You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2013.

حس محشری ست این که خیال کنی حتی روزگاری کوتاه هم که شده، داری هیجانی خواستنی را برای کسی که دوستش داری مهیا می‌کنی. چند هزار کیلومتر آن طرف‌تر، نقشه‌ی کاغذی این شهر را به دست گرفته است و می‌خواهد پای تلفن از شمال و جنوبش، شرق و غربش سر در بیاورد. یکبند از نشانی خانه‌ی فلان خویش می‌پرسد و از محله‌ی بهمان رفیق. ناگهان خیابان خودمان را توی نقشه‌اش پیدا می‌کند انگار. غریو سر می‌دهد و شادمانه می‌گوید: «بیا تو خیابون که ببینمت».

.

صدایش این روزها برق می‌زند… بلند شوم؛ جامه بر تن کنم؛ بروم توی خیابان… مگر نقطه‌ام بر کاغذ نقشه‌اش رد بوسه اندازد…

فرنام شکیبافر در وبلاگ آرمان امیری مطلبی را تحت عنوان آیت‌الله متجدد منتشر کرده است و هاشمی رفسنجانی را دنگ ژیائو پنگ* ایران لقب داده. به زعم شکیبافر، هاشمی رفسنجانی می‌تواند با کاندیداتوری خود در انتخابات (و البته بیرون آمدن نامش از صندوق رای) کسی باشد که گره از کار فروبسته‌ی جامعه‌ای به اغما رفته بگشاید. شکیبافر معتقد است هر یک از اقشار و طبقات مختلف مردم ایران اینک دلایل قانع‌کننده‌ای دارند تا هاشمی را دوباره به ریاست جمهوری برگزینند. از نظر نویسنده هاشمی نزد بازاریان و تولید‌کنندگان [مانند گذشته] مقبول است، فریفتن پوپولیستی طبقات محروم برای احمدی‌نژادها دیگر به سادگی گذشته نیست، و طبقه‌ی متوسط نیز ،هرچند با اکراه، برای خروج از وضعیت فعلی ممکن است از حضور وی استقبال کند.

من هم مثل نویسنده بر این باورم که مهمترین علت عقب‌گرد تاریخی جامعه‌ی مدنی در ایران، کاندیداتوری سال 84 هاشمی رفسنجانی در انتخابات بود. عامل دوم را هم مشارکت نیمبند و پرافاده‌ی طبقه‌ی متوسط در مرحله‌ی نخست آن انتخابات می‌دانم. این یعنی به این نتیجه رسیده‌ام که زور طبقه‌ی متوسط ایران در سال 84 در خوش‌بینانه‌ترین حالت بیشتر از 15-14 میلیون رای نبود. یعنی در بهترین وضعیت مشارکت در مرحله‌ی دوم انتخابات هم باز نمی‌شد از پس آن رای «نه» 17 میلیونی به هاشمی برآمد. کسانی که فکر می‌کنند اگر طبقه‌ی متوسط در مرحله‌ی دوم انتخابات گسترده‌تر به صحنه آمده بود، می‌شد از ماوقع جلوگیری کرد، نمی‌بینند که بخش بزرگی از رای 20 میلیونی خاتمی مستقیمن از بدنه‌ی طبقه‌ی متوسط برنخاسته بود. این که چقدر از آن رای صرفن «نه» به جریان حاکم و نماینده‌ی آن ،ناطق نوری، بود را نمی‌دانم ولی می‌دانم آرای هیجانی، آرای خسته از شرایط موجود (آرای نه)، و آرای نادان (آرایی که نه تئوری دارند و نه شناخت درستی از چهره‌ها، جریان‌ها، و تئوری‌های موجود؛ آرای مردمانی که بیش از هر چیز خوب و بد شخصیت کاندیدا برایشان مهم است و این خوب و بد هم معمولن تحت تاثیر اطلاعات سماعی ست) به راحتی می‌توانند به کیسه‌ی هر نورسیده‌ای واریز شوند. این آرا در سال 84 حداقل  12 میلیون از سبد رای احمدی‌نژاد را ساختند و بعید می‌دانم در سال 76 کمتر از 10 میلیون را برای خاتمی ساخته باشند.

طبیعتن برای نوشتن این پست پیش‌فرض تقلب و مهندسی انتخابات و از این قبیل را کنار گذاشته‌ام. فرض کرده‌ام در یک شرایط ایده‌آل انتخاباتی هستیم و ملاک فقط آن است که چه کسی بیشتر رای می‌آورد. حتی فرض کنیم بخش بزرگی از طبقه‌ی متوسط چشم بر آن‌چه در سال 88 گذشت می‌بندد و تردید را کنار می‌گذارد و پای صندوق رای حاضر می‌شود. به نظر من یکی از پیش‌شرط‌های رای‌آوری در انتخاباتی رقابتی در ایران (انتخاباتی مثل دوگانه‌های خاتمی/ناطق یا احمدی‌نژاد/هاشمی یا احمدی‌نژاد/موسوی) توانایی جذب آرای خسته و آرای نادان است. در چنان رقابت‌هایی معمولن چهره‌های تکراری و خیلی شناخته‌شده از بخت کمتری برای بردن انتخابات برخوردارند. انتخابات ریاست جمهوری آزمایشگاه سنجش میزان بلوغ و رشد سیاسی مردم نیست و تنها با در نظر گرفتن همین یک دلیل هم کاندیداتوری هاشمی و خاتمی به صلاح نخواهد بود.

من فکر می‌کنم یکی از اشتباهات شایع محاسباتی 15-10 سال گذشته، تخمین بیش از اندازه‌ی حجم طبقه‌ی متوسط بوده است. البته  این بخش از جامعه در مقاطعی می‌تواند تاثیری بیش از رقم و تعداد خود در نتیجه‌ی انتخابات داشته باشد ولی این تاثیر معمولن منوط به تحقق شرط و شروطی ست. یکی از شروط این اثرگذاری، توانایی اقناع «آرای خسته» است به این که کاندیدای مورد نظر «نماینده‌ی تغییر وضع موجود» است. از آن‌جا که به زعم من داریم درباره‌ی مردمانی حرف می‌زنیم که تحلیل دقیقی از علل و عوامل وضع موجود ندارند، چهره‌های کهنه سخت بتوانند آن تغییر را نمایندگی کنند. یکی دیگر از آن شروط، توانایی اقناع «آرای نادان» است به این که کاندیدای مورد نظر آدم بد و پلیدی نیست. متاسفانه باز چهره‌های کهنه‌ای که خصوصن زیاد دیکته نوشته‌اند به آسانی تخریب و ترور شخصیت می‌شوند.

اذعان می‌کنم از عمق تغییر نگرش سیاسی مردم بعد از وقایع 88 بی‌اطلاعم. در عین حال شدیدن نسبت به وقوع چنان تغییر عمیقی بدبینم. دارم از مردمی حرف می‌زنم که در اوج مناقشات سیاسی، 22 بهمن 88 سوار اتوبوس شدند و از اطراف و اکناف آمدند و میدان آزادی را پر کردند و به نظر هم نمی‌آمد خیلی خبری از اوضاع و احوال داشته باشند. دلیلی نمی‌بینم این مردم دیگر هاشمی و خانواده‌اش را غارتگر بیت‌المال ندانند. دلیلی نمی‌بینم این‌ها دیگر روحانیت را سر تا پا یک کرباس نداند و مشایی را قهرمان مقابله با ایشان فرض نکند. دلیلی نمی‌بینم که این قشر هنوز هاشمی‌ها را پلید نداند و نتوان به او قبولاند که مشایی‌ها بهترین امید برای تغییر و تحولند.

.

*در حاشیه بگویم که چهره‌های تکراری مانند ژیائو پنگ یا برلوسکونی یا نتانیاهو در نظام‌های پارلمانی ست که شانس انتخاب مجددشان بالا ست. دلیلش هم قاعدتن این است که مردم مستقیمن به ایشان رای نمی‌دهند.

سام هریس (Sam Harris) می‌گوید اثبات کرده است که اخلاقیات موضوع علم است [اینجا]. از نظر او نهایتن باید ارزش‌های اخلاقی بر اساس یک اشتراک میان فرهنگ‌های مختلف بازنویسی شود. او می‌گوید اگرچه طرفدار «احترام به حق انتخاب است» و تا آن‌جا که به او مربوط می‌شود مثلن هر زنی از جمله زنان مسلمان باید «آزادی انتخاب» در نوع پوشش خود داشته باشند ولی مخاطبان را دعوت می‌کند به این که بیاندیشند درباره‌ی «آزادی انتخاب» در کدامین جامعه سخن گفته می‌شود. او می‌پرسد چطور در جامعه‌ای (مثل پاکستان و افغانستان) که اولین واکنش پدری که خبر تجاوز به دخترش را می‌شنود، شرم ناشی از جریحه‌دار شدن آبرو ست و اولین کاری که می‌خواهد به جبران مافات انجام دهد، قتل دختر خودش می‌باشد صحبت از آزادی انتخاب کنیم؟! او که خود متخصص علوم اعصاب (neuroscience) است و اخلاق را موضوعی از موضوعات این علم یافته است، می‌گوید فرهنگ‌های مختلف به نسبت وزنی که در پیشرفت و توسعه‌ی علم داشته‌اند، می‌توانند در پیشرفت و توسعه‌ی اخلاق نیز سهم داشته باشند. سپس ،به تعریض، مثال طالبان را می‌آورد و می‌پرسد مگر طالبان تا به حال نکته‌ی قابل و مهمی به علم فیزیک افزوده است که بخواهیم فکر کنیم می‌تواند نکته‌ی قابل و مهمی به اخلاقیات اضافه کند؟ حضار هیجان‌زده می‌خندند و کف می‌زنند.

ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) ذیل یکی از بخش‌های کتاب خود (The God Delusion) منشوری اخلاقی پیشنهاد می‌دهد و به قول خود دستورات ده‌گانه‌ی عهد قدیم را با دستورات ده‌گانه‌ی خویش عوض می‌کند [اینجا]. مفاد این منشور به زعم من بسیار هم عقلانی و خواستنی ست. نخستین آن‌ها این است: «آن‌چه دوست نداری دیگران با تو کنند، با دیگران مکن». آشنا است، نه؟ او در این منشور، موضوع رفتار اخلاقی را از سطح انسان به مجموعه‌ی موجودات زنده و طبیعت ارتقا می‌دهد. بنابراین چگونگی رفتار با حیوانات و مثلن رفتارهای زیست محیطی در دستورات او جایی درخور دارد. تلاش برای فراگیری و آموختن، تشکیک و سوال کردن از همه چیز، و احترام به رای و نظر مخالف از جمله دیگر اصول اخلاقی این منشورند.

عبدالکریم سروش گوهر ادیان را اخلاق می‌داند [اینجا]. او می‌گوید پیامبران الهی آمده‌اند تا شاخ خودخواهی و خودمحوری بشر را بشکنند. در عین حال قائل است به این که -دستکم در وادی نظر- احکام اخلاقی فارغ و خارج از دین وجود دارند و ادیان را معلم و مبلغ اخلاق و نه کاشف و مبدع آن می‌شمارد. معتقد است که خداوند از انسانی که زندگی اخلاقی می‌کند، انضباط روحی دارد، و به اصطلاح «آدم خوبی ست» مطالبه‌ی زیاد دیگری نخواهد داشت.

چند وقت پیش نوشتم که به زعم من اخلاق چیست و منابع مشروعیت آن کجا ست [اینجا و اینجا]. کسی، جایی آمده بود و در جوابم نوشته بود: «گور پدر اخلاقیات»! شاید در نگاه اول چنین جوابی اصلن ارزش پاسخ گفتن نداشته باشد اما به نظر من این جمله‌ی کوتاه درواقع پاسخ بخش گسترده و در حال گسترشی از جامعه‌ی ایران است؛ بخش بزرگی که خسته از چوب اخلاقی که درد و زخمش را بر گرده حس می‌کند، دلزده از اخلاقی که به نامش سالیان سال استثمار شده است، به هرچه نام اخلاق بر جبین دارد می‌تازد. این بخش از جامعه‌ی ایرانی همپوشانی جدی دارد با آن‌چه طبقه‌ی متوسط خوانده می‌شود؛ یعنی ما… مایی که خواه ناخواه دچار نوعی نگاه رومانتیک و به تبع رفتاری رومانتیک شده‌ایم و شاید در واکنش به آن‌چه به سرمان آورده‌اند، در دام گونه‌ای از بی‌انضباطی گرفتار آمده‌ایم. این بی‌انضباطی که خود از عوامل آنیم، هر چند وقت یک باری گریبان خودمان را نیز در عرصه‌ی جامعه می‌گیرد و زخممان می‌زند.

در مطالب پیشین هم گفته‌ام اخلاق چیزی نیست که انکار آن به امحای آن بیانجامد.  گفته‌ام که اخلاق والد تاریخی قانون است و نسبت به آن تقدم تاریخی دارد. اخلاق -خصوصن اخلاق اولیه و غریزی- یکی از رموز بقای انسان و چه بسا بقای حیوانات رده‌ی بالای فرگشت است. من معتقدم اخلاق اولیه و غریزی (شامل ارزش‌هایی مانند «فداکاری») تعاریف مبهم و نسبی دارند اما حامل ارزش معنایی ثابت و مطلقند (همیشه خوبند و درست). این اخلاق اولیه از عوامل مهم بقای گونه‌ها بوده‌اند. معتقدم اخلاق ثانویه و عقلانی (شامل ارزش‌هایی مانند راستگویی) تعاریف مشخص دارند و ارزش نسبی، موجبات ارتقای کیفیت حیات اجتماعی را فراهم می‌کنند، و همسایه‌ی دیوار به دیوار قانونند. همین است که اگر زندگی در جامعه‌ای بی‌قانون نامطبوع است، جامعه‌ی بی‌اخلاق اصولن غیرقابل زیست است (بخوانید «جامعه‌ی بداخلاق» چون واقعیت بیرونی حاکی از آن است که رفتارهای جمعی/محیطی انسان‌ها همواره پیرو قوانینی نانوشته است که در قاموس من «اخلاق» نام دارد).

سخنانی را که بالا از دو نفر خداناباور(atheist) و یک نفر دین‌شناسِ خداباور نقل کرده‌ام شاهد آن است که دغدغه‌ی اخلاق دغدغه‌ای مشترک است و اندیشه‌مندان -از هر طایفه‌ی فکری که باشند- در پی پاسخی به چیستی و چگونگی آنند. انکار لزوم اخلاق و بی‌جواب ماندن آن چیستی و چگونگی موجب نخواهد شد که فلان جا، فلان معلم اخلاق کابینه فهم خود را به کرسی ننشاند. موجب نخواهد شد تعلیمات فلان پرده‌نشین دربار تاثیری بر حیات اجتماعی ما نگذارد. موجب نخواهد شد فلان روشنفکر در مغالطه‌ای آشکار فرهنگ ما را -به جرم این که کشفیات مهمی در فیزیک و ریاضی نداشته‌ایم- عاری از ارزش‌های اخلاقی نداند و احیانن در آتش زیر خاکستر نژادپرستی و جنگ و خشونت ناشی از آن ندمد. موجب نخواهد شد حضار به افتخار این معلمان و روشنفکران برنخیزند و کف نزنند.

دیدم عبدالکریم سروش در جلسه‌ای که به بهانه‌ی کتاب «توهم خدا»ی ریچارد داوکینز برپا شده بود، سخن از اثبات وجوب وجود خدا رانده است. گوش‌ها را تیز کرده بودم مگر سخن جدیدی بشنوم که دیدم دارد یک بار دیگر برای شنوندگانش شرح «برهان علیت» می‌گوید. برهان علیت را هم که یادتان هست لابد. هر معلولی علتی دارد و این زنجیره‌ی علت‌ها را همین‌جور بگیر تا برسی به خدا. آن جا هم که پرسیده شود پس علت، خالق، یا پدیدآورنده‌ی خدا کیست و چیست، گفته می‌شود که خدا همان علت العلل است. در این برهان البته نه یگانگی خداوند موضوع اثبات است و نه برتری او نسبت به سلسله‌ی موجودات و اشیاء (معلول‌ها). مساله این است که این علت غایی می‌تواند از قضا موجود یا موجوداتی فاقد هوش و توانایی خارق العاده باشد. «برهان نظم» به نوعی در صدد اثبات هوش و توانایی برتر منشا هستی بود. این برهان می‌گفت هر نظمی ناظمی دارد و سپس مخاطبان دعوت می‌شدند به دیدن و تعمق در نظم عظیم هستی. بنا بر مدعای این برهان، آفرینش چنین نظمی تنها از ناظمی بی‌نهایت توانا و بی‌نهایت دانا و بی‌نهایت هوشمند ساخته است.

در واقع فکر نمی‌کنم و ندیدم سروش در افکار و آرای داوکینز چندان تعمق کرده باشد و نکته‌های قابل تاملش را بازگو و نقد کند. شاید دچار همان آفتی شده است که خود همیشه از آن نالیده است؛ گویی عمیقن باور ندارد که آرای داوکینز حامل حقیقتی باشد لذا مواجهه‌ی او با داوکینز سرسری و سطحی ست. قصد متهم کردن سروش را ندارم و همین را که نام داوکینز از زبان وی شنیده می‌شود به فال نیک می‌گیرم. اشکال در شنوندگان هم هست. غالب سوالاتی را که آدم می‌بیند در انتهای این جلسات طرح می‌شود بیشتر نشان می‌دهد کسی از حضار انگار حتی کتابی را که بنا ست نقد شود درست و دقیق نخوانده است. ندیدم حتی یک نفر مثلن بگوید: «نویسنده در فلان جای کتاب این را گفته است؛ نظر شما چیست آقای سروش؟» خطیب و متفکری که در معرض سوالات جدی قرار نگیرد، کم کم خشک و کم‌اثر می‌شود. می‌خواهم در حاشیه بگویم که یکی از دلایل مهمی که روشنفکر ایرانی در جا می‌زند و حتی شاید پس می‌رود، قصور و تنبلی و کم‌دانی و ابتذال مخاطبان است. به هر حال اینجا می‌خواهم دو نکته‌ای را که در حرف‌ها و نوشته‌های داوکینز شنیده‌ام و خوانده‌ام بگویم. این دو نکته هیچکدام نه وجود نظم را رد می‌کنند و نه برهان علیت را نقض. بلکه در حقیقت دربرگیرنده‌ی استدلال‌هایی می‌باشند که منجر به تردید جدی در هوش و خرد برای ناظم اعظم و علت العلل می‌شود.

پیش از این بارها درباره‌ی مساله‌ی نظم گفته‌ام. در نگاه فرگشتی (فرگشت ترجمه‌ی evolution است و به معنی تغییر و تحول متمادی ست؛ همان است که گاه به اشتباه «تکامل» گفته می‌شود) اگر به وجود نظم یا نظم‌هایی در جهان قائل باشیم، ناظم این نظم همانا «مرگ» است. می‌گویند نیاز به آب و اکسیژن نیست که آب و اکسیژن را به وجود می‌آورد بلکه وجود آب و اکسیژن هوا باعث می‌شود موجودی مثل انسان که از آب تغذیه می‌کند و اکسیژن را تنفس می‌کند بتواند در چنین شرایطی باقی بماند و تولید مثل کند. مثلن نوزادی که با آپلازی ریوی یا اترزی مری متولد می‌شود (مفروض به این که درمانی صورت نگیرد) به همین دلیل که اکسیژن و آب در این دنیا جایگزینی ندارند، از بین می‌رود. ممکن است کودکی که ریه‌اش در بدو تولد نابود شده است، هوشی فراتر از انیشتین داشته باشد و اخلاقی نیکوتر از گاندی پیشه کند اما به دلیل نداشتن ریه از بین می‌رود پس فرصتی برای ابراز فنوتیپ هوش و اخلاق نخواهد داشت و امکان نشر ژنوتیپ هوش و اخلاق هم از او سلب خواهد شد. شاید اگر ناظم اعظم هوشمندتر و نیکخواه‌تر از «مرگ» بود دستکم در بدو تولد امکان رشد و نمو چنان کودکی را نمی‌گرفت. اما ناظم فرگشتیان مرگی ست که عاری از هوش است و آن که بتواند پنچه در پنجه‌ی نظمی که او پدید آورده است بیاندازد ،فارغ از فضایل و رذایلی که دارد، باقی می‌ماند.

اولین بار این نکته را که «سیر و روال فیزیکی و بیولوژیک عالم هستی در کل از «سادگی» (Simplicity) به «پیچیدگی» (Complexity) است» از زبان داوکینز شنیده‌ام. نکته‌ای ست مهم که شاید آن‌قدر برای آدمی مثل من بدیهی به نظر بیاید که تا به وضوح و صریح گوشزدش نکنند، متوجه نمی‌شود که معنی آن چیست و چه زلزله‌ای به پیکر برهان علیت می‌افکند. اگر شواهد فرگشت  یک چیز از نحوه‌ی پدید آمدن طبیعت یادمان داده باشد همین سیر تدریجی شکل‌گیری موجودات پیچیده‌تر از موجودات ساده‌تر است. چنین است که ما پیشاپیش انتظار داریم مثلن ماهی‌ها به عنوان جانورانی که خزانه‌ی ژنتیکی کوچکتری دارند پیش از پستانداران در دنیا پدید آمده باشند و باکتری‌ها و مخمرها پیش‌تر از همه‌ی این‌ها زندگی در کره زمین را آغاز کرده باشند. یعنی ما هرچه به سمت بدو پیدایش پیش می‌رویم، موجودات زنده ساده‌ترند. چرا فرگشت را نباید تکامل گفت؟ زیرا الزامن تبادلات و تحولات ژنتیکی به پیدایش موجودی با صفات کاملتر نمی‌انجامد و البته اطلاق لفظ کامل و ناقص به محصولات و صفات ژنوتیپی و فنوتیپی دقیق نیست چون معیار این کمال می‌تواند مثلن طول عمر باشد یا میزان هوش. یا مثلن توانایی زیست در خشکی ارجحیت دائمی و علمی بر توان زیست در آب یا دوزیستی ندارد. یا حتی نمی‌توان گفت برتری با صفات منجر به تنازع بقا ست یا سرعت و افزایش تولید مثل. به هر حال شکل‌گیری برخی صفات نسبت به دیگر صفات قطعن متاخر است. یکی از این صفات متاخر «هوش» است. هوش برتر محصول پیچیده‌تر شدن ساختار مغز است. برتری را دارم با معنای غیر فلسفی آن به کار می‌برم. با نظر به این معنا، حتی اگر قائل به سطحی از هوش برای باکتری باشیم، نمی‌توان از باکتری انتظار داشت کتاب بنویسد. این «هوشِ کتاب‌نویس» بیش از چند هزار سال نیست که روی زمین پدیدار شده است کما این که مثلن اثری از آن «هوشِ خانه‌ساز» که در پرندگان موجود است نیز در گونه‌های رده پایین‌تر و قدیمی‌تر حیات مثل جلبک‌ها دیده نمی‌شود.‌ اگر قانع شده باشیم که اجداد بیولوژیک ما اول انسان بدوی، بعد هوموساپینس، و بعد گونه‌های جانوری و سلولی رده‌های پایین‌ترند آنگاه مشاهده می‌کنیم که هرچه عقبتر می‌رویم غلظت هوش کمتر و بدوی‌تر می‌شود. با استفاده از بیان برهان علیت می‌توان این‌طور گفت که علت یک معلولِ پیچیده نه تنها الزامن خود واجد آن پیچیدگی‌ها نیست که معمولن در بازه‌های زمانی هزاران ساله ساختاری ساده‌تر دارد. چنین است که در نگاه فرگشتی، علت‌العلل -هرچه که باشد- علیرغم نام پرطمطراقش کم‌هوش‌ترینِ موجودات است. این یک جور نگاه براساس روند و روال پیدایش است و سنخیتی البته با نگاه آفرینشی ندارد.

این‌ها را نوشتم چون بسیاری معتقدند میان نگاه داروینی/پیدایشی و نگاه دینی/آفرینشی تضاد منطقی وجود ندارد. معتقدند می‌توان میان این دو آشتی برقرار کرد و مثلن خداوند را آفریننده‌ای دانست که اصولن نظم داروینی خود از آفریده‌های او است. او جهان را نه در یک روز و شش روز بلکه مرحله به مرحله آفریده است. خداوند از این زاویه، خالقی توانا و صاحب هوشی لایتناهی ست. القصه از نظر ایشان در جدال تقدم و تاخر مرغ و تخم‌مرغ برنده می‌تواند مرغ باشد یا تخم‌مرغ. چون داور در این میان خدا است و تقدم و تاخر آفرینش بستگی به اراده‌ی او دارد. پاسخ سریع فرگشتیان به این معما اما تخم‌مرغی ست که واجد خصوصیات ژنتیکی مرغ بوده و از موجودی دیگر (احتمالن رده‌های پایین‌تر) در اثر ترکیب ژنتیکی و موتاسیون و این قبیل پدید آمده در حالی که پاسخ سریع سنتی‌ترها مرغی ست که از آب و گل به دستان پرتوان خدا و در روز ابتدای خلقت آفریده شده. البته برهان نظم و علیت با آن‌چه گفته شد تضاد فلسفی ندارد اما سخت است بگوییم تضاد منطقی هم ندارد. مفاهیم خرق عادت و نقض نظم موجود با آموزه‌های دینی بیگانه نیستند. می‌شود معتقد بود که علیرغم شواهد علمی و تاریخی، انسانی هزار سال زندگی می‌کند و دستی شفابخش مرده‌ای را زنده. همان‌طور که می‌توان معتقد بود این سیر بی‌هوش به کم‌هوش و کم‌هوش به باهوش ناگهان در بدو آفرینش باطل می‌شود و آن‌جا با باهوش‌ترین مواجه می‌شویم. چرا می‌گویم سخت است که بگوییم تضاد منطقی در کار نیست؟ زیرا برای منطقی که بر پایه‌های نظم در روال تاریخی و علمی شکل می‌گیرد، هضم چنین بی‌نظمی‌ها و خرق عادت‌ها آسان نیست.

گیر داده‌ام به کلیشه‌های روشنفکری ایرانی که گفته‌اند و شنیده‌ایم و آن‌قدر آدم‌های معتبر گفته‌اند و آن‌قدر زیادشان شنیده‌ایم که باورشان کرده‌ایم. یکیش همین که می‌گویند هرچه می‌کشیم از این نفت است و اقتصاد نفتی…

شایع است که می‌گویند اگر نفت نبود، استبداد هم نبود. نفت و منابع زیرزمینی باعث می‌شود که دولت‌ها از ملت بی‌نیاز شوند و راه خودکامگی پیش گیرند. قرینه‌هایش هم غیر از خودمان، تمام این امیرنشین‌های دور و بر خلیج فارس! یا مثلن جاپون را نشانمان می‌دادند که نگاه کنید نفت و معدن ندارند و مجبورند دموکراسی داشته باشند! می‌گفتند هرچه وابستگی اقتصادی کشور به نفت کمتر شود جا برای دیکتاتوری هم تنگ‌تر خواهد شد. حالا که نفت دارد تحریم و تحریم‌تر می‌شود، روشنفکران باید اولین‌هایی باشند که از تحریم استقبال کنند. به جایش می‌گویند: «ما که گفته بودیم کله شقی کنید، طرف تحریمتان می‌کند»!

بگذار یک چند روزی بگذرد تا یادشان بیاید که آدم وقتی منطقش می‌شود استقرا، باید حواسش باشد همه را ببیند و نه فقط آن چند تایی را که نتیجه‌ی دلخواه ازشان در می‌آید. بگذار یادشان بیاید که غیر از ما و چهار تا امیرنشین، مو بورهای نروژی و امریکایی و کانادایی هم در این دنیا هستند. بگذار یادشان بیاید که فقط ژاپنی‌ها چشم‌های بادامی‌ ندارند و دو کوچه آن‌ورتر کره‌ای‌های از نوع شمالیش هم از قضا اگرچه نفتی ندارند، چشمشان چنان بادامی ست که بیا و ببین! بگذار یادشان بیاید که نه چاه نفت رضا خان را دیکتاتور کرد و نه بی‌چاهی و ته کشیدن منابع زیرزمینی باعث فروپاشی اتحاد جماهیر شد.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

فوریه 2013
ج ش ی د س چ پ
« ژانویه   مارس »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728

چورتکه

  • 91,117