You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2013.

واکنش دولت کانادا به نتیجه‌ی انتخابات در ایران نمونه‌ی استاندارد از کم‌سوادی ایدئولوژیک و تفوق ایدئولوژی بر منطق در حاکمیت و دولت است. این رفتار نشان می‌دهد که نه تنها حکومت ایران در برخورد سیاه و سفید با امور سیاسی تنها نیست بلکه از قضای روزگار می‌تواند مشابه خود را در میان دول غربی و دموکراتیک بجوید.

چرا از عبارت «کم‌سوادی ایدئولوژیک» استفاده می‌کنم؟ از مظاهر کم‌سوادی عدم توانایی در دسته‌بندی مباحث و وقایع پیرامونی ست. برای کسی که از علوم تجربی کم می‌داند، سرطان، سرطان است. او فرق چندانی بین سرطان پوست که معمولن بیماری خوش‌خیمی ست و مثلن سرطان تخمدان که کشندگی بالا دارد، قائل نیست. کافی ست به او بگویید فلانی سرطان گرفته تا یک واکنش استاندارد از او ببینید: «ای بابا! طفلک! پس دیگر عمرش به دنیا نیست!» برای کسی که بیشتر می‌داند اما از ارگان بیمار گرفته تا مرحله‌ی بیماری و تا ژنتیک بیماری ،جملگی، در را بر تفاسیر جدیدی از میزان بقای بیمار و بقیه‌ی مسائل مربوط به بیماری او می‌گشاید. ایدئولوژی یعنی جواب واحد دادن به تمام مسائل دنیا و کم‌سوادی هم یعنی همین عدم اشراف به جزئیات و ناتوانی در طبقه‌بندی کردن و تحلیل موضوع: اسرائیل و امریکا بد است و ربطی هم به چپ و راست و میانه‌اش ندارد؛ ایران بد است و ربطی به انتخابات آزاد و نیمه‌آزاد و تقلبی هم ندارد. دموکراسی و حقوق بشر با نگاه ایدئولوژیک یک نقطه است و تمام.

انتخاباتی که پشت سر گذاشتیم، شاهدی بود بر بلوغ سیاسی مردمانی که در تلاش برای جستن راهی میانه‌اند؛ راهی که نه خواسته‌های مشروعشان اعم از آزادی زندانیان سیاسی، جلوگیری از کله‌شقی‌های بین‌المللی، و چاره‌جویی برای معضلات اقتصادی زمین بماند و نه پرخاش و انقلابی‌گری و طغیان زمینشان را بسوزد و ایرانشان را سوریه‌ای دیگر کند. دولت کانادا -بر خلاف دیگر دول غربی که یا سکوت کرده‌اند و یا لب به تحسین رای‌دهندگان ایرانی گشوده‌اند- در مقابل رئیس‌جمهور منتخب را دست‌نشانده‌ی رهبری نامیده است و گفته است هرگونه تغییر در رفتار جمهوری اسلامی ایران منتفی ست. از طرفی البته سخنگوی سیاست خارجی حزب مخالف دولت در پارلمان کانادا از این موضع‌گیری به درستی به «سیلی نواختن بر صورت ملت ایران» تعبیر کرده و تعجب خود را ابراز داشته است.

آن چیزی که دولت کانادا و نمونه‌های وطنی او در ایران و سراسر دنیا نمی‌بینند یا آگاهانه خود را به ندیدنش می‌زنند، صفر و یک نبودن امر سیاسی ست. بر کسی پوشیده نیست که در طی چند روز اخیر فضای سیاسی در ایران چنان زیر و رو شده است که مقاومت در برابر آن به آسانی و به سرعت از پس احدی برنمی‌آید. حسن روحانی که هیچ، حتی سعید جلیلی هم در برابر چنین فضایی که شهر به شهر ایران را در نوردیده است و از صدا و سیما بگیر تا کنفرانس مطبوعاتی را هم در امان نگذاشته است ناچار به عقب‌نشینی ست. در فضایی که مولود پایمردی مردمی فهیم، زخم‌خورده، و صبور در طی سالیان متمادی ست، می‌توان فرصت‌ها را یک بار دیگر با پراکندن بذر کینه سوزاند یا رفتاری بالغ داشت و باز گام به گام و منطقی پیش رفت و رفتارهای صحیح حاکمیت یا حتی دشمن را ستود. قواعد ابتدایی علم روانشناسی ست این ها… رفتاری را که پاداش دهی تقویت و تکرار می‌شود و اگر مدام تقبیح و تحقیرش کنی، سرانجام خاموش خواهد شد.

شب بعد از انتخابات، شعارهای زیادی در خیابان‌های ایران شنیده شد. بارها از زندانیان سیاسی یاد شد و رسا نام میرحسین و کروبی فریاد شد. اما شعار «مرگ بر دیکتاتور» کجا ست پس؟! ما که بی‌شماریم، ما که پیروزیمان را توی چشم بدخواهان و دروغگویان فرو کرده‌ایم، چرا امروز خواهان مرگ برای این و آن و تغییر رژیم و اسقاط فلان و بهمان نباشیم؟! چون ما مانند غالب کارشناسان VOA به دنبال جایگزینی باباشاهی با باباشاه دیگر نیستیم. میرحسین‌ها داشته‌ایم که به ما بیاموزند از دمیدن در «کیش شخصیت» بپرهیزیم و کماکان «شعله‌های امید را در سینه‌هامان حفظ کنیم». ما یاد گرفته‌ایم رفتار درست بدخواهمان را تحسین کنیم تا او تصحیح و تصحیح‌تر شود. در عین حال فهمیده‌ایم اگر طرف خاتمی هم باشد و ما دائم برای رفتار غلطش دست بزنیم و برای رفتار صحیحش رو ترش کنیم، اسرائیلمان می‌شود و به جان خودمان می‌افتد. این همان رفتار بالغی ست که ملت ایران نشان می‌دهد و دولت کانادا یا کانادایی های وطنی که هنوز همه‌ی ما را بازیچه‌ی بیت ملکه‌ی انگلیس و بیت رهبری می‌خوانند یا روحانی را چونان خاتمی «سوپاپ اطمینان» خطاب می‌کنند از انجام دادنش عاجز است. گویی که کودک خردسالی ست که پفک نمکی می‌خواهد؛ برای او پفک نمکی بزرگترین موهبت دنیا ست که همه‌ی هستیش در حال حاضر بسته به او ست؛ به کمتر از پفک نمکی راضی نیست و اصولن چیز زیادی غیر از پفک نمکی هم ندیده است که دلش بخواهد یا نخواهد؛ و برای رسیدن به آن هم کاری جز پا بر زمین کوفتن و جیغ زدن و توهین و لجبازی بلد نیست.

Advertisements

   آن موقع خیلی ها بودند که شناسنامه‌‌شان سفید بود هنوز. به آن بکارت شناسنامه مباهات هم می‌کردند. حق هم داشتند شاید. آن وقت‌ها می‌گفتند رای بدهیم مبادا قند و شکرمان، استخدام و حق و حقوقمان به یغما برود! پدر من هم یکی از آنها بود که از وقتی شناسنامه‌ها نو شده بودند دیگر رای نداده بود و مفتخر بود به سر نترس و ایستادگی و این حرف‌ها. با خاتمی و امیدهایی که زنده کرد، شناسنامه‌ها یک به یک و انتخابات به انتخابات ممهور شدند و فصلی نو در تاریخ ایران آغاز شد؛ فصل اهمیت صندوق رای و محوریت انتخاب مردم.

   پدرم قبل‌ترش می گفت که خلاصه «از صندوق همان برون تراود که… بفرموده…». او با انتخابات بعد از عزل بنی‌صدر برای همیشه قهر کرده بود. 76 او هم پای صندوق آمد و دوباره رای داد. با یک حساب سر انگشتی، بعد از پایمال شدن رایش سر بنی صدر، 15 سالی می شد که رای نداده بود. من همیشه فکر می کردم اگر پدرانمان وقتی آقای خمینی هنوز در قید حیات بود باز پای صندوق حاضر می شدند و کسانی را بر می گزیدند که او نمی خواست، شاید اوضاع بهتر از آن می‌شد که بود. شاید دوم خرداد زودتر اتفاق می افتاد. خب… نمی دانستم چه سوزی داشته است که رای بدهی به کسی و 11 میلیون رای بیاورد و دست آخر به همین راحتی عزلش کنند.

   انتخابات 88 این سوز را به جان ما هم انداخت. رای دادیم در حالی که رئیس جمهور منتخبمان پیش از شمارش آرا عزل شده بود. من تصمیمم را گرفته بودم که نگذارم سوز و درد آن زخم، من را چون پدرم از صرافت رای دادن بیاندازد. کمی بعد از فروکش اعتراضات مطمئن بودم که باز باید سر صندوق باز گشت. نباید راه رفته‌ی پدران را تکرار کرد؛ راهی که مساوی بود با بی‌عملی انبوهی و تنها ماندن و در خاک خاوران خفتن انبوهی دیگر. راهی که نتیجه‌اش کش آمدن جنگی بود که حتی فداییانشان را به مسلخ جاه‌طلبی و افزون‌خواهیشان سپرد. راهی که خانه به خانه‌اش شکست یک جنبش صد ساله و مسخ یک انقلاب آزادی‌خواهانه بود: با عزل رئیس جمهوری مشروع آغاز شد و به عزل قائم مقام منتخب رهبری انجامید؛ با زیر پا گذاشتن اصول قانون اساسی آغاز شد و به تغییر ماهوی آن انجامید.

   پاسخ ما ،علی الخصوص ساکنان تهران، به عزل رئیس جمهور منتخبمان از روز اول از سنخ واکنش پدرانمان به عزل بنی صدر نبود. انبوهمان را در سکوت راهپیمایی‌هایی که جمعیتشان رویای تحقق نایافته‌ی حاکمیت بود و هست، به رخ کشیدیم. در دود و آتش ،با دستان خالی، پایمردی کردیم و رایمان را فریاد زدیم. برانداز نبودیم و صدای مظلومیتمان را کوچه به کوچه و شهر به شهر پراکندیم. چرا؟ چون صندوق رای کعبه‌ی ما ست؛ گیرم امروز ساکنانش لات و هبل و عزی باشند و پرده‌دارانش ابوسفیان و ابوجهل. حالا امروز ،در کمال تعجب نام میرحسین نه فقط در تهران، که از حلقوم یزد گرفته تا ساری، شیراز گرفته تا قزوین، این گوشه تا آن گوشه فریاد می‌شود. امواجی فرازیدن گرفته‌اند که خاموشیدنش آسان نیست. متحدان نامدار امروز ما دیگر فقط خاتمی و میرحسین و کروبی نیستند. گویی راهپیمایی سکوت ،زیر هرم آفتاب خرداد 88، محمد نوری‌زاد و خزعلی تا مطهری و روحانی را اصلاح‌طلب کرده است.

   پدرم؟ پدرانمان؟ پا به پایمان بعد از انتخابات 88 آمدند کف خیابان و خروشیدند. حالا خیلی‌هاشان باز دارند به روحانی رای می‌دهند. حالا این پیرمرد یکصد و خرده‌ای ساله -آزادی‌خواهی که با مشروطه متولد شد و 32 تازه راه رفتن یاد گرفت و 57 به نوجوانی رسید- شاید که دارد بالغ می‌شود! امیدوارم… بسیار امیدوار… حتی اگر باز رایی شمرده نشود، حتی اگر باز فردایی از خواب برخیزم و ببینم رای روحانی را کمتر از آرای باطله خوانده‌اند و جلیلی را با 63% به خانه بخت فرستاده‌اند، امیدوارم و امیدوار باقی خواهم ماند وقتی به این روشنی می‌بینم بلوغ در می‌رسد و آگاهی فراگیر می‌شود.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

ژوئن 2013
ج ش ی د س چ پ
« آوریل    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

چورتکه

  • 91,320