شاید روزی باشد توی مایه‌های روز بازی ایران و استرالیا که ایران نبُرد و همه‌ی ما ریختیم بیرون و پایکوبی کردیم جوری که انگار برده‌ایم و باور کنید هنوز هم یادمان می‌رود نتیجه‌ی آن بازی فقط یک تساوی ناعادلانه بود که بی عدالتی غافلگیر کننده‌اش آن همه سر شوقمان آورد. من هم کتمان نمی‌کنم که خیلی ذوق کرده بودم. کریم باقری که اولش توپ را توی دروازه زورچپان کرد٬ هنوز باورم نمی‌شد که ما می‌توانیم. ولی آن وقت که «حالا خداداد عزیزی… گگگگگگل» پریدم به آسمان چون باورم شده بود که ما می‌توانیم در حالی که نمی‌شود. یعنی فرق است بین می‌توانیم و می‌شود. می‌توانیم وقتی ست که دو سه تا گل از حریف پیشیم و ناظران بی‌طرف پیشاپیش به توانستنمان اذعان می‌کنند. می‌شود وقتی ست که موقعیت‌های بی شمار استرالیا با دست غیب مواجه باشد و فیفا هم یک قانونی دارد به اسم «گل زده در خانه‌ی حریف» که ترجمه‌اش می تواند این بشود که تساوی همان بُرد است. می‌شود وقتی ست که نمی‌شود نشد… به همین سادگی!

آن جا که نمی‌شود بتوانیم و توانستیم به هم می‌رسند باید اسمش معجزه باشد. ما ملتی بودیم که همه‌اش انتظار معجزه را می‌کشید و آن را یک روز پاییزی در صفحه‌ی تلوزیون خانه‌اش و روی زمین چمن استادیوم بیس‌بالی چند هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر یافت پس ذوق کرد٬ به آسمان پرید٬ رقصید. فردای معجزه اما من همان گُهی بودم که دیروزش بودم. معجزه تمام شد و جایش را به واقعیت فرساینده‌ی زندگی داد. دیگر هم معجزه رخ نداد… البته رخ هم داد ولی… مثلن انتخابات ۸۴ هم و حتی انتخابات ۸۸ هم هم هم معجزه بودند ولی دیگر من توی جایگاه تماشاگرهای تیم استرالیا نشسته بودم همه‌اش. معجزه شد و سیل آمد و دنیا را آب برد و من هیچ هم سوار کشتی نبودم اصلن. انتخابات و دنیا را حتی بی‌خیال! بچسب به همان منی که گهی نبود و گهی هم نشد.

آن‌قدر بعضی وقت‌ها خسته شد؛ آن‌قدر بعضی وقت‌ها برید؛ آن‌قدر بعضی وقت‌ها -چه بشود چه نشود- دارد خفه می‌شود که دیگر بعید است خداداد عزیزی پیامبرگونه معجزه را بدوزد به تور دروازه و آن من حتی برود توی خیابان؛ چه برسد به لزگی رقصیدن وسط میدان ونک! حالا خوب می‌دانم فردای آن روز که خیابان‌ها را آذین بستند و مردم بی‌پینوشه‌گی را رقصیدند و بغل کردند و بوسیدند٬ من هنوز همان گهم که بوده‌ام. حالا هی با تردید از خودم می‌پرسم «آیا این هم یک تساوی ساده است؟!» حالا می‌ترسم آن روز بیاید و من نای خوشحال شدن هم نداشته باشم. به خودم می‌گویم برو جایی دورتر که شاید نمی‌شود‌هایت بشود می‌شود؛ شاید نمی‌توانم‌هایت بشود می‌توانم؛ شاید کمی خوشحال‌تر؛ کمی هم گهی شدی برای خودت! آن روز دستکم اگر تصویر خیابان‌های تهران را توی تلوزیونی ٬چند هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر٬ ببینی شاید ذوق کردنت بیاید و نای دست‌افشانی و پاکوبی داشته باشی.

 

 

Advertisements