You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2011.

باید واحد اضطراب را بگذارند «فرودگاه» تا یک نفر که خیلی مضطرب است بتواند مثلن بگوید یک فرودگاه مضطربم. فرودگاه اصلن واحد خیلی بزرگی باید باشد؛ چیزی مثل فاراد. این اضطراب‌های کوچک را باید با میکروفرودگاه اندازه زد.

فرودگاه ناامن‌ترین و اضطراب‌آورترین جای دنیا ست برای من. بر پیشانی فرودگاه‌های ایران که ترس سقوط توپولوف و بوئینگ عهد دقیانوس خورده است. گیت خروجی امام خمینی برای هر کس و ناکس٬ برای هر سرشناس و ناشناس٬ برای هر عادی و غیرعادی ترس مهر ممنوع‌الخروج هم دارد. توی فرودگاه باید چهارچشمی مراقب گذرنامه و پول بود. دزد دارد فرودگاه آخر… دزد! همه‌اش مضطربم که دیر نشود. که جا نمانم. که مثل دفعه‌ی آخر یکهو بی‌خبر پرواز ۳ ساعت جا‌به‌جا نشده باشد و من سر بزنگاه هم نفهمم و نرسم! که اضافه بار… که محموله‌ی ممنوعه‌ی از اینک ممنوع…!

کمی آن طرفتر از مرزهای ایران٬ گذرنامه‌ی ایرانی یعنی سند جرم! توی گیت ورودی فرودگاه‌های خارجی٬ گذرنامه‌ی ایرانی داشتن انگار یعنی مشکوک و خطرناک بودن. منتظر باش… بد نگاهت می‌کنند. سین جیمت می‌کنند. به هر بهانه که بشود اذیتت می‌کنند. تنت را می لرزانند. تهدیدت هم می‌کنند… همان مو زردهای مدعی تمدن… تهدیدم هم کردند که دیگر پایم را توی فرودگاهشان نگذارم. چرا؟ فقط چون ایرانیم!

از کی شروع کردم به عقب را پاییدن؟ من همه‌اش توی رانندگی آینه‌ی عقب را چک می‌کنم. وقتی می‌نویسم هی بر‌می‌گردم عقب که کسی فضولی نکند. توی خیابان همه‌اش بر‌می‌گردم عقب که ناگهان از پشت شانه‌ام را نچسبند و بازداشتم نکنند… به خاطر لباسم٬ به خاطر همراهم٬ به خاطر راه رفتنم در پیاده‌رو! از کی این همه ،فرودگاه فرودگاه، مضطرب شده‌ام؟!

سرم را انداخته‌ام پایین. خوب است که باعث می‌شود به خاطر ندیدن چیزهایی که ندیدنشان بهتر است لبخند بزنم. اصلن لبخند خیلی چیز خوبی ست. دیدن چیزهایی که ارزش دیده شدن ندارند هم خوب است. سرت که پایین باشد٬ کفش عابران و لاستیک ماشین‌ها و جدول -مرز میان رفتن و نرفتن- می‌شود همه‌ی زندگیت. آن‌وقت احساسات هم محدود خواهد شد به خستگی پا و عرق پیشانی. احساس یعنی جایی بین سربالایی و سرپایینی و راه مستقیم تاب خوردن.

سرم را می‌اندازم پایین‌تر. نباید دید… نباید شنید… نباید فهمید… سر را اگر بالا بیاورم همه‌ی آمده‌ها را باز باید برگردم. وقت نیست. طاقتم تاق شده. از بازگشت هم که بدم می‌آید. گیرم نه این خیابان مرا به خانه‌اش برساند و نه او چشم انتظار رسیدنی باشد. کفش‌ها٬ پاها٬ چشم‌ها را می‌شود در آورد و همین گوشه‌ی پیاده‌رو گذاشت. حالا چه عجله‌ای ست؟! آرام‌تر… کم کم وقت آن هم می‌رسد. ته‌مانده‌ی احساس را بیاندازم تنگ کاسه‌ی همین گدا؟ … راستی من چرا گدایی از یادم رفته؟!

سلام ارباب… در خدمتگزاری حاضرم. این سری که می‌بینید تا ابد هوای تمرد نخواهد کرد. نگران نباشید. خاصیتش این است بیچاره. مثل خیلی چیزها که وقتی افتادند دیگر برخاستن در مرامشان نیست. بنده‌نوازی بفرمایید و تازیانه بزنید. این پشت ماشاءاله شلاق‌خورش ملس است؛ مدل بالا٬ مشتری‌پسند٬ خوش‌سوار. تازه اگر بخواهید تا دم صبح برایتان خواهم رقصید. خوش‌رقصی بلدم. رقص لکاته‌گان را خوب می‌دانم. به هر سازی هم که امر فرمایید… بخواهید٬ می‌آیم تلخک بزمتان می‌شوم. چطور است؟ به نفهمی‌هایم سوگند٬ تا خود خروس‌خوان طوری بردگی‌تان کنم که هم‌پیاله‌گان و هم‌پالگی‌هاتان ضعف کنند از خنده. بفرمایید دستم بیاندازند و باز قهقهه‌تر بزنند؛ مباد عیش جورتر از این که هست نشود.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

ژوئن 2011
ج ش ی د س چ پ
« آوریل   ژوئیه »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930

چورتکه

  • 91,117