خودش می‌گفت حرف فقط حرف نیست. حرف‌ها هاری دارند گاهی. چشمشان را خون می‌گیرد. از گوشه‌ی دهانشان بزاق شُره می‌کند. پارس می‌کنند. گاز می‌گیرند. می‌درند. گاز می‌گیرند گاهی و گاز هم که گرفتند٬ کبودیش حالا حالاها می‌ماند. این طور نیست که سر و ته هر حرف گزنده‌ای با یک عذرخواهی هم بیاید. این طور نیست که امروز اگر خُلقت چپ است٬ دهانت را باز کنی و افسار زبانت را رها کنی و بگویی هر چه نباید و بعد انتظار داشته باشی فردا که خُلقت راست شد٬ دیگران حرف‌هایت را فراموش کرده باشند جوری که انگار آبی از آب تکان نخورده است. حرف‌هایت شاید یکی را دریده و لهیده انداخته باشد گوشه‌ای… نتواند بلند شود… نتواند نفس بکشد…

خودش نمی‌گفت اما که حرفِ هار نیست فقط که فقط حرف نیست. نمی‌گفت حرف نباید حتمن هار باشد تا بدرد. نمی‌گفت فقط فحش و پرخاش نیست که نفس می‌بُرد. نمی‌گفت نیش و کنایه یا لحن و فریاد نیست فقط آن که چشمش خون دارد و دندانش پیدا ست و بزاقش روان است. گاهی همین حرف‌های عادی٬ همین عاشقانه‌های سوزناک٬ همین گلایه‌های از سوم شخصِ ناپیدا٬ همین‌ها که همه می‌شنوند و می‌خوانند و دوستشان دارند هم زخم می‌زند. جایش می‌ماند و یکبند درد می‌گیرد. فراموش نمی‌شود. می‌درد و نفست می‌برد. همین حرف‌های دوست داشتنی پر شور که زیرشان دارد تند و تند لایک می‌خورد… نگاه کنید… آن طرف‌تر یکی هم هست که دارد توی سینه‌اش لایک لایک مشت می‌خورد. نفسش بالا نمی‌آید. تنش دیگر نا ندارد بلند شود و لنگ لنگان خودش را از رینگ بکشد بیرون.

 

Advertisements