سرم را انداخته‌ام پایین. خوب است که باعث می‌شود به خاطر ندیدن چیزهایی که ندیدنشان بهتر است لبخند بزنم. اصلن لبخند خیلی چیز خوبی ست. دیدن چیزهایی که ارزش دیده شدن ندارند هم خوب است. سرت که پایین باشد٬ کفش عابران و لاستیک ماشین‌ها و جدول -مرز میان رفتن و نرفتن- می‌شود همه‌ی زندگیت. آن‌وقت احساسات هم محدود خواهد شد به خستگی پا و عرق پیشانی. احساس یعنی جایی بین سربالایی و سرپایینی و راه مستقیم تاب خوردن.

سرم را می‌اندازم پایین‌تر. نباید دید… نباید شنید… نباید فهمید… سر را اگر بالا بیاورم همه‌ی آمده‌ها را باز باید برگردم. وقت نیست. طاقتم تاق شده. از بازگشت هم که بدم می‌آید. گیرم نه این خیابان مرا به خانه‌اش برساند و نه او چشم انتظار رسیدنی باشد. کفش‌ها٬ پاها٬ چشم‌ها را می‌شود در آورد و همین گوشه‌ی پیاده‌رو گذاشت. حالا چه عجله‌ای ست؟! آرام‌تر… کم کم وقت آن هم می‌رسد. ته‌مانده‌ی احساس را بیاندازم تنگ کاسه‌ی همین گدا؟ … راستی من چرا گدایی از یادم رفته؟!

سلام ارباب… در خدمتگزاری حاضرم. این سری که می‌بینید تا ابد هوای تمرد نخواهد کرد. نگران نباشید. خاصیتش این است بیچاره. مثل خیلی چیزها که وقتی افتادند دیگر برخاستن در مرامشان نیست. بنده‌نوازی بفرمایید و تازیانه بزنید. این پشت ماشاءاله شلاق‌خورش ملس است؛ مدل بالا٬ مشتری‌پسند٬ خوش‌سوار. تازه اگر بخواهید تا دم صبح برایتان خواهم رقصید. خوش‌رقصی بلدم. رقص لکاته‌گان را خوب می‌دانم. به هر سازی هم که امر فرمایید… بخواهید٬ می‌آیم تلخک بزمتان می‌شوم. چطور است؟ به نفهمی‌هایم سوگند٬ تا خود خروس‌خوان طوری بردگی‌تان کنم که هم‌پیاله‌گان و هم‌پالگی‌هاتان ضعف کنند از خنده. بفرمایید دستم بیاندازند و باز قهقهه‌تر بزنند؛ مباد عیش جورتر از این که هست نشود.

Advertisements