خسته است رفیقم خیلی. کابوس‌های شبانه‌اش هم امان من را بریده است و هم خودش را نصفه جان کرده. دیشب مثلن… دراز کشیده بود این ور تخت‌خوابمان و من هم مثل همیشه پهن شدم این ور. آمدم بغلش کنم و گردنش را ببوسم. پهلو به پهلو شد که یعنی الان وقتش نیست. خیلی طول کشید… فکر کنم یکی دو ساعتی شد تا اجازه داد بالاخره من بازوهایم را دور تنش حلقه کنم. بوسیدمش و چشمانش را بست.

تا خود صبح یک نفس کابوس دید که مستاصل است و نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد. خواب دید که تمام نمی‌شود این دوری لعنتی و می‌گویند حالا حالاها هم تمام بشو نیست. بعد آمد برگردد که دید می‌گویند بلیت تا یک سال بعد هم پیدا نمی‌شود. کسی هم گفت که با کشتی برگردد. تا بیدار شود، داشت دو دو تا چهار تا می‌کرد که آیا پنج ماه سفر توی اقیانوس اصولن با این اوضاع و احوال مقرون به صرفه است یا نه.

من را بگو که هی او کابوس می‌دید و من هی محکم‌تر توی بغلم می‌فشردمش. دیشب دیگر راستی راستی مستاصل شده بودم و نمی‌دانستم چه خاکی به سرم بریزم. گفتند حالا حالاها تمام بشو نیست و بلیت هم تا یک سال بعد پیدا نمی‌شود و اصلن فلان لقت، با کشتی برو. تا صبح او پهلو به پهلو شد و من چورتکه انداختم که صرف می‌کند یا نه.

صبح بیدار شد و رفت پی کارش. من هم که هنوز این ور تخت ولو شده‌ام تا شب دوباره ناچار -خودش با پای خودش- بیاید توی بغلم و بگذارد باز دمار از خستگیش در بیاورم.

*س. ع. صالحی: 
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
Advertisements