You are currently browsing the category archive for the ‘کافه ترسا’ category.

وقتی می‌گویی «برایم دعا کنید»٬ خدا را بی‌اعتنایی تصویر کرده‌ای که باید همه بسیج شوند و زیر پایش بنشینند مگر توجهش جلب شود و بفهمد که موضوع مهمی در میان است و بعد اعتنایی بکند.

Advertisements

من روشنفکری دینی را ممکن و موجود می‌دانم. تعریفی که برای روشنفکری دینی قائلم نوعی از تفکر پویا ست که موضوعش دین است. لزومی ندارد روشنفکر دینی دیندار٬ مومن٬ و ملتزم به آداب و آیین دینی باشد. لزومی هم ندارد صرفن در اثبات دین قلم بزند. هرچند می‌شود روشنفکر دینی هم دیندار باشد و هم در اثبات ادیان استدلال کند. پیش‌شرط روشنفکری نداشتن تعصب و تورش در تدلیل است. در عین حال٬ روشنفکر دینی باید در اثبات یا رد فرضیه از منطق و معیارهای بُرون‌دینی بهره ببرد و منطق ایمانی را کنار بگذارد تا مصداق روشنفکر باشد. روشنفکر دینی نمی‌تواند بگوید «چون قرآن چنین گفته است پس فلان گزاره درست است» ولی می‌تواند ادعا کند «چون فلان گزاره درست است پس قرآن درست گفته است». آن حرف اولی در حوزه‌ی مبحث کلام قرار می‌گیرد. دستکم می‌توان ادعا کرد روشنفکری دینی یک تضاد منطقی نیست. روشنفکری یک روش است در رویکرد به یک موضوع و اگر اصول آن روش رعایت شود و موضوع مورد رویکرد هم دین باشد٬ اسمش می‌شود روشنفکری دینی.

………………………….

پی‌نوشت: روشنفکر یک چیز است و متکلم (منظور اهل علم کلام بودن است) یک چیز و متعبد هم چیز دیگری. هیچکدام نقیض یکدیگر نیستند. می‌شود کسی حرف روشنفکرانه بزند و نظر کلامی بخصوص خود را هم داشته باشد. باید تمایز قائل شد و نگفت چون فلانی وقتی در هیات متکلم قرار می‌گیرد از شئون روشنفکری تخطی می‌کند اصلن و اساسن روشنفکر نیست. نباید گفت فلانی چون باورهای دینی دارد و آدم متعبدی ست پس نمی‌تواند روشنفکر باشد.

آفرینش چگونه آغاز شده است؟ پاسخی که مومنان و کافران به این سوال می‌دهند ٬درنهایت٬ یکی ست: خودبه‌خودی!

اگر از یک فرد نامعتقد بپرسید “چه کسی جهان را آفریده است؟”٬ خواهد گفت هیچ‌کس. بپرسید “چگونه این جهان به وجود آمده است؟”٬ پاسخ می‌دهد: تصادفی… خودبه‌خودی.

حالا از یک فرد معتقد بپرسید “چه کسی جهان را آفریده است؟” و جواب بشنوید خدا. حالا بپرسید “چه کسی خدا را آفریده است؟”٬ خواهد گفت هیچ‌کس. بپرسید “پس چگونه خدا به وجود آمده است؟”، ناچار است جواب بدهد تصادفی و چون چند ده سال است که مومنان به واژه‌ی تصادفی حساسند٬ احتمالن جواب می‌دهند: خودبه‌خودی!

بدین ترتیب٬ مومنان هم نهایتن ناگزیرند به آفرینش از هیچ ایمان بیاورند. علیرغم حساسیت ایشان به شروع خلقت از هیچ٬ خدا از هیچ و در خلأ پدید آمده است. هیچ موجودی قادر به خلق خویش نیست و خدا هم نمی‌تواند از این قاعده مستثنی شود و تا جایی که مطلعم٬ هیچ فرد مومنی نیز تا به حال چنین ادعایی نکرده است.

شاید مدعای جدید مومنان بتواند این باشد که «اگر تصادفن خدایی در حد فاصل هیچ و خلقت این جهان وجود داشته باشد٬ تکلیف چیست؟» او به هر علت بی‌علتی که به وجود آمده باشد٬ باز صاحب هوش برتری ست که جهان را با تمام پیچیده‌گی‌هایش آفریده است و انسان را مکلف به عبادت و اطاعت از خود کرده است. در حقیقت سلسله‌ی تصادفات از نقطه‌ی خدا به بعد قطع می‌شود.

استفن هاوکینگ ٬فیزیکدان برجسته‌ی ۶۸ ساله٬ که سال ۱۹۸۸ با کتاب تاریخ مختصری از زمان* به مدت بیش از ۲۰ سال خشم آتئیست‌هایی چون داوکینز را به جان خریده بود٬ دیروز و با انتشار کتاب تازه‌ی خود** از نظرات پیشین خود دست کشید و اعلام کرد:

Spontaneous creation is the reason there is something rather than nothing, why the universe exists, why we exist.. Because there is a law such as gravity, the universe can and will create itself from nothing. It is not necessary to invoke God

او متذکر می‌شود قوانین فیزیکی منجر به بیگ بنگ٬ ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تر از آنند که خلقتشان نیاز به هوش و قدرتی خارق العاده داشته باشد.

*A Brief History of Time

**The Grand Design

پی‌نوشت: پا که می‌گذارند روی فجیره٬ وردپرس دیگر اصلن بالا نمی‌آید. همین است که من اولش با ایمیل این پست را منتشر کرده‌ام و همه چیزش به هم ریخته است. دومین بار پابلیشش کردم تا شاید چیز بهتری از آب در بیاید که چشمتان روز بد نبیند؛ بدتر شد! حالا بالاخره وردپرس را به ضرب و زوری کشیده ام بالا و توانسته ام پست را مثل آدمیزاد بپابلیشم. بیشتر از همه از گودرنشینان شرمنده می شوم که الان 3 تا متن یک جور دارند جلوی چشمشان.

به علت هارش شدن روزافزون قضیه در کامنتدان را می‌بندیم.

یک فضیلت اخلاقی٬ فراتر از مکاتب مرسوم اخلاقی در تو روییدن می‌گیرد؛ فصیلتی از جنس شجاعت. می‌بینی از یک کوره‌راه مهیب گذشته‌ای. دنیای درون و بیرون را برای خودت ناامن کرده‌ای. تکیه‌گاهت را از دست داده‌ای. امیدت به خیریت نهایی نابود شده است. تنها شده‌ای. ترسیده‌ای و باز هم ترسیده‌ای. آن‌قدر ترسیده‌ای که در عمق وحشت دیده‌ای دیگر چیزی مخوف‌تر برای ترسیدن نداری. این‌جا نقطه‌ی آغاز شجاعت است. زبانت دیگر برای پرسیدن الکن نیست. شک کردن گناه شمرده نمی‌شود. هر پاسخی که قانع کننده‌تر باشد٬ پذیرفتنی‌تر است. شاید نباید حتی نام اخلاقی رویش گذاشت. فعل اخلاقی قرار است به اختیار و انتخاب باشد. این یک شجاعت جبری ست؛ ناخود‌آگاه است؛ ناگزیر است.

این روزها که بازار ایمان در هر کوی و برزن گرم است٬ خیلی پیش می‌آید بایستم و تردید کنم. فراوان از مهابت دوزخ می‌گویند و من می‌ایستم؛ تردید می‌کنم… اگر راست باشد؟ می‌بینم انگار باز پاسخشان به پرسش‌هایم ترساندن و وحشت به دل افکندن است. می‌بینم اما چیزی برای بیشتر ترسیدن وجود ندارد. من از تنهایی بیش از هر چیز دیگر می‌ترسیدم و دوزخ بنا ست همان تنهایی جاودان باشد. جاودانه‌گی هم مثل بی‌نهایت٬ یک نقطه‌ی فرضی و دور است. شصت و ششصد و شش‌هزار سالش فرق نمی‌کند. مثل حکم زندان ابد است که شاید مرگ همین فردا به آن پایان دهد یا ۵۰ سال دیگر. ابد٬ ابد است. ترس من از تنهایی ابدی بود که اینک گرفتارش آمده‌ام. حالا دیگر انذار و دمیدن به آتش اضطراب (که نمونه‌های فراوانش را می‌شود در همین سریال‌های ماه رمضان سراغ گرفت مثلن) نمی‌تواند جواب قانع کننده‌ای برای من باشد. بیش از این که ترسیده‌ام مرا توان ترسیدن نیست. بماند که ایمانِ مضطرب هم از من برده‌ای می‌سازد که گویی ریاکارانه به ایمان حقیقی خود کفر می‌ورزد.

می‌گوید «وقتی آقا امام زمان ظهور کند» و وقتی می‌گوید «وقتی آقا امام زمان»، مؤمنانه به خلسه می‌رود و هوایی می‌شود و شوقی روحانی سراپایش را فرا می‌گیرد انگار. می‌گوید «وقتی آقا امام زمان ظهور کند» و تاکید می‌کند که البته این ظهور انشاءالله نزدیک است چرا که به نظر اینک سید خراسانی –هم او که هنگامه‌ی ظهور، رهبری ایران را به عهده دارد- در قید حیات است و وقتی می‌گوید «سید خراسانی» به خلسه‌تر میرود. می‌گوید امام که ظهور کند، خیلی زود با غرب وارد مذاکره خواهد شد و مذاکره کننده‌ی ارشدش ،طبق احادیث و روایات معتبر٬ همانا شخص شخیص عیسی مسیح است و اینها را که می‌گوید هیچ هم شوخی نمی‌کند؛ هیچ هم نخواسته است من را که یکی از مخاطبانش هستم سر کار بگذارد؛ و هیچ هم بقیه‌ی شنونده‌گان حاضر در مجلس رو ترش نمی‌کنند که مثلن این حرف‌ها یعنی چه! می‌گوید عیسی مذاکره می‌کند و معاهده منعقد می‌شود و غربی‌ها ٬عاقبت٬ پیمان می‌شکنند و سید خراسانی لشکر می‌کشد و جنگ مقدس آخر زمان و آی آقا جان خون بریزد… آی قلع و قمعشان کند… آی قربان شمشیرش بروم چنان شقه می‌کند… آی حقشان را کف دستشان بگذارد… و پیروزی حق -که البته ماییم- علیه باطل -که بدیهی ست دیگرانند- و وقتی می‌گوید «جنگ» نشئه می‌شود و وقتی می‌گوید پیروزی نشئه‌تر. لابد فکر می‌کند فردای جنگ مقدسی که قرار است از قبالش بحمدالله غرب و به تبع سویس با خاک یکسان بشود، دنیا سویس خواهد شد! فکر کن… دست اهل و عیال را می‌گیریم و می‌بریم سویس زیارت. هم فال است و هم تماشا!

حالا تویی که این‌قدر مؤمنانه، این‌قدر خلسه و خلسه‌تر، این‌قدر هوایی، این‌قدر سراپا اشتیاق ظهور، این‌قدر رومانتیکانه منتظر، چه اصراری داری به تماشای این همه اکشن؟! چرا گودمن فیلمت شبیه بدمن فیلمهای هالیوود چرا؟! چرا هپی اند تاریخی اصلن چرا؟! مگر نعوذ بالله قحطی معاد و آخرت آمده است مگر؟! خدایت که جای حق نشسته است و قولش هم قول است خب! گیرم تاریخ عاقبت به خیر نشود، تو که مسلمانی و تازه از جنس مرغوبش: شیعه! …جایت توی پنت هاوس بهشت است خب! آدمی که این همه خیلی خیلی ایمان دارد به خدا و آخرت و وعده‌ی محتوم الهی که دلش برای آخر الزمان و «سویس این‌جا، سویس آن‌جا، سویس همه‌جا» لک نمی‌زند. دنیای این غربی‌های سگ‌مذهب که دارد تیشه به ریشه‌ی خودشان می‌زند. بگذار یک دو روزی همه چیزشان خوشحال باشد و بعد به قیامت هی از دماغشان در بیاورند؛ تا ابد هی سرب داغ اماله‌شان کنند؛ هی از اسافل دارشان بزنند. نه که برای خودم بگویم‌ها… اما شما یک جوری می‌گویی «وقتی آقا امام زمان ظهور کند» که انگار خودت هم می‌دانی اگر قرار باشد چیز خوبی حادث شود، جایش فقط همین دنیا ست و الباقی وعده‌ی سر خرمن!

ابراهیم ‌خواست ایمان و پایبندیش را به خدای آن وقت‌ها ثابت کند. اسماعیل را برداشت و مستانه به مسلخ برد. بادی هم به غبغب انداخت که «خدا جان؛ اینی که پیشکش آورده‌ام٬ از همه‌ی مال دنیام گران‌قدرتر است.». بعد تاریخ شد روایت نرد عشقی که ابراهیم به خدای آن وقت‌ها باخت. تاریخ شد روایت خدای آن وقت‌ها که پشت چشمی نازک کرد و صلت عاشق خود را سخاوتمندانه بازگرداند. تاریخ اما حوصله‌اش نکشید بنشیند برایتان تعریف کند در قربانگاه٬ کسی با دیده‌ی گریان چشم به چشم معشوق  تیغ به دست و از دلداده فراموشیده‌ای دوخت و گفت: «ببُر عزیز دل. سرم ارزانی عشقت باد!».

*باز تُرُش شدی، مگر یار دگر گزیده‌ای؟ / دست جفا گشاده‌ای، پای وفا کشیده‌ای  (غزلیات شمس)

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206