سال خوبی شده است. کارم را دوست دارم و درآمدش هم که قرار است خوب باشد. روابط دوستانه‌ام متعادل و دوست داشتنی‌تر از همیشه‌اند. قسمت‌های قابل پیش‌بینی آینده ناگوار نیست و از توی قسمت‌های غیر قابل پیش‌بینی آن هم صدای قهقهه‌های دانشمند دیوانه‌ی بدجنس نمی‌آید. بیشتر می‌خندم و کمتر اخمالویی می‌کنم. اصلن همین که دارم کتاب قصه می‌خوانم یا ورزش می‌کنم یا تئاتر می‌روم یا زندگیم در حال رعایت شئونات اجباری نیست یعنی اوضاعم روبه‌راه است. همین که نوشته‌هایم حفاری «خیلی وقت پیش» و «اورکا اورکا» گفتن‌های بعد از اکتشافات نوستالژی‌دار و هی «یادش به خیر» ندارد یعنی حالم خوب است.

می‌دانم می‌گویند این‌ها که همه‌اش می‌نویسند این٬ یعنی آن! می‌دانم اگر بنویسم٬ متهم می‌شوم به این که می‌خواهم دوست داشتنم را بکنم توی چشم این٬ توی چشم آن. ولی انصاف نیست که بیایم روزهای اندوه٬ روزهای عصبانی٬ روزهای دلهره را بنویسم و به جای سرخوشانه و مهربان و آرام قصه که رسید٬ خودم را بزنم به آن راه. همین است که می‌نویسم می‌شد زندگی همه‌ی این کاری که دوستش می‌دارم و دوستانه‌هایی که متعادلند و آینده‌ای که مجوز ینگه‌ی دنیا دارد و کتاب و فیلم و تئاتر و حتی چیزهای بوس‌دار منافی عفت عمومی داشته باشد و مثل تو را کم داشته باشد تا من باز بروم توی مودِ آویزانی و گریزانی. این‌ها هم همه یعنی بابت لحظه لحظه‌ی سرشار از بودنت ٬لحظه لحظه٬ سرشارم… ممنونم…

Advertisements