You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2013.

دوره‌ی نوجوانی دوره‌ای ست که یادمان می‌دهند و فرا می‌گیریم. دوره‌ی جوانی دوره‌ای ست که زیاد یاد گرفته‌ایم و زیاد می‌دانیم. سن که بالا می‌رود تازه دانسته‌هامان را درک می‌کنیم، نادانسته‌ها آزرده می‌کند خاطرمان را، فرق چیزهایی را که یادمان داده‌اند با چیزهایی را که به خوردمان داده‌اند می‌فهمیم، و تازه شروع می‌کنیم به پیر شدن. حوالی ما به این پیر شدن آگاهی می‌گفتند؛ می‌گفتند خِرد. خوشبختانه البته حوالی ما مردم به این زودی‌ها پیر نمی‌شوند. همه جوانی می‌کنند و روز به روز ماشاءالله جوان‌تر می‌شوند و حتی گاهی کودکتر از روز نخست از دنیا می‌روند.

*طبیعتن اشاره دارد به این قصه.

نوام چامسکی در پاسخ به این که چه ایرادی دارد وقتی زنی با انتخاب خود تن به پورنوگرافی می‌دهد و حتی از این راه کسب درآمد می‌کند، می‌گوید این که انسان کاری را با انتخاب و اختیار خود انجام دهد کافی نیست تا من از نتیجه‌ی آن انتخاب و اختیار پشتیبانی کنم. پس از آن که چامسکی مختصری درباره‌ی بستر انتخاب حرف می‌زند و توضیح می‌دهد چطور ممکن است زنی از سر فقدان قدرتِ انتخابِ واقعی و نداشتن فرصت‌های منصفانه تن به انتخاب‌هایی چون تجارت سکس بدهد، ادامه ‌‌می‌دهد باید بدانیم رفتار و انتخاب‌هایی وجود دارد که از بنیاد غلط است. نمی‌توان کاری کرد که این‌ها از غلط به سمت درست میل کنند. مثال می‌زند کودک آزاری را.

بگذارید من مثالش را تغییر دهم به «پیدوفیلی» (تمایل جنسی به کودک). مشکل این است که خود عبارت کودک آزاری (Child Abuse) حامل یک بار منفی پیشینی (آزار دادن) ست و پیشاپیش غیراخلاقی به نظر می‌رسد و باعث می‌شود ذهن مخاطب از ابتدا درباره‌اش قضاوت کند. هرچند پیدوفیلی هم بنا به تعریف یک بیماری ست و اصولن اختیاری نیست که بخواهد اخلاقی یا غیراخلاقی باشد. من مانده‌ام و بی‌واژگی! می‌گویم پیدوفیلی ولی شما بخوانید همبستری و سکس با کودک. پیدوفیلی غلط است. به تعبیر پزشکان یک جوری بیماری ست. چیزی به نام پیدوفیلی سالم وجود ندارد. این دو نقیض منطقی همند و جمع شدنی نیستند. نمی‌شود گفت ما به بچه خوب پول می‌دهیم و رضایتش را جلب می‌کنیم تا مثلن تن‌فروشی کند یا اصلن کودکی پیدا می‌کنیم که خیلی لذتش را هم ببرد و بعد اسم این را می‌گذاریم پیدوفیلی مباح یا قشنگترش می‌کنیم و می‌گوییم «درمان پیدوفیلی» و آن کودک می‌شود طبیب درد بی‌درمان و تحسینش هم می‌کنیم! این‌طور نیست که تجاوز به کودک قبیح و مذموم و غلط باشد ولی همبستری با کودک -مشروط به توافق دوطرفه- درست باشد و قابل احترام و اخلاقی.

یک اصل باستانی در اخلاق هست که به زعم من مادر تمام اصول اخلاقی ست: «آن چه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند.» معیار اینجا شخص فاعل است. مساله این است که تمییز فعل اخلاقی از فعل غیراخلاقی به همین سادگی نیست. توی این کتابخانه‌ای که روزهایم را می‌سپارم تقریبن هر روز کسی هست که عامل ایجاد سر و صداهایی ست که تمرکز من و دیگران را مختل می‌کند، بی‌ آن‌ که سر و صدای دیگران باعث به هم خوردن تمرکز خود او و اختلال در کارش بشود. چینی‌ها مثال جالب این قصه‌اند. نوشتنشان کوبشی ست جوری که انگار دارند میخ می‌کوبند به میز و تایپ کردنشان هم به همین ترتیب. از رفتار مشابه هم طبیعتن آزرده نمی‌شوند. اصلن هزاران مثال دیگر می‌توان آورد از رفتارهای کوچک و بزرگی که موجبات آزار را فراهم می‌آورد ولی در شرایط مشابه شخص فاعل را آزار نمی‌دهد. می‌شود آمد و معیار آزار را این ور و آن ور کرد. شاید بهتر باشد معیار از فاعل به مفعول، از خود به دیگران تبدیل شود. در وضعیت جدید اگر فعلی موجب آزار کسی نشد، اخلاقی ست.

حرف و مثال‌های چامسکی را شاهد آوردم که بگویم جاهایی هست که دست آخر معیار اخلاقی بودن و غیراخلاقی بودن نه شخص فاعل است و نه مفعول بلکه خود ذات فعل، خود ذات رفتار است. اختیار، انتخاب، رضایت، و آزار ندیدن گولمان نزند. این که مردمان یک جامعه رضایت دارند به این که از حقوق اجتماعی خود محروم شوند، آن محروم کردن را درست و اخلاقی نمی‌کند. این که کسانی به انتخاب خود تن به بردگی و بیگاری دادند، برده‌داری و بیگاری‌کشی را توجیه نمی‌کند. این که حتی اکثریت زنان جامعه رای بدهند به مثلن قیمومت مردان اگرچه شاید بتوان اسمش را دموکراتیک گذاشت ولی نمی‌شود گفت درست است، اخلاقی ست، یا هرچه…

ما با فاصله‌ها غریبه نبودیم. دو سال و نیم گذشته بود از آغاز رابطه‌مان و تعداد ماه‌هایی که ما همه‌اش نزدیک هم -فوقش به مسافت این سوی شهر تا آن سو- باشیم شاید به دو هم نرسید. سال اول دوستیمان یادت هست؟ نصفش من تهران بودم و تو شمال و آن نصف دیگر هم که تو شمال بودی و من جنوب. مدتی بعد کار به جاهای باریک کشید؛ آشنایی با فامیل و خواستگاری و این حرف‌ها. هنوز کنار هم بودنِ رسمیمان شروع نشده، طعم فاصله -فاصله‌های دور و طولانی- به کام نشست. تصور این که دو ماه بی‌وقفه از هم دور می‌مانیم ترسناک بود و گزنده. سخت گذشت. خیلی سخت گذشت. آن‌قدر که فکر می‌کردم تحمل آن شش ماه دوری ناچار که می‌بایست منتظرش می‌بودیم غیر ممکن است.

برگشتم. اولین بار بود که رو‌به‌روی پدر و مادر هم را در آغوش می‌کشیدیم، نه؟ یادم نیست ولی یادم هست که چه تنگ فشرده شدم؛ چه تنگ فشردم. فرودگاه عادتمان بود؛ عادتترمان شد. آمدم و در کوران بدو بدوی عقد و عروسی باز راهی جنوب شدم. دلخور شدی. حق داشتی. حق داشتم. اصلن حق داشتن ،همیشه و هرگز، چه ربطی دارد؟! می‌شود گفت من حتی نفس‌زنان و به ضرب رو انداختن و مرخصی خودم را به جشن عروسی خودم رساندم. و این نفس‌زنان هم عادتم شد. مثلن یادت هست آن بار را که از جنوب آمدم تهران، آمدی فرودگاه، هم را بغل کردیم، بعد دوان دوان رفتیم شمال تا دو روزی اقوام را ببینیم، برگشتیم، بعد دوان دوان رفتیم فرودگاه، هم را بغل کردیم، من رفتم ینگه‌ی دنیا و ده روز ماندم و برگشتم، آمدی فرودگاه، هم را بغل کردیم، بعد دوان دوان رفتم جنوب؟ از نفس افتادم آن دفعه. دو هفته‌ای هم که جنوب بودم همه‌اش توی تب سوختم و به مرحمت مسکن و تب‌بر و آمپول‌هایی که خودم به خودم زدم سر پا ماندم.

نُه ماه از ازدواجمان با هم، ازدواجمان با فرودگاه، و ازدواجمان با خداحافظی‌های مکرر لعنتی گذشت. موعد آن فاصله‌ی مخوف طولانی داشت نزدیک می‌شد. بهترین کار شاید همانی بود که ما کردیم؛ درباره‌اش کمتر حرف بزنیم و سرمان را به چیزهای دیگر گرم کنیم. گذاشتیم تا خودش آرام آرام بیاید و ما را ببلعد. شش ماه؟! حتی گفتنش هم آسان نبود چه برسد به تحملش! من که خوابیدم… تا دم آخر، تا بعد از تحویل بار، تا آن لحظه که غرولند کردم و تو گفتی «دعوام نکن. من حالم خوب نیس»، انگار خواب بودم. من غلط کردم اگر غر زدم. دعوا کردم؟ یادم نیست. ببخش. نفهمیدم. غلط‌تر کردم. خواب بودم. اصلن نمی‌توانستم فکر کنم فاصله دارد خودش را با آن شتاب سرسام‌آور به من، به ما می‌رساند. باورکردنی نبود. خواب نبودم یعنی؟… یعنی تو آمده بودی فرودگاه که بغلم کنی و ببوسیم هم را و بگوییم خداحافظ؟ همین؟ هنوز عکس خداحافظی، عکس تنگ در هم فشرده شدن را که می‌بینم، آن «دعوایم نکن» و آن اشکِ توی چشمانت یک‌باره هجوم می‌آورد.

حالا شده است حدود هشت ماه. شش ماه را که دوام آوردم هیچ، خودم را آماده کرده‌ام برای یک سال! درد داشت. هنوز هم درد دارد. فاصله‌ که می‌گویم، درس تاریخ و جغرافی نیست که! حکایت آدمها ست… حکایت هر روز و هر فرسخی ست که دور بوده‌ای و زندگیش کرده‌ای. اصلن یادش گرفته‌ای چیزی را که نه بلد بودی، نه یادت داده‌ بودند، نه دیده بودی کسی را از نزدیک که بلدش باشد. درد داشت ولی بگذار قربان خودمان بروم که نشد در این سه سال ما دو شب پشت هم صدای یکدیگر را نشنیده باشیم. روزهایی که در این هشت ماه با هم حرف نزده‌ایم شاید به عدد انگشتان یک دست هم نرسد. مثلن همین الان که این جمله را نوشتم… به ثانیه هم نرسید… اس‌ام‌اس آمده که: «بیداری؟»… و من چند بار بگویم بی‌شنیدن صدایت، راحت نیست خوابیدن؟!

می‌دانی؟ فاصله انتخاب ما نبود؛ هزینه‌ی انتخابمان بود. آن هم شاید تازه فقط یکی از نمی‌دانم چندچند هزینه‌ای که پرداخته‌ایم و خواهیم پرداخت! فاصله را هم که شاید هیچ طبیبی به هیچ رابطه‌ی سالمی تجویز نکند! بخش بزرگی از «ای کاش»های من هم که برمی‌گردد به کارهایی که می‌شد کرد تا این فاصله این همه طولانی نباشد! حسرت من هم که: «فاصله هرگز حق ما نبود»! حق؟! همیشه؟! هرگز؟! …چه بی‌ربط! ولی یک چیز دیگر هم هست. من حالا دیگر مطمئنم رابطه‌ای که رنگ فاصله ندیده باشد از یک تجربه‌ی یگانه و سترگ محروم مانده. حالا می‌دانم رابطه‌ای که فاصله را دیده است و از عهده‌اش بر نیامده، یک لذت متفاوت -و طبیعتن نه یک لذت بی‌نقص و تام- را نچشیده. و زندگی… و زندگی هر کدام از ما شاید جمع درد و لذت همین تفاوت‌ها ست که خواسته یا ناخواسته گذرش می‌کنیم.

گولدن گلوب بهترین سریال 2012 به Homeland رسید که تم اون آش شله‌قلم‌کاریه از سیا و تروریسم و اسلام و مردان سیاست ایالات متحده و چیزهایی که مخاطب عام امریکایی احتمالن قبل از دیدن سریال ازشون زیاد سر در نمیاره ولی بعد از دیدن سریال خوشبختانه دیگه کاملن ازشون سر در نمیاره…، چیزایی که بلد بوده هم گند خورده بهش…، و البته فکر می‌کنه چیز یاد گرفته!

داستان حول یک مامور ارشد سیا (Claire Danes) و یک گروهبان تازه آزاد شده از دست مثلن شما فکر کن القاعده می‌چرخه. گروهبان عزیز با پذیرایی گرم نظامی‌ها و سیاستمداران به آغوش وطن بر می‌گرده ولی نگو رفیقمون تو زمان اسارت به دین اسلام گرویده و الان دیگه شده یه تروریست تموم عیار و آلت دست عناصر تندرو!
در حاشیه‌ی داستان، اسرائیل قهرمانانه به ایران حمله می‌کنه که اگرچه باعث میشه کمی خشم مسلمانان خاورمیانه برانگیخته بشه و کمی دست به تظاهرات محدود جلوی سفارتخونه‌ها بزنن، ولی عوضش ایران مث بچه‌های خوب و حرف گوش‌کن دست از فعالیت‌های هسته‌ایش بر می‌داره و همچین مسواک زده و جیش کرده تن به مذاکرات سازنده میده.
از من بپرسید، میگم یکی از بزرگترین ضعف‌های این سریال بازی (یا بازی گرفته شده از) خانوم Claire Danes  هستش که عین زن‌های هنرپیشه‌ی وطنی تو این سریال‌های ماه محرمی و ماه رمضونی، هر 5 دقیقه یه بار، باید بغض کنه و بزنه زیر گریه. پس تبعن ایشون هم امسال برنده‌ی بهترین هنرپیشه‌ی زن سری‌های تلوزیونی شدند که کلکسیون* تکمیل بشه.

*بقیه‌ی کلکسیون… اگه هنوز خبر نشدین… همانا جوایز بهترین کارگردانی و بهترین فیلم سال بود که هر دو به «آرگو» تعلق گرفت.

 

خسته است رفیقم خیلی. کابوس‌های شبانه‌اش هم امان من را بریده است و هم خودش را نصفه جان کرده. دیشب مثلن… دراز کشیده بود این ور تخت‌خوابمان و من هم مثل همیشه پهن شدم این ور. آمدم بغلش کنم و گردنش را ببوسم. پهلو به پهلو شد که یعنی الان وقتش نیست. خیلی طول کشید… فکر کنم یکی دو ساعتی شد تا اجازه داد بالاخره من بازوهایم را دور تنش حلقه کنم. بوسیدمش و چشمانش را بست.

تا خود صبح یک نفس کابوس دید که مستاصل است و نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد. خواب دید که تمام نمی‌شود این دوری لعنتی و می‌گویند حالا حالاها هم تمام بشو نیست. بعد آمد برگردد که دید می‌گویند بلیت تا یک سال بعد هم پیدا نمی‌شود. کسی هم گفت که با کشتی برگردد. تا بیدار شود، داشت دو دو تا چهار تا می‌کرد که آیا پنج ماه سفر توی اقیانوس اصولن با این اوضاع و احوال مقرون به صرفه است یا نه.

من را بگو که هی او کابوس می‌دید و من هی محکم‌تر توی بغلم می‌فشردمش. دیشب دیگر راستی راستی مستاصل شده بودم و نمی‌دانستم چه خاکی به سرم بریزم. گفتند حالا حالاها تمام بشو نیست و بلیت هم تا یک سال بعد پیدا نمی‌شود و اصلن فلان لقت، با کشتی برو. تا صبح او پهلو به پهلو شد و من چورتکه انداختم که صرف می‌کند یا نه.

صبح بیدار شد و رفت پی کارش. من هم که هنوز این ور تخت ولو شده‌ام تا شب دوباره ناچار -خودش با پای خودش- بیاید توی بغلم و بگذارد باز دمار از خستگیش در بیاورم.

*س. ع. صالحی: 
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

ژانویه 2013
ج ش ی د س چ پ
« اوت   فوریه »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

چورتکه

  • 91,117