آن موقع خیلی ها بودند که شناسنامه‌‌شان سفید بود هنوز. به آن بکارت شناسنامه مباهات هم می‌کردند. حق هم داشتند شاید. آن وقت‌ها می‌گفتند رای بدهیم مبادا قند و شکرمان، استخدام و حق و حقوقمان به یغما برود! پدر من هم یکی از آنها بود که از وقتی شناسنامه‌ها نو شده بودند دیگر رای نداده بود و مفتخر بود به سر نترس و ایستادگی و این حرف‌ها. با خاتمی و امیدهایی که زنده کرد، شناسنامه‌ها یک به یک و انتخابات به انتخابات ممهور شدند و فصلی نو در تاریخ ایران آغاز شد؛ فصل اهمیت صندوق رای و محوریت انتخاب مردم.

   پدرم قبل‌ترش می گفت که خلاصه «از صندوق همان برون تراود که… بفرموده…». او با انتخابات بعد از عزل بنی‌صدر برای همیشه قهر کرده بود. 76 او هم پای صندوق آمد و دوباره رای داد. با یک حساب سر انگشتی، بعد از پایمال شدن رایش سر بنی صدر، 15 سالی می شد که رای نداده بود. من همیشه فکر می کردم اگر پدرانمان وقتی آقای خمینی هنوز در قید حیات بود باز پای صندوق حاضر می شدند و کسانی را بر می گزیدند که او نمی خواست، شاید اوضاع بهتر از آن می‌شد که بود. شاید دوم خرداد زودتر اتفاق می افتاد. خب… نمی دانستم چه سوزی داشته است که رای بدهی به کسی و 11 میلیون رای بیاورد و دست آخر به همین راحتی عزلش کنند.

   انتخابات 88 این سوز را به جان ما هم انداخت. رای دادیم در حالی که رئیس جمهور منتخبمان پیش از شمارش آرا عزل شده بود. من تصمیمم را گرفته بودم که نگذارم سوز و درد آن زخم، من را چون پدرم از صرافت رای دادن بیاندازد. کمی بعد از فروکش اعتراضات مطمئن بودم که باز باید سر صندوق باز گشت. نباید راه رفته‌ی پدران را تکرار کرد؛ راهی که مساوی بود با بی‌عملی انبوهی و تنها ماندن و در خاک خاوران خفتن انبوهی دیگر. راهی که نتیجه‌اش کش آمدن جنگی بود که حتی فداییانشان را به مسلخ جاه‌طلبی و افزون‌خواهیشان سپرد. راهی که خانه به خانه‌اش شکست یک جنبش صد ساله و مسخ یک انقلاب آزادی‌خواهانه بود: با عزل رئیس جمهوری مشروع آغاز شد و به عزل قائم مقام منتخب رهبری انجامید؛ با زیر پا گذاشتن اصول قانون اساسی آغاز شد و به تغییر ماهوی آن انجامید.

   پاسخ ما ،علی الخصوص ساکنان تهران، به عزل رئیس جمهور منتخبمان از روز اول از سنخ واکنش پدرانمان به عزل بنی صدر نبود. انبوهمان را در سکوت راهپیمایی‌هایی که جمعیتشان رویای تحقق نایافته‌ی حاکمیت بود و هست، به رخ کشیدیم. در دود و آتش ،با دستان خالی، پایمردی کردیم و رایمان را فریاد زدیم. برانداز نبودیم و صدای مظلومیتمان را کوچه به کوچه و شهر به شهر پراکندیم. چرا؟ چون صندوق رای کعبه‌ی ما ست؛ گیرم امروز ساکنانش لات و هبل و عزی باشند و پرده‌دارانش ابوسفیان و ابوجهل. حالا امروز ،در کمال تعجب نام میرحسین نه فقط در تهران، که از حلقوم یزد گرفته تا ساری، شیراز گرفته تا قزوین، این گوشه تا آن گوشه فریاد می‌شود. امواجی فرازیدن گرفته‌اند که خاموشیدنش آسان نیست. متحدان نامدار امروز ما دیگر فقط خاتمی و میرحسین و کروبی نیستند. گویی راهپیمایی سکوت ،زیر هرم آفتاب خرداد 88، محمد نوری‌زاد و خزعلی تا مطهری و روحانی را اصلاح‌طلب کرده است.

   پدرم؟ پدرانمان؟ پا به پایمان بعد از انتخابات 88 آمدند کف خیابان و خروشیدند. حالا خیلی‌هاشان باز دارند به روحانی رای می‌دهند. حالا این پیرمرد یکصد و خرده‌ای ساله -آزادی‌خواهی که با مشروطه متولد شد و 32 تازه راه رفتن یاد گرفت و 57 به نوجوانی رسید- شاید که دارد بالغ می‌شود! امیدوارم… بسیار امیدوار… حتی اگر باز رایی شمرده نشود، حتی اگر باز فردایی از خواب برخیزم و ببینم رای روحانی را کمتر از آرای باطله خوانده‌اند و جلیلی را با 63% به خانه بخت فرستاده‌اند، امیدوارم و امیدوار باقی خواهم ماند وقتی به این روشنی می‌بینم بلوغ در می‌رسد و آگاهی فراگیر می‌شود.

Advertisements