You are currently browsing the category archive for the ‘کافه داروین (فرگشت نویسی)’ category.

سام هریس (Sam Harris) می‌گوید اثبات کرده است که اخلاقیات موضوع علم است [اینجا]. از نظر او نهایتن باید ارزش‌های اخلاقی بر اساس یک اشتراک میان فرهنگ‌های مختلف بازنویسی شود. او می‌گوید اگرچه طرفدار «احترام به حق انتخاب است» و تا آن‌جا که به او مربوط می‌شود مثلن هر زنی از جمله زنان مسلمان باید «آزادی انتخاب» در نوع پوشش خود داشته باشند ولی مخاطبان را دعوت می‌کند به این که بیاندیشند درباره‌ی «آزادی انتخاب» در کدامین جامعه سخن گفته می‌شود. او می‌پرسد چطور در جامعه‌ای (مثل پاکستان و افغانستان) که اولین واکنش پدری که خبر تجاوز به دخترش را می‌شنود، شرم ناشی از جریحه‌دار شدن آبرو ست و اولین کاری که می‌خواهد به جبران مافات انجام دهد، قتل دختر خودش می‌باشد صحبت از آزادی انتخاب کنیم؟! او که خود متخصص علوم اعصاب (neuroscience) است و اخلاق را موضوعی از موضوعات این علم یافته است، می‌گوید فرهنگ‌های مختلف به نسبت وزنی که در پیشرفت و توسعه‌ی علم داشته‌اند، می‌توانند در پیشرفت و توسعه‌ی اخلاق نیز سهم داشته باشند. سپس ،به تعریض، مثال طالبان را می‌آورد و می‌پرسد مگر طالبان تا به حال نکته‌ی قابل و مهمی به علم فیزیک افزوده است که بخواهیم فکر کنیم می‌تواند نکته‌ی قابل و مهمی به اخلاقیات اضافه کند؟ حضار هیجان‌زده می‌خندند و کف می‌زنند.

ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) ذیل یکی از بخش‌های کتاب خود (The God Delusion) منشوری اخلاقی پیشنهاد می‌دهد و به قول خود دستورات ده‌گانه‌ی عهد قدیم را با دستورات ده‌گانه‌ی خویش عوض می‌کند [اینجا]. مفاد این منشور به زعم من بسیار هم عقلانی و خواستنی ست. نخستین آن‌ها این است: «آن‌چه دوست نداری دیگران با تو کنند، با دیگران مکن». آشنا است، نه؟ او در این منشور، موضوع رفتار اخلاقی را از سطح انسان به مجموعه‌ی موجودات زنده و طبیعت ارتقا می‌دهد. بنابراین چگونگی رفتار با حیوانات و مثلن رفتارهای زیست محیطی در دستورات او جایی درخور دارد. تلاش برای فراگیری و آموختن، تشکیک و سوال کردن از همه چیز، و احترام به رای و نظر مخالف از جمله دیگر اصول اخلاقی این منشورند.

عبدالکریم سروش گوهر ادیان را اخلاق می‌داند [اینجا]. او می‌گوید پیامبران الهی آمده‌اند تا شاخ خودخواهی و خودمحوری بشر را بشکنند. در عین حال قائل است به این که -دستکم در وادی نظر- احکام اخلاقی فارغ و خارج از دین وجود دارند و ادیان را معلم و مبلغ اخلاق و نه کاشف و مبدع آن می‌شمارد. معتقد است که خداوند از انسانی که زندگی اخلاقی می‌کند، انضباط روحی دارد، و به اصطلاح «آدم خوبی ست» مطالبه‌ی زیاد دیگری نخواهد داشت.

چند وقت پیش نوشتم که به زعم من اخلاق چیست و منابع مشروعیت آن کجا ست [اینجا و اینجا]. کسی، جایی آمده بود و در جوابم نوشته بود: «گور پدر اخلاقیات»! شاید در نگاه اول چنین جوابی اصلن ارزش پاسخ گفتن نداشته باشد اما به نظر من این جمله‌ی کوتاه درواقع پاسخ بخش گسترده و در حال گسترشی از جامعه‌ی ایران است؛ بخش بزرگی که خسته از چوب اخلاقی که درد و زخمش را بر گرده حس می‌کند، دلزده از اخلاقی که به نامش سالیان سال استثمار شده است، به هرچه نام اخلاق بر جبین دارد می‌تازد. این بخش از جامعه‌ی ایرانی همپوشانی جدی دارد با آن‌چه طبقه‌ی متوسط خوانده می‌شود؛ یعنی ما… مایی که خواه ناخواه دچار نوعی نگاه رومانتیک و به تبع رفتاری رومانتیک شده‌ایم و شاید در واکنش به آن‌چه به سرمان آورده‌اند، در دام گونه‌ای از بی‌انضباطی گرفتار آمده‌ایم. این بی‌انضباطی که خود از عوامل آنیم، هر چند وقت یک باری گریبان خودمان را نیز در عرصه‌ی جامعه می‌گیرد و زخممان می‌زند.

در مطالب پیشین هم گفته‌ام اخلاق چیزی نیست که انکار آن به امحای آن بیانجامد.  گفته‌ام که اخلاق والد تاریخی قانون است و نسبت به آن تقدم تاریخی دارد. اخلاق -خصوصن اخلاق اولیه و غریزی- یکی از رموز بقای انسان و چه بسا بقای حیوانات رده‌ی بالای فرگشت است. من معتقدم اخلاق اولیه و غریزی (شامل ارزش‌هایی مانند «فداکاری») تعاریف مبهم و نسبی دارند اما حامل ارزش معنایی ثابت و مطلقند (همیشه خوبند و درست). این اخلاق اولیه از عوامل مهم بقای گونه‌ها بوده‌اند. معتقدم اخلاق ثانویه و عقلانی (شامل ارزش‌هایی مانند راستگویی) تعاریف مشخص دارند و ارزش نسبی، موجبات ارتقای کیفیت حیات اجتماعی را فراهم می‌کنند، و همسایه‌ی دیوار به دیوار قانونند. همین است که اگر زندگی در جامعه‌ای بی‌قانون نامطبوع است، جامعه‌ی بی‌اخلاق اصولن غیرقابل زیست است (بخوانید «جامعه‌ی بداخلاق» چون واقعیت بیرونی حاکی از آن است که رفتارهای جمعی/محیطی انسان‌ها همواره پیرو قوانینی نانوشته است که در قاموس من «اخلاق» نام دارد).

سخنانی را که بالا از دو نفر خداناباور(atheist) و یک نفر دین‌شناسِ خداباور نقل کرده‌ام شاهد آن است که دغدغه‌ی اخلاق دغدغه‌ای مشترک است و اندیشه‌مندان -از هر طایفه‌ی فکری که باشند- در پی پاسخی به چیستی و چگونگی آنند. انکار لزوم اخلاق و بی‌جواب ماندن آن چیستی و چگونگی موجب نخواهد شد که فلان جا، فلان معلم اخلاق کابینه فهم خود را به کرسی ننشاند. موجب نخواهد شد تعلیمات فلان پرده‌نشین دربار تاثیری بر حیات اجتماعی ما نگذارد. موجب نخواهد شد فلان روشنفکر در مغالطه‌ای آشکار فرهنگ ما را -به جرم این که کشفیات مهمی در فیزیک و ریاضی نداشته‌ایم- عاری از ارزش‌های اخلاقی نداند و احیانن در آتش زیر خاکستر نژادپرستی و جنگ و خشونت ناشی از آن ندمد. موجب نخواهد شد حضار به افتخار این معلمان و روشنفکران برنخیزند و کف نزنند.

Advertisements

دیدم عبدالکریم سروش در جلسه‌ای که به بهانه‌ی کتاب «توهم خدا»ی ریچارد داوکینز برپا شده بود، سخن از اثبات وجوب وجود خدا رانده است. گوش‌ها را تیز کرده بودم مگر سخن جدیدی بشنوم که دیدم دارد یک بار دیگر برای شنوندگانش شرح «برهان علیت» می‌گوید. برهان علیت را هم که یادتان هست لابد. هر معلولی علتی دارد و این زنجیره‌ی علت‌ها را همین‌جور بگیر تا برسی به خدا. آن جا هم که پرسیده شود پس علت، خالق، یا پدیدآورنده‌ی خدا کیست و چیست، گفته می‌شود که خدا همان علت العلل است. در این برهان البته نه یگانگی خداوند موضوع اثبات است و نه برتری او نسبت به سلسله‌ی موجودات و اشیاء (معلول‌ها). مساله این است که این علت غایی می‌تواند از قضا موجود یا موجوداتی فاقد هوش و توانایی خارق العاده باشد. «برهان نظم» به نوعی در صدد اثبات هوش و توانایی برتر منشا هستی بود. این برهان می‌گفت هر نظمی ناظمی دارد و سپس مخاطبان دعوت می‌شدند به دیدن و تعمق در نظم عظیم هستی. بنا بر مدعای این برهان، آفرینش چنین نظمی تنها از ناظمی بی‌نهایت توانا و بی‌نهایت دانا و بی‌نهایت هوشمند ساخته است.

در واقع فکر نمی‌کنم و ندیدم سروش در افکار و آرای داوکینز چندان تعمق کرده باشد و نکته‌های قابل تاملش را بازگو و نقد کند. شاید دچار همان آفتی شده است که خود همیشه از آن نالیده است؛ گویی عمیقن باور ندارد که آرای داوکینز حامل حقیقتی باشد لذا مواجهه‌ی او با داوکینز سرسری و سطحی ست. قصد متهم کردن سروش را ندارم و همین را که نام داوکینز از زبان وی شنیده می‌شود به فال نیک می‌گیرم. اشکال در شنوندگان هم هست. غالب سوالاتی را که آدم می‌بیند در انتهای این جلسات طرح می‌شود بیشتر نشان می‌دهد کسی از حضار انگار حتی کتابی را که بنا ست نقد شود درست و دقیق نخوانده است. ندیدم حتی یک نفر مثلن بگوید: «نویسنده در فلان جای کتاب این را گفته است؛ نظر شما چیست آقای سروش؟» خطیب و متفکری که در معرض سوالات جدی قرار نگیرد، کم کم خشک و کم‌اثر می‌شود. می‌خواهم در حاشیه بگویم که یکی از دلایل مهمی که روشنفکر ایرانی در جا می‌زند و حتی شاید پس می‌رود، قصور و تنبلی و کم‌دانی و ابتذال مخاطبان است. به هر حال اینجا می‌خواهم دو نکته‌ای را که در حرف‌ها و نوشته‌های داوکینز شنیده‌ام و خوانده‌ام بگویم. این دو نکته هیچکدام نه وجود نظم را رد می‌کنند و نه برهان علیت را نقض. بلکه در حقیقت دربرگیرنده‌ی استدلال‌هایی می‌باشند که منجر به تردید جدی در هوش و خرد برای ناظم اعظم و علت العلل می‌شود.

پیش از این بارها درباره‌ی مساله‌ی نظم گفته‌ام. در نگاه فرگشتی (فرگشت ترجمه‌ی evolution است و به معنی تغییر و تحول متمادی ست؛ همان است که گاه به اشتباه «تکامل» گفته می‌شود) اگر به وجود نظم یا نظم‌هایی در جهان قائل باشیم، ناظم این نظم همانا «مرگ» است. می‌گویند نیاز به آب و اکسیژن نیست که آب و اکسیژن را به وجود می‌آورد بلکه وجود آب و اکسیژن هوا باعث می‌شود موجودی مثل انسان که از آب تغذیه می‌کند و اکسیژن را تنفس می‌کند بتواند در چنین شرایطی باقی بماند و تولید مثل کند. مثلن نوزادی که با آپلازی ریوی یا اترزی مری متولد می‌شود (مفروض به این که درمانی صورت نگیرد) به همین دلیل که اکسیژن و آب در این دنیا جایگزینی ندارند، از بین می‌رود. ممکن است کودکی که ریه‌اش در بدو تولد نابود شده است، هوشی فراتر از انیشتین داشته باشد و اخلاقی نیکوتر از گاندی پیشه کند اما به دلیل نداشتن ریه از بین می‌رود پس فرصتی برای ابراز فنوتیپ هوش و اخلاق نخواهد داشت و امکان نشر ژنوتیپ هوش و اخلاق هم از او سلب خواهد شد. شاید اگر ناظم اعظم هوشمندتر و نیکخواه‌تر از «مرگ» بود دستکم در بدو تولد امکان رشد و نمو چنان کودکی را نمی‌گرفت. اما ناظم فرگشتیان مرگی ست که عاری از هوش است و آن که بتواند پنچه در پنجه‌ی نظمی که او پدید آورده است بیاندازد ،فارغ از فضایل و رذایلی که دارد، باقی می‌ماند.

اولین بار این نکته را که «سیر و روال فیزیکی و بیولوژیک عالم هستی در کل از «سادگی» (Simplicity) به «پیچیدگی» (Complexity) است» از زبان داوکینز شنیده‌ام. نکته‌ای ست مهم که شاید آن‌قدر برای آدمی مثل من بدیهی به نظر بیاید که تا به وضوح و صریح گوشزدش نکنند، متوجه نمی‌شود که معنی آن چیست و چه زلزله‌ای به پیکر برهان علیت می‌افکند. اگر شواهد فرگشت  یک چیز از نحوه‌ی پدید آمدن طبیعت یادمان داده باشد همین سیر تدریجی شکل‌گیری موجودات پیچیده‌تر از موجودات ساده‌تر است. چنین است که ما پیشاپیش انتظار داریم مثلن ماهی‌ها به عنوان جانورانی که خزانه‌ی ژنتیکی کوچکتری دارند پیش از پستانداران در دنیا پدید آمده باشند و باکتری‌ها و مخمرها پیش‌تر از همه‌ی این‌ها زندگی در کره زمین را آغاز کرده باشند. یعنی ما هرچه به سمت بدو پیدایش پیش می‌رویم، موجودات زنده ساده‌ترند. چرا فرگشت را نباید تکامل گفت؟ زیرا الزامن تبادلات و تحولات ژنتیکی به پیدایش موجودی با صفات کاملتر نمی‌انجامد و البته اطلاق لفظ کامل و ناقص به محصولات و صفات ژنوتیپی و فنوتیپی دقیق نیست چون معیار این کمال می‌تواند مثلن طول عمر باشد یا میزان هوش. یا مثلن توانایی زیست در خشکی ارجحیت دائمی و علمی بر توان زیست در آب یا دوزیستی ندارد. یا حتی نمی‌توان گفت برتری با صفات منجر به تنازع بقا ست یا سرعت و افزایش تولید مثل. به هر حال شکل‌گیری برخی صفات نسبت به دیگر صفات قطعن متاخر است. یکی از این صفات متاخر «هوش» است. هوش برتر محصول پیچیده‌تر شدن ساختار مغز است. برتری را دارم با معنای غیر فلسفی آن به کار می‌برم. با نظر به این معنا، حتی اگر قائل به سطحی از هوش برای باکتری باشیم، نمی‌توان از باکتری انتظار داشت کتاب بنویسد. این «هوشِ کتاب‌نویس» بیش از چند هزار سال نیست که روی زمین پدیدار شده است کما این که مثلن اثری از آن «هوشِ خانه‌ساز» که در پرندگان موجود است نیز در گونه‌های رده پایین‌تر و قدیمی‌تر حیات مثل جلبک‌ها دیده نمی‌شود.‌ اگر قانع شده باشیم که اجداد بیولوژیک ما اول انسان بدوی، بعد هوموساپینس، و بعد گونه‌های جانوری و سلولی رده‌های پایین‌ترند آنگاه مشاهده می‌کنیم که هرچه عقبتر می‌رویم غلظت هوش کمتر و بدوی‌تر می‌شود. با استفاده از بیان برهان علیت می‌توان این‌طور گفت که علت یک معلولِ پیچیده نه تنها الزامن خود واجد آن پیچیدگی‌ها نیست که معمولن در بازه‌های زمانی هزاران ساله ساختاری ساده‌تر دارد. چنین است که در نگاه فرگشتی، علت‌العلل -هرچه که باشد- علیرغم نام پرطمطراقش کم‌هوش‌ترینِ موجودات است. این یک جور نگاه براساس روند و روال پیدایش است و سنخیتی البته با نگاه آفرینشی ندارد.

این‌ها را نوشتم چون بسیاری معتقدند میان نگاه داروینی/پیدایشی و نگاه دینی/آفرینشی تضاد منطقی وجود ندارد. معتقدند می‌توان میان این دو آشتی برقرار کرد و مثلن خداوند را آفریننده‌ای دانست که اصولن نظم داروینی خود از آفریده‌های او است. او جهان را نه در یک روز و شش روز بلکه مرحله به مرحله آفریده است. خداوند از این زاویه، خالقی توانا و صاحب هوشی لایتناهی ست. القصه از نظر ایشان در جدال تقدم و تاخر مرغ و تخم‌مرغ برنده می‌تواند مرغ باشد یا تخم‌مرغ. چون داور در این میان خدا است و تقدم و تاخر آفرینش بستگی به اراده‌ی او دارد. پاسخ سریع فرگشتیان به این معما اما تخم‌مرغی ست که واجد خصوصیات ژنتیکی مرغ بوده و از موجودی دیگر (احتمالن رده‌های پایین‌تر) در اثر ترکیب ژنتیکی و موتاسیون و این قبیل پدید آمده در حالی که پاسخ سریع سنتی‌ترها مرغی ست که از آب و گل به دستان پرتوان خدا و در روز ابتدای خلقت آفریده شده. البته برهان نظم و علیت با آن‌چه گفته شد تضاد فلسفی ندارد اما سخت است بگوییم تضاد منطقی هم ندارد. مفاهیم خرق عادت و نقض نظم موجود با آموزه‌های دینی بیگانه نیستند. می‌شود معتقد بود که علیرغم شواهد علمی و تاریخی، انسانی هزار سال زندگی می‌کند و دستی شفابخش مرده‌ای را زنده. همان‌طور که می‌توان معتقد بود این سیر بی‌هوش به کم‌هوش و کم‌هوش به باهوش ناگهان در بدو آفرینش باطل می‌شود و آن‌جا با باهوش‌ترین مواجه می‌شویم. چرا می‌گویم سخت است که بگوییم تضاد منطقی در کار نیست؟ زیرا برای منطقی که بر پایه‌های نظم در روال تاریخی و علمی شکل می‌گیرد، هضم چنین بی‌نظمی‌ها و خرق عادت‌ها آسان نیست.

نوام چامسکی در پاسخ به این که چه ایرادی دارد وقتی زنی با انتخاب خود تن به پورنوگرافی می‌دهد و حتی از این راه کسب درآمد می‌کند، می‌گوید این که انسان کاری را با انتخاب و اختیار خود انجام دهد کافی نیست تا من از نتیجه‌ی آن انتخاب و اختیار پشتیبانی کنم. پس از آن که چامسکی مختصری درباره‌ی بستر انتخاب حرف می‌زند و توضیح می‌دهد چطور ممکن است زنی از سر فقدان قدرتِ انتخابِ واقعی و نداشتن فرصت‌های منصفانه تن به انتخاب‌هایی چون تجارت سکس بدهد، ادامه ‌‌می‌دهد باید بدانیم رفتار و انتخاب‌هایی وجود دارد که از بنیاد غلط است. نمی‌توان کاری کرد که این‌ها از غلط به سمت درست میل کنند. مثال می‌زند کودک آزاری را.

بگذارید من مثالش را تغییر دهم به «پیدوفیلی» (تمایل جنسی به کودک). مشکل این است که خود عبارت کودک آزاری (Child Abuse) حامل یک بار منفی پیشینی (آزار دادن) ست و پیشاپیش غیراخلاقی به نظر می‌رسد و باعث می‌شود ذهن مخاطب از ابتدا درباره‌اش قضاوت کند. هرچند پیدوفیلی هم بنا به تعریف یک بیماری ست و اصولن اختیاری نیست که بخواهد اخلاقی یا غیراخلاقی باشد. من مانده‌ام و بی‌واژگی! می‌گویم پیدوفیلی ولی شما بخوانید همبستری و سکس با کودک. پیدوفیلی غلط است. به تعبیر پزشکان یک جوری بیماری ست. چیزی به نام پیدوفیلی سالم وجود ندارد. این دو نقیض منطقی همند و جمع شدنی نیستند. نمی‌شود گفت ما به بچه خوب پول می‌دهیم و رضایتش را جلب می‌کنیم تا مثلن تن‌فروشی کند یا اصلن کودکی پیدا می‌کنیم که خیلی لذتش را هم ببرد و بعد اسم این را می‌گذاریم پیدوفیلی مباح یا قشنگترش می‌کنیم و می‌گوییم «درمان پیدوفیلی» و آن کودک می‌شود طبیب درد بی‌درمان و تحسینش هم می‌کنیم! این‌طور نیست که تجاوز به کودک قبیح و مذموم و غلط باشد ولی همبستری با کودک -مشروط به توافق دوطرفه- درست باشد و قابل احترام و اخلاقی.

یک اصل باستانی در اخلاق هست که به زعم من مادر تمام اصول اخلاقی ست: «آن چه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند.» معیار اینجا شخص فاعل است. مساله این است که تمییز فعل اخلاقی از فعل غیراخلاقی به همین سادگی نیست. توی این کتابخانه‌ای که روزهایم را می‌سپارم تقریبن هر روز کسی هست که عامل ایجاد سر و صداهایی ست که تمرکز من و دیگران را مختل می‌کند، بی‌ آن‌ که سر و صدای دیگران باعث به هم خوردن تمرکز خود او و اختلال در کارش بشود. چینی‌ها مثال جالب این قصه‌اند. نوشتنشان کوبشی ست جوری که انگار دارند میخ می‌کوبند به میز و تایپ کردنشان هم به همین ترتیب. از رفتار مشابه هم طبیعتن آزرده نمی‌شوند. اصلن هزاران مثال دیگر می‌توان آورد از رفتارهای کوچک و بزرگی که موجبات آزار را فراهم می‌آورد ولی در شرایط مشابه شخص فاعل را آزار نمی‌دهد. می‌شود آمد و معیار آزار را این ور و آن ور کرد. شاید بهتر باشد معیار از فاعل به مفعول، از خود به دیگران تبدیل شود. در وضعیت جدید اگر فعلی موجب آزار کسی نشد، اخلاقی ست.

حرف و مثال‌های چامسکی را شاهد آوردم که بگویم جاهایی هست که دست آخر معیار اخلاقی بودن و غیراخلاقی بودن نه شخص فاعل است و نه مفعول بلکه خود ذات فعل، خود ذات رفتار است. اختیار، انتخاب، رضایت، و آزار ندیدن گولمان نزند. این که مردمان یک جامعه رضایت دارند به این که از حقوق اجتماعی خود محروم شوند، آن محروم کردن را درست و اخلاقی نمی‌کند. این که کسانی به انتخاب خود تن به بردگی و بیگاری دادند، برده‌داری و بیگاری‌کشی را توجیه نمی‌کند. این که حتی اکثریت زنان جامعه رای بدهند به مثلن قیمومت مردان اگرچه شاید بتوان اسمش را دموکراتیک گذاشت ولی نمی‌شود گفت درست است، اخلاقی ست، یا هرچه…

می‌شود آدمی که دستش کج است٬ خیلی هم راستگو باشد. می‌شود آدمی که که دروغگو ست٬ خوش‌مشرب باشد. می‌شود آدم بدخلقی را بشناسیم که امانتدارترین‌هایی باشد که دیده‌ایم. هیچ‌کدام از این صفت‌های اخلاقی نقیض هم نیستند که هم‌بودی‌شان نامحتمل شمرده شود اما وقتی کسی واجد یکی از این رذیلت‌های اخلاقی شد٬ طرد می‌شود. فضیلت‌هایش سخت بتواند جای آن یک رذیلت بزرگ را بگیرد. دیگران ترجیح می‌دهند پرشان به پر کج‌دست -هر‌چه قدر هم که راستگو باشد- یا دروغگو -هرچه قدر هم که خوش‌خلق باشد- یا تندخو -هرچه قدر هم که پاکدامن و پاک‌دست باشد- نگیرد. آدم است دیگر! به حکم غریزه‌اش سعی می‌کند از خطر٬ ناامنی٬ و هر چیزِ زیاد تهدید کننده اجتناب کند. حالا گیرم خیلی هم منطقی نباشد کارش!

رذیلت اخلاقی گاهی می‌شود شبیه فلان لوسمی. حالا تو همه‌اش بیا بگو این بچه که مغزش٬ قلبش٬ کلیه‌اش دارد مثل بنز کار می‌کند. فرقی ندارد. یک جای کار هست که می‌لنگد٬ خیلی می‌لنگد. آخرش سلول‌های سفید بدخاصیت دمار از روزگار مریض در می‌آورند. می‌شود شبیه فلان بیماری ژنتیک و متابولیک که دیگر نگاه نمی‌کند این بچه معصوم و تپل مپل و سرخ و سفید و بور و خوشگل و تو‌دل‌برو است. دخلش را به وقت همان بچه‌گی می‌آورد و اسمش هم می‌شود انتخاب طبیعی… فرگشت!

رذایل اخلاقی هم فرگشت دارند. به عقوبت یکی‌شان٬ خوبی‌هایت دیده نخواهد شد. دیده هم که بشوند٬ باز طرد می‌شوی چون همان یکی می‌تواند دمار در بیاورد. اسم آدم‌های این جور رذیلت‌ها الزامن رذل نیست. قلبشان و کلیه‌شان شاید خیلی هم سالم باشد. روحشان شاید تپل مپل باشد و تو‌دل‌برو. اما انتخاب طبیعی رحم و مروت و مدارا سرش نمی‌شود. تنها می‌شوند و مدام تنهاتر و غالب آدم‌ها هم نمی‌توانند با تنهایی نزدیک به مطلق (سلام دولت کریمه!) آسان سر کنند. دایره‌ی دوستی‌هاشان کوچک می‌شود و روابطشان کوتاه و شکستنی. می‌شوند آدم‌های موقتن. آدم‌های «حالا بگذار چند روزی تحملشان کنیم». زندگی‌شان روز به روز تنگ‌تر می‌شود و کم‌رونق‌تر. فعل و رذیلت‌شان هم مثل خودشان تنها می‌ماند و مهجور. رذیلتشان -مثل همان بیماری‌هایی که مثال زدم- از چرخه‌ی طبیعت حذف نمی‌شود اما بقا را کوتاه و کم‌کیفیت می‌کند٬ در اقلیت می‌ماند٬ سرکوب می‌شود.

می‌خواهم بگویم جواب خیلی از چراهای اخلاقی همین انتخاب طبیعی و مهجور و مطرود بودن رذایل است. جواب چرا به دیگران آسیب نزنیم٬ چرا دزدی بد است٬ چرا راستگویی خوب است٬ چرا خوش‌خو باشیم٬ چرا خیانت نکنیم٬ چرا زبانمان نگزد٬… و چرا این خوب و بدهای اخلاقی هی نسل به نسل و سینه به سینه منتقل می‌شوند همین است. دلیل این که چه خدا وجود داشته باشد و چه نداشته باشد باز فضیلت‌ها فضیلت می‌مانند و رذیلت‌ها رذیلت٬ همین است. دلیل این که گفته می‌شود اخلاق پیشادینی ست و سابق بر ادیان است همین است. نه که من ندانم می‌شود گاهی طبیعت را دستکاری کرد و دوست‌داشتنی‌تر یا غیرقابل‌زیست‌ترش کرد.  نه که من بخواهم بگویم انتخاب طبیعی به حکم طبیعی بودن الزامن چیز خوبی ست. نه که من معتقد نباشم «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی». از قضا٬ چون خوب می‌دانم برخی از آن چیزها که من فضیلت اخلاقی می‌دانم -حق‌جویی و حق‌گویی مثلن- گاه و خصوصن در کوتاه‌مدت قربانی همین انتخاب طبیعی لعنتی می‌شوند٬ بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد عوضش کنم؛ بزنم توی خط کموتراپی؛ تیغ بردارم و بیافتم به جانش مگر تومور را بکشم بیرون. اصلن اگر ادیان را جراحان خیرخواه اخلاق می‌دانستم٬ شاید امروز پشتیبانشان بودم. خودم وقتی دست به تیغ می‌شوم که فکر کنم تومور است و دنیای بی تومور دنیای قشنگ‌تری ست و آن دنیا شاید ارزش هزینه‌هایی که می‌دهم داشته باشد. اگر انگیزه‌ی تیغ و جراحی فقط لذت خودم باشد تنها می‌مانم و منِ لذت‌اندیش از لذت بزرگتری محروم می‌مانم.

آفرینش چگونه آغاز شده است؟ پاسخی که مومنان و کافران به این سوال می‌دهند ٬درنهایت٬ یکی ست: خودبه‌خودی!

اگر از یک فرد نامعتقد بپرسید “چه کسی جهان را آفریده است؟”٬ خواهد گفت هیچ‌کس. بپرسید “چگونه این جهان به وجود آمده است؟”٬ پاسخ می‌دهد: تصادفی… خودبه‌خودی.

حالا از یک فرد معتقد بپرسید “چه کسی جهان را آفریده است؟” و جواب بشنوید خدا. حالا بپرسید “چه کسی خدا را آفریده است؟”٬ خواهد گفت هیچ‌کس. بپرسید “پس چگونه خدا به وجود آمده است؟”، ناچار است جواب بدهد تصادفی و چون چند ده سال است که مومنان به واژه‌ی تصادفی حساسند٬ احتمالن جواب می‌دهند: خودبه‌خودی!

بدین ترتیب٬ مومنان هم نهایتن ناگزیرند به آفرینش از هیچ ایمان بیاورند. علیرغم حساسیت ایشان به شروع خلقت از هیچ٬ خدا از هیچ و در خلأ پدید آمده است. هیچ موجودی قادر به خلق خویش نیست و خدا هم نمی‌تواند از این قاعده مستثنی شود و تا جایی که مطلعم٬ هیچ فرد مومنی نیز تا به حال چنین ادعایی نکرده است.

شاید مدعای جدید مومنان بتواند این باشد که «اگر تصادفن خدایی در حد فاصل هیچ و خلقت این جهان وجود داشته باشد٬ تکلیف چیست؟» او به هر علت بی‌علتی که به وجود آمده باشد٬ باز صاحب هوش برتری ست که جهان را با تمام پیچیده‌گی‌هایش آفریده است و انسان را مکلف به عبادت و اطاعت از خود کرده است. در حقیقت سلسله‌ی تصادفات از نقطه‌ی خدا به بعد قطع می‌شود.

استفن هاوکینگ ٬فیزیکدان برجسته‌ی ۶۸ ساله٬ که سال ۱۹۸۸ با کتاب تاریخ مختصری از زمان* به مدت بیش از ۲۰ سال خشم آتئیست‌هایی چون داوکینز را به جان خریده بود٬ دیروز و با انتشار کتاب تازه‌ی خود** از نظرات پیشین خود دست کشید و اعلام کرد:

Spontaneous creation is the reason there is something rather than nothing, why the universe exists, why we exist.. Because there is a law such as gravity, the universe can and will create itself from nothing. It is not necessary to invoke God

او متذکر می‌شود قوانین فیزیکی منجر به بیگ بنگ٬ ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تر از آنند که خلقتشان نیاز به هوش و قدرتی خارق العاده داشته باشد.

*A Brief History of Time

**The Grand Design

پی‌نوشت: پا که می‌گذارند روی فجیره٬ وردپرس دیگر اصلن بالا نمی‌آید. همین است که من اولش با ایمیل این پست را منتشر کرده‌ام و همه چیزش به هم ریخته است. دومین بار پابلیشش کردم تا شاید چیز بهتری از آب در بیاید که چشمتان روز بد نبیند؛ بدتر شد! حالا بالاخره وردپرس را به ضرب و زوری کشیده ام بالا و توانسته ام پست را مثل آدمیزاد بپابلیشم. بیشتر از همه از گودرنشینان شرمنده می شوم که الان 3 تا متن یک جور دارند جلوی چشمشان.

به علت هارش شدن روزافزون قضیه در کامنتدان را می‌بندیم.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206