خوشبختی را اگر بخواهم فراتر از یک احساس درونی و شخصی معنی کنم٬ می‌گویم چیزی نباید باشد جز تجمیع خوشحالی‌های کوچک. یعنی همین که من در فاصله‌های کوتاه زمانی از اتفاقات ساده خوشحال شوم می‌توانید خوشبخت صدایم کنید.

حالا بعضی وقت‌ها آدم‌های خوشبخت -همان‌ها که زود به زود خوشحال می‌شوند- به آینده هم امید دارند. گاهی هم البته امیدی ندارند ولی این امید نداشتن ناامیدی نیست. می‌خواهم بگویم وقتی انتظار اتفاق خارق‌العاده‌ای را برای خوشحال شدن نمی‌کشی یعنی امیدوار نیستی و در عین حال ناامید هم نیستی. بهتر است بگویم خیلی خوشبختی چرا که نیازی به اتفاقات خارق‌العاده نداری. نیازی نداری و انتظاری هم نمی‌کشی.

نه امیدواری علامت خوشبختی ست و نه امید نداشتن یعنی نگونبختی. کمی آن طرف‌تر ٬ناامیدی٬ اما زهرمار است. ناامیدی آن وقتی ست که آدم ته کوچه بن‌بست گیر افتاده؛ باید فرار کند ولی راه فراری نیست. ناامیدی علامت که چه عرض کنم… اصلن خود بدبختی ست. ناامیدی وقتی ست که نه تنها چیزی برای خوشحال شدن وجود ندارد٬ زمین و زمان بر تاریکی و سیه‌روزی دلالت می‌کند. سیه‌روزی در پیش است و انتظار هیچ معجزه‌ای هم نمی‌توان کشید. گاهی فکر می‌کنی زور معجزه هم -اگر بیاید- به این روزگار تلخ‌تر از زهر نرسد حتی. ناامیدی -تو بگو بدبختی- یعنی یک نفر مثل من به شما بگوید «برایم دعا کنید». نه فقط شما… غول چراغ جادویی هم٬… خدا هم حتی اگر باشد و بنشیند همین جا روبه‌رویم و بگوید «آرزویت بگو تا اجابت کنم»٬ بگویم: برایم دعا کن لطفن…

 

Advertisements