ما با فاصله‌ها غریبه نبودیم. دو سال و نیم گذشته بود از آغاز رابطه‌مان و تعداد ماه‌هایی که ما همه‌اش نزدیک هم -فوقش به مسافت این سوی شهر تا آن سو- باشیم شاید به دو هم نرسید. سال اول دوستیمان یادت هست؟ نصفش من تهران بودم و تو شمال و آن نصف دیگر هم که تو شمال بودی و من جنوب. مدتی بعد کار به جاهای باریک کشید؛ آشنایی با فامیل و خواستگاری و این حرف‌ها. هنوز کنار هم بودنِ رسمیمان شروع نشده، طعم فاصله -فاصله‌های دور و طولانی- به کام نشست. تصور این که دو ماه بی‌وقفه از هم دور می‌مانیم ترسناک بود و گزنده. سخت گذشت. خیلی سخت گذشت. آن‌قدر که فکر می‌کردم تحمل آن شش ماه دوری ناچار که می‌بایست منتظرش می‌بودیم غیر ممکن است.

برگشتم. اولین بار بود که رو‌به‌روی پدر و مادر هم را در آغوش می‌کشیدیم، نه؟ یادم نیست ولی یادم هست که چه تنگ فشرده شدم؛ چه تنگ فشردم. فرودگاه عادتمان بود؛ عادتترمان شد. آمدم و در کوران بدو بدوی عقد و عروسی باز راهی جنوب شدم. دلخور شدی. حق داشتی. حق داشتم. اصلن حق داشتن ،همیشه و هرگز، چه ربطی دارد؟! می‌شود گفت من حتی نفس‌زنان و به ضرب رو انداختن و مرخصی خودم را به جشن عروسی خودم رساندم. و این نفس‌زنان هم عادتم شد. مثلن یادت هست آن بار را که از جنوب آمدم تهران، آمدی فرودگاه، هم را بغل کردیم، بعد دوان دوان رفتیم شمال تا دو روزی اقوام را ببینیم، برگشتیم، بعد دوان دوان رفتیم فرودگاه، هم را بغل کردیم، من رفتم ینگه‌ی دنیا و ده روز ماندم و برگشتم، آمدی فرودگاه، هم را بغل کردیم، بعد دوان دوان رفتم جنوب؟ از نفس افتادم آن دفعه. دو هفته‌ای هم که جنوب بودم همه‌اش توی تب سوختم و به مرحمت مسکن و تب‌بر و آمپول‌هایی که خودم به خودم زدم سر پا ماندم.

نُه ماه از ازدواجمان با هم، ازدواجمان با فرودگاه، و ازدواجمان با خداحافظی‌های مکرر لعنتی گذشت. موعد آن فاصله‌ی مخوف طولانی داشت نزدیک می‌شد. بهترین کار شاید همانی بود که ما کردیم؛ درباره‌اش کمتر حرف بزنیم و سرمان را به چیزهای دیگر گرم کنیم. گذاشتیم تا خودش آرام آرام بیاید و ما را ببلعد. شش ماه؟! حتی گفتنش هم آسان نبود چه برسد به تحملش! من که خوابیدم… تا دم آخر، تا بعد از تحویل بار، تا آن لحظه که غرولند کردم و تو گفتی «دعوام نکن. من حالم خوب نیس»، انگار خواب بودم. من غلط کردم اگر غر زدم. دعوا کردم؟ یادم نیست. ببخش. نفهمیدم. غلط‌تر کردم. خواب بودم. اصلن نمی‌توانستم فکر کنم فاصله دارد خودش را با آن شتاب سرسام‌آور به من، به ما می‌رساند. باورکردنی نبود. خواب نبودم یعنی؟… یعنی تو آمده بودی فرودگاه که بغلم کنی و ببوسیم هم را و بگوییم خداحافظ؟ همین؟ هنوز عکس خداحافظی، عکس تنگ در هم فشرده شدن را که می‌بینم، آن «دعوایم نکن» و آن اشکِ توی چشمانت یک‌باره هجوم می‌آورد.

حالا شده است حدود هشت ماه. شش ماه را که دوام آوردم هیچ، خودم را آماده کرده‌ام برای یک سال! درد داشت. هنوز هم درد دارد. فاصله‌ که می‌گویم، درس تاریخ و جغرافی نیست که! حکایت آدمها ست… حکایت هر روز و هر فرسخی ست که دور بوده‌ای و زندگیش کرده‌ای. اصلن یادش گرفته‌ای چیزی را که نه بلد بودی، نه یادت داده‌ بودند، نه دیده بودی کسی را از نزدیک که بلدش باشد. درد داشت ولی بگذار قربان خودمان بروم که نشد در این سه سال ما دو شب پشت هم صدای یکدیگر را نشنیده باشیم. روزهایی که در این هشت ماه با هم حرف نزده‌ایم شاید به عدد انگشتان یک دست هم نرسد. مثلن همین الان که این جمله را نوشتم… به ثانیه هم نرسید… اس‌ام‌اس آمده که: «بیداری؟»… و من چند بار بگویم بی‌شنیدن صدایت، راحت نیست خوابیدن؟!

می‌دانی؟ فاصله انتخاب ما نبود؛ هزینه‌ی انتخابمان بود. آن هم شاید تازه فقط یکی از نمی‌دانم چندچند هزینه‌ای که پرداخته‌ایم و خواهیم پرداخت! فاصله را هم که شاید هیچ طبیبی به هیچ رابطه‌ی سالمی تجویز نکند! بخش بزرگی از «ای کاش»های من هم که برمی‌گردد به کارهایی که می‌شد کرد تا این فاصله این همه طولانی نباشد! حسرت من هم که: «فاصله هرگز حق ما نبود»! حق؟! همیشه؟! هرگز؟! …چه بی‌ربط! ولی یک چیز دیگر هم هست. من حالا دیگر مطمئنم رابطه‌ای که رنگ فاصله ندیده باشد از یک تجربه‌ی یگانه و سترگ محروم مانده. حالا می‌دانم رابطه‌ای که فاصله را دیده است و از عهده‌اش بر نیامده، یک لذت متفاوت -و طبیعتن نه یک لذت بی‌نقص و تام- را نچشیده. و زندگی… و زندگی هر کدام از ما شاید جمع درد و لذت همین تفاوت‌ها ست که خواسته یا ناخواسته گذرش می‌کنیم.

Advertisements