You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2010.

رئیس می‌گوید این مردم دیکتاتور می‌خواهند چون که تنبلند و هم را قبول ندارند و بلد نیستند حتی سر کوچکترین چیزها توافق کنند. از بس رئیس است و از بس من می‌خواستم این چند ماه را بی دردسر و سرشاخ شدن بگذرانم٬ مخالفت نمی‌کردم و دندان روی جگر می‌گذاشتم. آخرش دیروز که باز این‌ها را می‌گفت٬ از بس بی دردسرش را بلد نیستم و از بس خدا خر را نمی‌شناسد که شاخ ندهد به او٬ آب روغن قاط/تی کردم و گفتم این حرف شما مثل آن است که بگوییم چون فلان بچه خیلی بازیگوش است و گوش هم به هیچ زبان خوشی نمی‌دهد٬ باید یک پدر پیدوفیل داشته باشد که در مواقع لزوم و با در نظر گرفتن مصالح عمومی به بچه‌ی خودش تجاوز کند.

با پوزخند پرسید: «چه ربطی دارد؟» طبیعتن سوال نمی پرسید و منظورش این بود که ربطی ندارد و من موافقم که ربطی نداشت ولی یک جاهایی آدم رسالت الهی دارد که کم نیاورد.

بنابراین دنباله‌اش را گرفتم: «وقتی جزای تنبلی و توافق نداشتن بشود زندان‌های آقای دیکتاتور و شکنجه و اعدام٬ تجاوز هم می‌تواند جزای بازیگوشی و شیطنت کودک باشد. بالاخره، هم مردم حاکم می‌خواهند و هم بچه پدر!»

گفت: «منظور من از دیکتاتور٬ دیکتاتور خوب بود نه کسی که مردم خودش را زندانی و اعدام می‌کند؛ یکی مثل رضا شاه!»

دیدم الان اگر بگویم آن رضا خان هم لابد توی زندان قصر مشغول گلکاری و سرودن اشعار عاشقانه بوده است در می‌آید که تاریخ را تحریف کرده‌اند و رضا شاه جانم همانا مادر ترزا بوده است. گفتم: «پس منظور من هم از پیدوفیل٬ پیدوفیل خوب بود نه کسی که به بچه‌ی خودش تجاوز می‌کند. یکی مثل همین‌ها که فقط به چرخیدن توی سایت‌های پورن اطفال نابالغ قانعند و اگر هم تجاوز بکنند٬ فقط به بچه‌ی همسایه‌ها تجاوز می‌کنند.»

Advertisements

مستی دارد. هوس دارد. سرشار بودن دارد. اوج دارد. جوشش بی‌حساب دارد. اما همه‌اش مست و مدهوش٬ خواهش تن٬ سرشاری دل٬ صعود و جوشیدن جان که نیست!

نداردهایی هم دارد. مثلن مستی مدام که ندارد؛ دارد؟ تن پر خواهش همیشه که نیست؛ هست؟ ورز می‌دهد دل آدمی را حتی گاه؛ نه؟ لرزیده و لهیده شاید رهایت کند کنجی و خودت بمانی و خودت. دست یاریگری شاید نباشد آن وقت دیگر. تابیدن نور امیدی هم حتی. بلور آرزو‌ها شاید بشکند. واژگون شود پشمینه‌ی رویا. سرد شود روزگار و سکوت ٬ناگهان٬ نفس از آرامِ پر غوغایت بگیرد.

عاشقی هم این دارد و هم آن.

شیر دارد و خط هم.

قمار است.

میل شکستن باش.

دمار در می‌آورد روزی. وحشت به سرت آوار می‌کند روز دیگر. سردت شاید بشود یک وقت. تاب بیاور اما. تمام نشو.

دنیا ست دیگر!

آب در دل تکان نخوردن‌ها فقط مال قصه است.

راه عاشقانه‌های دنیا راه دیگری ست.

میل رفتن باش.

به من باشد٬ می‌گویم هر آدمی یگانه و بی‌همتا ست اما بعضی آدم‌ها را ساخته‌اند برای تنها ماندن. تنهایی چیزی ست که از وجود خودشان نشات می‌گیرد و هیچ ربطی هم به یگانه و بی‌همتا بودنشان ندارد. بیشتر شاید مربوط بشود به تمایلی که این‌ها دارند برای حضور و ماندن در موقعیت‌های بی‌ثبات. بعضی از این آدم‌ها را ساخته‌اند برای آندرداگ* بودن. باید جان بکنند. باید هر روز توی سرشان بخورد. باید هر دقیقه تحقیر شوند. باید جاده‌ی هموار را بگذارند و از صخره بالا بروند مگر رسیدن به کامشان مزه کند. زندگی برایشان بی‌معنی می‌شود اگر بی‌تقلا چیزی را به دست آورند. امکانش هم باشد٬ باز نمی‌توانند از میانبُر بروند به سمت موفقیت یا خوشبختی یا عشق. باید هی کفش پاره کنند و پا مجروح تا وقتی کالبد نیمه‌جانشان به مقصد رسید فکر کنند راهی آمده‌اند راهستان! زندگیشان وابسته است به نقاط اکسترممی که بالاخره آن همه جان کندن نتیجه می‌دهد و از آندرداگ بودن خلاصشان می‌کند. این آدم‌ها تنها می‌مانند چون معشوق بودن با تصویر یک آندرداگِ جان کَننده در تضاد است. این آدم‌ها تنها می‌مانند چون خودشان ناامنی و بی‌ثباتی را ترجیح می‌دهند. چون آدم استبعادند. می‌بینند مقصود چه بعید است و چه نامحتمل ولی باز دست و پا می‌زنند و سودای اکسترمم به سر می‌پرورانند. نه که فکر کنید بالاخره سرشان به سنگ می‌خورد و عقلشان در می‌آیدها… نه! این‌ها از قدم اول دنبال سنگند که سرشان را محکم بکوبند توش. این سر کوفتن اصلن عین عقلشان است. این آدم‌ها منم.

پی‌نوشت: اگر این اوصاف را خواندید و فکر کردید این‌ها یعنی مازوخیزم٬ از دو حال خارج نیست. یا متن را درست نخوانده‌اید یا معنی مازوخیزم را نمی‌دانید.

* Underdog معادل فارسی که ندارد ولی یک معنیش می‌شود کسی که احتمال باختش در یک رقابت بیش از بُردش است. یک معنی دیگرش که بیشتر مد نظر بود٬ چیزی ست مثل نفر دوم بودن؛ کسی که انگار دارد پشت نفر اول می‌دود مگر به او برسد.

می‌گوید: «دکتر؛ ندارم… نه پول٬ نه بیمه! کارگرم و تازه مشغول شدم. تا یه ماه دیگه هم بیمه نمی‌شم. به دادم برس.» می‌دانم تا چند کیلومتری این‌جا هیچ مرکز درمانی دولتی دیگری نیست. تازه جای دیگر هم برود باز همین آش است و همین کاسه. وضعیتش اصطلاحن اورژانسی نیست که مطابق قوانین رایگان بودن خدمات اورژانس با او رفتار شود اما واقعن بیمار است و به دارو نیاز دارد. از سویی٬ مبلغ ویزیت و دارو حق من نیست که بتوانم ببخشم (وگرنه می‌شود با یک تلفن همه‌شان را مجانی تمام کرد؛ کاری که همکاران دیگرم انجام می‌دهند.) و از سوی دیگر٬ غیر اخلاقی‌ترین تصمیم ممکن این است که برو پی کارت و من تا پول ندهی یا بیمه‌ات را درست نکنی تره‌ای برایت خرد نمی‌کنم. فارغ از این که گاهی به نظرم دروغگو هم می‌آیند٬ بنا ندارم بگویم دروغ می‌گویی و داری و نمی‌دهی یا بشوم کسی مثل خودش که به دروغ بگوید من هم متاسفانه کاری از دستم ساخته نیست.

مکانیزم دیگری برای حل کردن مشکل بیمار سراغ ندارم. بنابراین برای چندمین بار کاری می‌کنم که بارها گفته‌اند و نوشته‌اند غلط است. جلوی چشمانش دست می‌کنم توی کیف پول خودم و ۵۰۰۰ تومان می‌دهم و می‌گویم برود قبض ویزیت بگیرد و با بقیه‌ی پول دارو تهیه کند. فکر می‌کنم او باید بداند که این پول بالاخره باید از جایی پرداخت شود و فعل او در واقع تکدی ست. شاید ٬این‌طور٬ فکری به حال خود بکند! همین است که حق می‌دهم اگر تا به حال یک نفرشان هم از بابت دستی گرفتن این ۵۰۰۰ تومان تشکر نکرده است. بعضن جوری برخورد کرده‌اند که انگار در کمال رضایت حقشان را از حلقومم در آورده‌اند. شاید حتی عکس نیتی که در به رخ کشیدن ذات فعل داشته‌ام٬ دارم تشویق و ترویجش می‌کنم و باید منتظر دهن به دهن شدن اخبار و صف طولانی‌تر رابین هودهای بیماری باشم که می‌خواهند سهمشان را از کیسه‌ی داروغه‌ی ابله بستانند.

خسته بودی. داشتی می‌گفتی دو جین مریض ویزیت کرده‌ای. گفتی گرسنه‌ای و هنوز وقت شام خوردن پیدا نکرده‌ای. صدایت هم که جان نداشت. بعد در زدند. آهت بلند شد…

: «ببین؛ در میزنن. باز مریض اومده. بت دوباره زنگ می‌زنم.»

من هم غری زدم که «حالا بذار چند دقیقه معطل بشه. آسمون که به زمین نمی‌رسه!» آخر تازه صحبتمان گل انداخته بود. حیف است این وقت‌ها٬ بی‌مقدمه٬ خداحافظی بدود وسط و یک جور ناجوری سر و ته مغازله را هم بیاورد. درست یادم نیست. لابد تو هم خواستی شرایطت را درک کنم و لابدتر من وانمود کرده‌ام که شرایطت را درک نکرده‌ام و با اکراه تن به خداحافظی اجباری داده‌ام. بعد از همان صندلی پشت میزت با یک «بفرمایید تو» اجازه دادی مریض وارد اتاق شود. در باز شد و سر بلند کردی و خشکت زد٬ جا خورده بودی٬ بند آمده بود زبانت و من هیچ وقت تصویر چشمانت را که چطور از ته دل می‌خندیدند فراموش نکرده‌ام. در را بستم و تو برخاستی و فاصله‌ی تمام بی‌فاصله‌ها را به چند قدمی پشت سر گذاشتی و لغزیدی در آغوشم. نهیبت زدم که «هی! مراقب ظرف غذا باش. می‌ریزه رو روپوشت.» گفتی «خب بذار بریزه. اصن چرا غذا آوردی؟ یعنی فک کردی من هنوز گرسنمه؟!» نگاهت را از چشمانم دزدیدی. چشم بستی. به پهنای صورتت لبخند زدی. سرت را بیشتر فرو کردی توی سینه‌ام…

: «من که الان سیرترین دختر دنیام آخه.»

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2010
ج ش ی د س چ پ
« سپتامبر   نوامبر »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

چورتکه

  • 91,206