You are currently browsing the category archive for the ‘کافه بروفن (درد نویسی)’ category.

«هیچ چیز به اندازه‌ی امیدواری… به آرزو… و هیچ چیز به اندازه‌ی نومیدی… به رویا… نزدیک نبود.» این حرف را جدی بگیرید. بازشناختن آرزو از رویا را هم. بترسید از رویا؛ چه بسا نشان از احتضاری باشد.

جدی بگیرید. آخر این‌ها را دارید از زبان مردی می‌شنوید که، همه عمر، مدام معلق میان دو بارگاه آرزو و رویا، مدام معلق میان استظهار و احتضار، هم مقرب این بوده است و هم البته بیشتر مقرب آن…

Advertisements

خسته است رفیقم خیلی. کابوس‌های شبانه‌اش هم امان من را بریده است و هم خودش را نصفه جان کرده. دیشب مثلن… دراز کشیده بود این ور تخت‌خوابمان و من هم مثل همیشه پهن شدم این ور. آمدم بغلش کنم و گردنش را ببوسم. پهلو به پهلو شد که یعنی الان وقتش نیست. خیلی طول کشید… فکر کنم یکی دو ساعتی شد تا اجازه داد بالاخره من بازوهایم را دور تنش حلقه کنم. بوسیدمش و چشمانش را بست.

تا خود صبح یک نفس کابوس دید که مستاصل است و نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد. خواب دید که تمام نمی‌شود این دوری لعنتی و می‌گویند حالا حالاها هم تمام بشو نیست. بعد آمد برگردد که دید می‌گویند بلیت تا یک سال بعد هم پیدا نمی‌شود. کسی هم گفت که با کشتی برگردد. تا بیدار شود، داشت دو دو تا چهار تا می‌کرد که آیا پنج ماه سفر توی اقیانوس اصولن با این اوضاع و احوال مقرون به صرفه است یا نه.

من را بگو که هی او کابوس می‌دید و من هی محکم‌تر توی بغلم می‌فشردمش. دیشب دیگر راستی راستی مستاصل شده بودم و نمی‌دانستم چه خاکی به سرم بریزم. گفتند حالا حالاها تمام بشو نیست و بلیت هم تا یک سال بعد پیدا نمی‌شود و اصلن فلان لقت، با کشتی برو. تا صبح او پهلو به پهلو شد و من چورتکه انداختم که صرف می‌کند یا نه.

صبح بیدار شد و رفت پی کارش. من هم که هنوز این ور تخت ولو شده‌ام تا شب دوباره ناچار -خودش با پای خودش- بیاید توی بغلم و بگذارد باز دمار از خستگیش در بیاورم.

*س. ع. صالحی: 
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

آفتاب نیمه‌ی مرداد طاقت‌فرسا ست. حالا این نیم‌وجبی ٬زیر همین آفتاب٬ تا کمر خم شده است توی سطل زباله. همین فاصله‌ی چند قدم را که طی کنم٬ خودش را می‌کشد بیرون و کشف جدیدش را می‌اندازد داخل توبره‌ای که دو تای خودش حجم دارد. بعد توبره را به زحمت به دوش می‌کشد و دولا دولا راه می‌افتد. از کنارش می‌گذریم. نگاهش می‌کنم. چشمان خجلش را می‌دزدد. عبور می‌کنم. بعد بر می‌گردم. تو نگاهش نکرده‌ای. نمی‌دانم اما سنگینی نگاه کنجکاو و پر حسرتی که به تو دوخته بود حس کردی یا نه. یک آن فهمید که هر دوتان را می‌پایم. باز چشم دزدید و انگار که ترسیده باشد٬ قدم‌ها را سریع‌تر برداشت و دور شد. گمانم پُرش ۱۲ سال داشت. ژنده‌پوش بود. گفتم که… نگاهش اول خجالت داشت. بعد کنجکاوی کودکانه آمد. بعد نوبت آن حسرت گدازنده رسید. آخرش هم من ٬منِ کار نابلد٬ ترس را کاشتم توی چشمانش و ولش کردم که برود. وحشتناک است٬ نیست؟

شهر پر شده است از کودکان زباله. دست‌هاشان و گاه حتی پاهاشان برهنه است. می‌لولند و می‌کاوند تا شاید مرواریدشان را از برکه‌ی سطل‌های غول‌پیکر صید کنند. من حواسم نیست… عبور می‌کنم. وقت هم ندارم… عبور می‌کنم. کاری ندارد چند بسته دستکش نایلونی بگذارم توی داشبورد… اما خب عبور کردن کار آسانتری ست. این عبور کردن‌های من شاید یعنی بذر نفرت… یعنی او کسی نیست… یعنی ندیدمش… یعنی دیده نمی‌شود. اصلن از کسی که سال‌ها دیده نشود چه توقعی می‌شود داشت؟! کار دیگری به ذهنم نمی‌رسد. ولی این بار می‌خواهم عبور نکنم. بایستم و بگویم خسته نباشی. بعد بگویم با دست برهنه آشغال‌ها را زیر و رو کردن بیمار می‌کند آدم را. یک بسته دستکش بدهم و از او خواهش کنم که موقع کار بپوشد تا مریض نشود. باید از او بخواهم ببیند که دارد دیده می‌شود… که دارد به شمار می‌آید.

سرم را انداخته‌ام پایین. خوب است که باعث می‌شود به خاطر ندیدن چیزهایی که ندیدنشان بهتر است لبخند بزنم. اصلن لبخند خیلی چیز خوبی ست. دیدن چیزهایی که ارزش دیده شدن ندارند هم خوب است. سرت که پایین باشد٬ کفش عابران و لاستیک ماشین‌ها و جدول -مرز میان رفتن و نرفتن- می‌شود همه‌ی زندگیت. آن‌وقت احساسات هم محدود خواهد شد به خستگی پا و عرق پیشانی. احساس یعنی جایی بین سربالایی و سرپایینی و راه مستقیم تاب خوردن.

سرم را می‌اندازم پایین‌تر. نباید دید… نباید شنید… نباید فهمید… سر را اگر بالا بیاورم همه‌ی آمده‌ها را باز باید برگردم. وقت نیست. طاقتم تاق شده. از بازگشت هم که بدم می‌آید. گیرم نه این خیابان مرا به خانه‌اش برساند و نه او چشم انتظار رسیدنی باشد. کفش‌ها٬ پاها٬ چشم‌ها را می‌شود در آورد و همین گوشه‌ی پیاده‌رو گذاشت. حالا چه عجله‌ای ست؟! آرام‌تر… کم کم وقت آن هم می‌رسد. ته‌مانده‌ی احساس را بیاندازم تنگ کاسه‌ی همین گدا؟ … راستی من چرا گدایی از یادم رفته؟!

سلام ارباب… در خدمتگزاری حاضرم. این سری که می‌بینید تا ابد هوای تمرد نخواهد کرد. نگران نباشید. خاصیتش این است بیچاره. مثل خیلی چیزها که وقتی افتادند دیگر برخاستن در مرامشان نیست. بنده‌نوازی بفرمایید و تازیانه بزنید. این پشت ماشاءاله شلاق‌خورش ملس است؛ مدل بالا٬ مشتری‌پسند٬ خوش‌سوار. تازه اگر بخواهید تا دم صبح برایتان خواهم رقصید. خوش‌رقصی بلدم. رقص لکاته‌گان را خوب می‌دانم. به هر سازی هم که امر فرمایید… بخواهید٬ می‌آیم تلخک بزمتان می‌شوم. چطور است؟ به نفهمی‌هایم سوگند٬ تا خود خروس‌خوان طوری بردگی‌تان کنم که هم‌پیاله‌گان و هم‌پالگی‌هاتان ضعف کنند از خنده. بفرمایید دستم بیاندازند و باز قهقهه‌تر بزنند؛ مباد عیش جورتر از این که هست نشود.

خوشبختی را اگر بخواهم فراتر از یک احساس درونی و شخصی معنی کنم٬ می‌گویم چیزی نباید باشد جز تجمیع خوشحالی‌های کوچک. یعنی همین که من در فاصله‌های کوتاه زمانی از اتفاقات ساده خوشحال شوم می‌توانید خوشبخت صدایم کنید.

حالا بعضی وقت‌ها آدم‌های خوشبخت -همان‌ها که زود به زود خوشحال می‌شوند- به آینده هم امید دارند. گاهی هم البته امیدی ندارند ولی این امید نداشتن ناامیدی نیست. می‌خواهم بگویم وقتی انتظار اتفاق خارق‌العاده‌ای را برای خوشحال شدن نمی‌کشی یعنی امیدوار نیستی و در عین حال ناامید هم نیستی. بهتر است بگویم خیلی خوشبختی چرا که نیازی به اتفاقات خارق‌العاده نداری. نیازی نداری و انتظاری هم نمی‌کشی.

نه امیدواری علامت خوشبختی ست و نه امید نداشتن یعنی نگونبختی. کمی آن طرف‌تر ٬ناامیدی٬ اما زهرمار است. ناامیدی آن وقتی ست که آدم ته کوچه بن‌بست گیر افتاده؛ باید فرار کند ولی راه فراری نیست. ناامیدی علامت که چه عرض کنم… اصلن خود بدبختی ست. ناامیدی وقتی ست که نه تنها چیزی برای خوشحال شدن وجود ندارد٬ زمین و زمان بر تاریکی و سیه‌روزی دلالت می‌کند. سیه‌روزی در پیش است و انتظار هیچ معجزه‌ای هم نمی‌توان کشید. گاهی فکر می‌کنی زور معجزه هم -اگر بیاید- به این روزگار تلخ‌تر از زهر نرسد حتی. ناامیدی -تو بگو بدبختی- یعنی یک نفر مثل من به شما بگوید «برایم دعا کنید». نه فقط شما… غول چراغ جادویی هم٬… خدا هم حتی اگر باشد و بنشیند همین جا روبه‌رویم و بگوید «آرزویت بگو تا اجابت کنم»٬ بگویم: برایم دعا کن لطفن…

 

ترس عاقلانه از نقطه‌ی آگاهی و تجربه آغاز نمی‌شود انگار. فاصله‌ای ست از دیدن و دانستن تا هراس. این فاصله چیزی ست از جنس تعارف٬ از جنس انشاءالله گربه باشد٬ از جنس حالا خدا بزرگ است٬ از جنس حالا تا آن روز کی مُرده و کی زنده٬ از جنس امیدواری… و مگر غیر از این است که امید بزرگترین دشمن بنی بشر است؟!

ترس‌های من هم مثل خیلی‌های دیگر٬ از مختصات دانایی نیست که شروع می‌شود. از وقتی شروع می‌شود که رودربایستی را کنار می‌گذارم و اجازه می‌دهم آن عقل حسابگر جولان بدهد. آن وقت یک روز می‌آید که چشم باز می‌کنم و می‌بینم ترس ٬سلول به سلول٬ تنم را در نوردیده است و من گوشه‌ای کز کرده‌ام تا اژدها سر برسد و مرا ببلعد. دست‌ها بالا ست٬ چشم‌ها بسته٬ انتظار مهوع٬ و قربانی مطیع. اصلن این وقت‌ها به زودتر بلعیده شدن راضی‌ترم. اصلن هرچه به باد رفتن زودتر٬ زجر انتظار پر مخافت هم کوتاه‌تر! اصلن بیا مرا ببلع لطفن.

 

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2017
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,206