باید واحد اضطراب را بگذارند «فرودگاه» تا یک نفر که خیلی مضطرب است بتواند مثلن بگوید یک فرودگاه مضطربم. فرودگاه اصلن واحد خیلی بزرگی باید باشد؛ چیزی مثل فاراد. این اضطراب‌های کوچک را باید با میکروفرودگاه اندازه زد.

فرودگاه ناامن‌ترین و اضطراب‌آورترین جای دنیا ست برای من. بر پیشانی فرودگاه‌های ایران که ترس سقوط توپولوف و بوئینگ عهد دقیانوس خورده است. گیت خروجی امام خمینی برای هر کس و ناکس٬ برای هر سرشناس و ناشناس٬ برای هر عادی و غیرعادی ترس مهر ممنوع‌الخروج هم دارد. توی فرودگاه باید چهارچشمی مراقب گذرنامه و پول بود. دزد دارد فرودگاه آخر… دزد! همه‌اش مضطربم که دیر نشود. که جا نمانم. که مثل دفعه‌ی آخر یکهو بی‌خبر پرواز ۳ ساعت جا‌به‌جا نشده باشد و من سر بزنگاه هم نفهمم و نرسم! که اضافه بار… که محموله‌ی ممنوعه‌ی از اینک ممنوع…!

کمی آن طرفتر از مرزهای ایران٬ گذرنامه‌ی ایرانی یعنی سند جرم! توی گیت ورودی فرودگاه‌های خارجی٬ گذرنامه‌ی ایرانی داشتن انگار یعنی مشکوک و خطرناک بودن. منتظر باش… بد نگاهت می‌کنند. سین جیمت می‌کنند. به هر بهانه که بشود اذیتت می‌کنند. تنت را می لرزانند. تهدیدت هم می‌کنند… همان مو زردهای مدعی تمدن… تهدیدم هم کردند که دیگر پایم را توی فرودگاهشان نگذارم. چرا؟ فقط چون ایرانیم!

از کی شروع کردم به عقب را پاییدن؟ من همه‌اش توی رانندگی آینه‌ی عقب را چک می‌کنم. وقتی می‌نویسم هی بر‌می‌گردم عقب که کسی فضولی نکند. توی خیابان همه‌اش بر‌می‌گردم عقب که ناگهان از پشت شانه‌ام را نچسبند و بازداشتم نکنند… به خاطر لباسم٬ به خاطر همراهم٬ به خاطر راه رفتنم در پیاده‌رو! از کی این همه ،فرودگاه فرودگاه، مضطرب شده‌ام؟!

Advertisements