ترس عاقلانه از نقطه‌ی آگاهی و تجربه آغاز نمی‌شود انگار. فاصله‌ای ست از دیدن و دانستن تا هراس. این فاصله چیزی ست از جنس تعارف٬ از جنس انشاءالله گربه باشد٬ از جنس حالا خدا بزرگ است٬ از جنس حالا تا آن روز کی مُرده و کی زنده٬ از جنس امیدواری… و مگر غیر از این است که امید بزرگترین دشمن بنی بشر است؟!

ترس‌های من هم مثل خیلی‌های دیگر٬ از مختصات دانایی نیست که شروع می‌شود. از وقتی شروع می‌شود که رودربایستی را کنار می‌گذارم و اجازه می‌دهم آن عقل حسابگر جولان بدهد. آن وقت یک روز می‌آید که چشم باز می‌کنم و می‌بینم ترس ٬سلول به سلول٬ تنم را در نوردیده است و من گوشه‌ای کز کرده‌ام تا اژدها سر برسد و مرا ببلعد. دست‌ها بالا ست٬ چشم‌ها بسته٬ انتظار مهوع٬ و قربانی مطیع. اصلن این وقت‌ها به زودتر بلعیده شدن راضی‌ترم. اصلن هرچه به باد رفتن زودتر٬ زجر انتظار پر مخافت هم کوتاه‌تر! اصلن بیا مرا ببلع لطفن.

 

Advertisements