزن 3 ببینید لطفن.

اکسترن بودم. دستم می‌لرزید. اولین بارم بود. مریض نباید می فهمید این دکتر کارنابلد و ناشی ست. بالای سر پیرزنی ۸۰ ساله حاضر شدم که کانسر مری داشت و راه غذا خوردنش بسته شده بود. فکر کردم نامردمی ست که باید از  قبال رنج این زن لوله گذاشتن یاد بگیرم. اعتنایی نکردم. با تحکم و از موضع بالا خطابش کردم. شنیده‌هایم را طوطی‌وار به خوردش دادم: «مادر جان؛ لوله که رسید پشت بینی قورتش می‌دهی. درد هم داردها! تحمل می‌کنی. فهمیدی؟» راهی نداشت. باید می‌پذیرفت. من از او قوی‌تر بودم. نگاهش ترس داشت. لابد او بهتر از من می‌دانست درد چیست. لوله را فرستادم توی بینی. پیشانیم بابت اولین پروسیجر زندگی حرفه‌ای خیس عرق شده بود. گیر می‌کرد لوله‌ی لعنتی. من بی‌رحمانه فشار می‌دادم. چشمان پیرزن پر از اشک بود. عق می‌زد و به ملحفه چنگ می‌انداخت. ناگهان رد شد. انگار قلبم داشت از ضربان می‌ایستاد. شادی بود؛ از آن شادی‌هایی که بکر نیست٬ به خاطر وقوع یک اتفاق خوب نیست٬ به خاطر کمتر شدن مصیبتی ست که تا لحظه‌ای پیش گریبانت را گرفته بود. اصلن نبودم توی دنیا. یک جایی دورتر از در و دیوار فیروزگر ٬در یک فضای برزخ‌گون٬ غوطه می‌خوردم. نمی‌دیدم. فقط حس کردم دست‌ راستم دارد گرم می‌شود. نگاه کردم. پیرزن نگاهش دیگر ترس نداشت. مهربانی موج می‌زد توی چشمش. دستم را محکم گرفته بود و می‌بوسید؛ غرق بوسه‌اش کرد. من تا آن روز نمی‌دانستم بوسیده شدن دست چه حسی دارد. یاد گرفتم چطور لوله‌ی معده بگذارم. یاد گرفتم وقتی «دوستت دارم» قدش کوتاه‌تر از احساسی ست که دارم هیچ نگویم؛ مهربان نگاهش کنم و دستش را آرام بگیرم و نرم ببوسم.

پی‌نوشت: مدتی نیستم. نمی‌دانم چقدر. باید با خودم خلوت کنم. اگر برایم یادداشتی می‌گذارید انتظار نداشته باشید زود پاسخش بدهم. راستی… دوستتان دارم. ارادت…

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اوت 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

چورتکه

  • 91,117