می‌شود آدمی که دستش کج است٬ خیلی هم راستگو باشد. می‌شود آدمی که که دروغگو ست٬ خوش‌مشرب باشد. می‌شود آدم بدخلقی را بشناسیم که امانتدارترین‌هایی باشد که دیده‌ایم. هیچ‌کدام از این صفت‌های اخلاقی نقیض هم نیستند که هم‌بودی‌شان نامحتمل شمرده شود اما وقتی کسی واجد یکی از این رذیلت‌های اخلاقی شد٬ طرد می‌شود. فضیلت‌هایش سخت بتواند جای آن یک رذیلت بزرگ را بگیرد. دیگران ترجیح می‌دهند پرشان به پر کج‌دست -هر‌چه قدر هم که راستگو باشد- یا دروغگو -هرچه قدر هم که خوش‌خلق باشد- یا تندخو -هرچه قدر هم که پاکدامن و پاک‌دست باشد- نگیرد. آدم است دیگر! به حکم غریزه‌اش سعی می‌کند از خطر٬ ناامنی٬ و هر چیزِ زیاد تهدید کننده اجتناب کند. حالا گیرم خیلی هم منطقی نباشد کارش!

رذیلت اخلاقی گاهی می‌شود شبیه فلان لوسمی. حالا تو همه‌اش بیا بگو این بچه که مغزش٬ قلبش٬ کلیه‌اش دارد مثل بنز کار می‌کند. فرقی ندارد. یک جای کار هست که می‌لنگد٬ خیلی می‌لنگد. آخرش سلول‌های سفید بدخاصیت دمار از روزگار مریض در می‌آورند. می‌شود شبیه فلان بیماری ژنتیک و متابولیک که دیگر نگاه نمی‌کند این بچه معصوم و تپل مپل و سرخ و سفید و بور و خوشگل و تو‌دل‌برو است. دخلش را به وقت همان بچه‌گی می‌آورد و اسمش هم می‌شود انتخاب طبیعی… فرگشت!

رذایل اخلاقی هم فرگشت دارند. به عقوبت یکی‌شان٬ خوبی‌هایت دیده نخواهد شد. دیده هم که بشوند٬ باز طرد می‌شوی چون همان یکی می‌تواند دمار در بیاورد. اسم آدم‌های این جور رذیلت‌ها الزامن رذل نیست. قلبشان و کلیه‌شان شاید خیلی هم سالم باشد. روحشان شاید تپل مپل باشد و تو‌دل‌برو. اما انتخاب طبیعی رحم و مروت و مدارا سرش نمی‌شود. تنها می‌شوند و مدام تنهاتر و غالب آدم‌ها هم نمی‌توانند با تنهایی نزدیک به مطلق (سلام دولت کریمه!) آسان سر کنند. دایره‌ی دوستی‌هاشان کوچک می‌شود و روابطشان کوتاه و شکستنی. می‌شوند آدم‌های موقتن. آدم‌های «حالا بگذار چند روزی تحملشان کنیم». زندگی‌شان روز به روز تنگ‌تر می‌شود و کم‌رونق‌تر. فعل و رذیلت‌شان هم مثل خودشان تنها می‌ماند و مهجور. رذیلتشان -مثل همان بیماری‌هایی که مثال زدم- از چرخه‌ی طبیعت حذف نمی‌شود اما بقا را کوتاه و کم‌کیفیت می‌کند٬ در اقلیت می‌ماند٬ سرکوب می‌شود.

می‌خواهم بگویم جواب خیلی از چراهای اخلاقی همین انتخاب طبیعی و مهجور و مطرود بودن رذایل است. جواب چرا به دیگران آسیب نزنیم٬ چرا دزدی بد است٬ چرا راستگویی خوب است٬ چرا خوش‌خو باشیم٬ چرا خیانت نکنیم٬ چرا زبانمان نگزد٬… و چرا این خوب و بدهای اخلاقی هی نسل به نسل و سینه به سینه منتقل می‌شوند همین است. دلیل این که چه خدا وجود داشته باشد و چه نداشته باشد باز فضیلت‌ها فضیلت می‌مانند و رذیلت‌ها رذیلت٬ همین است. دلیل این که گفته می‌شود اخلاق پیشادینی ست و سابق بر ادیان است همین است. نه که من ندانم می‌شود گاهی طبیعت را دستکاری کرد و دوست‌داشتنی‌تر یا غیرقابل‌زیست‌ترش کرد.  نه که من بخواهم بگویم انتخاب طبیعی به حکم طبیعی بودن الزامن چیز خوبی ست. نه که من معتقد نباشم «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی». از قضا٬ چون خوب می‌دانم برخی از آن چیزها که من فضیلت اخلاقی می‌دانم -حق‌جویی و حق‌گویی مثلن- گاه و خصوصن در کوتاه‌مدت قربانی همین انتخاب طبیعی لعنتی می‌شوند٬ بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد عوضش کنم؛ بزنم توی خط کموتراپی؛ تیغ بردارم و بیافتم به جانش مگر تومور را بکشم بیرون. اصلن اگر ادیان را جراحان خیرخواه اخلاق می‌دانستم٬ شاید امروز پشتیبانشان بودم. خودم وقتی دست به تیغ می‌شوم که فکر کنم تومور است و دنیای بی تومور دنیای قشنگ‌تری ست و آن دنیا شاید ارزش هزینه‌هایی که می‌دهم داشته باشد. اگر انگیزه‌ی تیغ و جراحی فقط لذت خودم باشد تنها می‌مانم و منِ لذت‌اندیش از لذت بزرگتری محروم می‌مانم.

Advertisements