You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2010.

واقعیت پدر دائم‌الخمرِ بدمستی ست که شبانگاه، وقتی خواب هزار پادشاه می‌بینم، به هجمه‌ی در کوفتن و مهابت نعره‌ بیدارم می‌کند و بی‌ترحمی مرا به باد کتک می‌گیرد.

فردا اما، با تنی کبود و کوفته، فارغ از پدری که مستی بی‌رحمش در کمین نشسته٬ امیدوار به رویای شیرینی دیگر، باز به دامان خوابی نو پناه می‌برم.

Advertisements

تاریکی تارکان ترس است؟

ترس بد است و

شب تاریک؟

پس از ستاره‌اش بگیر و ببین

شعر چه خلوت شد

ببین که گوشه‌ای ٬برهنه٬ زیر تیز آفتاب

داشت می‌لرزید

.

تقدیم به تو که باز این روزها شب شده‌ای

وقتی می‌گویی «برایم دعا کنید»٬ خدا را بی‌اعتنایی تصویر کرده‌ای که باید همه بسیج شوند و زیر پایش بنشینند مگر توجهش جلب شود و بفهمد که موضوع مهمی در میان است و بعد اعتنایی بکند.

سال خوبی شده است. کارم را دوست دارم و درآمدش هم که قرار است خوب باشد. روابط دوستانه‌ام متعادل و دوست داشتنی‌تر از همیشه‌اند. قسمت‌های قابل پیش‌بینی آینده ناگوار نیست و از توی قسمت‌های غیر قابل پیش‌بینی آن هم صدای قهقهه‌های دانشمند دیوانه‌ی بدجنس نمی‌آید. بیشتر می‌خندم و کمتر اخمالویی می‌کنم. اصلن همین که دارم کتاب قصه می‌خوانم یا ورزش می‌کنم یا تئاتر می‌روم یا زندگیم در حال رعایت شئونات اجباری نیست یعنی اوضاعم روبه‌راه است. همین که نوشته‌هایم حفاری «خیلی وقت پیش» و «اورکا اورکا» گفتن‌های بعد از اکتشافات نوستالژی‌دار و هی «یادش به خیر» ندارد یعنی حالم خوب است.

می‌دانم می‌گویند این‌ها که همه‌اش می‌نویسند این٬ یعنی آن! می‌دانم اگر بنویسم٬ متهم می‌شوم به این که می‌خواهم دوست داشتنم را بکنم توی چشم این٬ توی چشم آن. ولی انصاف نیست که بیایم روزهای اندوه٬ روزهای عصبانی٬ روزهای دلهره را بنویسم و به جای سرخوشانه و مهربان و آرام قصه که رسید٬ خودم را بزنم به آن راه. همین است که می‌نویسم می‌شد زندگی همه‌ی این کاری که دوستش می‌دارم و دوستانه‌هایی که متعادلند و آینده‌ای که مجوز ینگه‌ی دنیا دارد و کتاب و فیلم و تئاتر و حتی چیزهای بوس‌دار منافی عفت عمومی داشته باشد و مثل تو را کم داشته باشد تا من باز بروم توی مودِ آویزانی و گریزانی. این‌ها هم همه یعنی بابت لحظه لحظه‌ی سرشار از بودنت ٬لحظه لحظه٬ سرشارم… ممنونم…

من روشنفکری دینی را ممکن و موجود می‌دانم. تعریفی که برای روشنفکری دینی قائلم نوعی از تفکر پویا ست که موضوعش دین است. لزومی ندارد روشنفکر دینی دیندار٬ مومن٬ و ملتزم به آداب و آیین دینی باشد. لزومی هم ندارد صرفن در اثبات دین قلم بزند. هرچند می‌شود روشنفکر دینی هم دیندار باشد و هم در اثبات ادیان استدلال کند. پیش‌شرط روشنفکری نداشتن تعصب و تورش در تدلیل است. در عین حال٬ روشنفکر دینی باید در اثبات یا رد فرضیه از منطق و معیارهای بُرون‌دینی بهره ببرد و منطق ایمانی را کنار بگذارد تا مصداق روشنفکر باشد. روشنفکر دینی نمی‌تواند بگوید «چون قرآن چنین گفته است پس فلان گزاره درست است» ولی می‌تواند ادعا کند «چون فلان گزاره درست است پس قرآن درست گفته است». آن حرف اولی در حوزه‌ی مبحث کلام قرار می‌گیرد. دستکم می‌توان ادعا کرد روشنفکری دینی یک تضاد منطقی نیست. روشنفکری یک روش است در رویکرد به یک موضوع و اگر اصول آن روش رعایت شود و موضوع مورد رویکرد هم دین باشد٬ اسمش می‌شود روشنفکری دینی.

………………………….

پی‌نوشت: روشنفکر یک چیز است و متکلم (منظور اهل علم کلام بودن است) یک چیز و متعبد هم چیز دیگری. هیچکدام نقیض یکدیگر نیستند. می‌شود کسی حرف روشنفکرانه بزند و نظر کلامی بخصوص خود را هم داشته باشد. باید تمایز قائل شد و نگفت چون فلانی وقتی در هیات متکلم قرار می‌گیرد از شئون روشنفکری تخطی می‌کند اصلن و اساسن روشنفکر نیست. نباید گفت فلانی چون باورهای دینی دارد و آدم متعبدی ست پس نمی‌تواند روشنفکر باشد.

می‌شود آدمی که دستش کج است٬ خیلی هم راستگو باشد. می‌شود آدمی که که دروغگو ست٬ خوش‌مشرب باشد. می‌شود آدم بدخلقی را بشناسیم که امانتدارترین‌هایی باشد که دیده‌ایم. هیچ‌کدام از این صفت‌های اخلاقی نقیض هم نیستند که هم‌بودی‌شان نامحتمل شمرده شود اما وقتی کسی واجد یکی از این رذیلت‌های اخلاقی شد٬ طرد می‌شود. فضیلت‌هایش سخت بتواند جای آن یک رذیلت بزرگ را بگیرد. دیگران ترجیح می‌دهند پرشان به پر کج‌دست -هر‌چه قدر هم که راستگو باشد- یا دروغگو -هرچه قدر هم که خوش‌خلق باشد- یا تندخو -هرچه قدر هم که پاکدامن و پاک‌دست باشد- نگیرد. آدم است دیگر! به حکم غریزه‌اش سعی می‌کند از خطر٬ ناامنی٬ و هر چیزِ زیاد تهدید کننده اجتناب کند. حالا گیرم خیلی هم منطقی نباشد کارش!

رذیلت اخلاقی گاهی می‌شود شبیه فلان لوسمی. حالا تو همه‌اش بیا بگو این بچه که مغزش٬ قلبش٬ کلیه‌اش دارد مثل بنز کار می‌کند. فرقی ندارد. یک جای کار هست که می‌لنگد٬ خیلی می‌لنگد. آخرش سلول‌های سفید بدخاصیت دمار از روزگار مریض در می‌آورند. می‌شود شبیه فلان بیماری ژنتیک و متابولیک که دیگر نگاه نمی‌کند این بچه معصوم و تپل مپل و سرخ و سفید و بور و خوشگل و تو‌دل‌برو است. دخلش را به وقت همان بچه‌گی می‌آورد و اسمش هم می‌شود انتخاب طبیعی… فرگشت!

رذایل اخلاقی هم فرگشت دارند. به عقوبت یکی‌شان٬ خوبی‌هایت دیده نخواهد شد. دیده هم که بشوند٬ باز طرد می‌شوی چون همان یکی می‌تواند دمار در بیاورد. اسم آدم‌های این جور رذیلت‌ها الزامن رذل نیست. قلبشان و کلیه‌شان شاید خیلی هم سالم باشد. روحشان شاید تپل مپل باشد و تو‌دل‌برو. اما انتخاب طبیعی رحم و مروت و مدارا سرش نمی‌شود. تنها می‌شوند و مدام تنهاتر و غالب آدم‌ها هم نمی‌توانند با تنهایی نزدیک به مطلق (سلام دولت کریمه!) آسان سر کنند. دایره‌ی دوستی‌هاشان کوچک می‌شود و روابطشان کوتاه و شکستنی. می‌شوند آدم‌های موقتن. آدم‌های «حالا بگذار چند روزی تحملشان کنیم». زندگی‌شان روز به روز تنگ‌تر می‌شود و کم‌رونق‌تر. فعل و رذیلت‌شان هم مثل خودشان تنها می‌ماند و مهجور. رذیلتشان -مثل همان بیماری‌هایی که مثال زدم- از چرخه‌ی طبیعت حذف نمی‌شود اما بقا را کوتاه و کم‌کیفیت می‌کند٬ در اقلیت می‌ماند٬ سرکوب می‌شود.

می‌خواهم بگویم جواب خیلی از چراهای اخلاقی همین انتخاب طبیعی و مهجور و مطرود بودن رذایل است. جواب چرا به دیگران آسیب نزنیم٬ چرا دزدی بد است٬ چرا راستگویی خوب است٬ چرا خوش‌خو باشیم٬ چرا خیانت نکنیم٬ چرا زبانمان نگزد٬… و چرا این خوب و بدهای اخلاقی هی نسل به نسل و سینه به سینه منتقل می‌شوند همین است. دلیل این که چه خدا وجود داشته باشد و چه نداشته باشد باز فضیلت‌ها فضیلت می‌مانند و رذیلت‌ها رذیلت٬ همین است. دلیل این که گفته می‌شود اخلاق پیشادینی ست و سابق بر ادیان است همین است. نه که من ندانم می‌شود گاهی طبیعت را دستکاری کرد و دوست‌داشتنی‌تر یا غیرقابل‌زیست‌ترش کرد.  نه که من بخواهم بگویم انتخاب طبیعی به حکم طبیعی بودن الزامن چیز خوبی ست. نه که من معتقد نباشم «عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی». از قضا٬ چون خوب می‌دانم برخی از آن چیزها که من فضیلت اخلاقی می‌دانم -حق‌جویی و حق‌گویی مثلن- گاه و خصوصن در کوتاه‌مدت قربانی همین انتخاب طبیعی لعنتی می‌شوند٬ بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد عوضش کنم؛ بزنم توی خط کموتراپی؛ تیغ بردارم و بیافتم به جانش مگر تومور را بکشم بیرون. اصلن اگر ادیان را جراحان خیرخواه اخلاق می‌دانستم٬ شاید امروز پشتیبانشان بودم. خودم وقتی دست به تیغ می‌شوم که فکر کنم تومور است و دنیای بی تومور دنیای قشنگ‌تری ست و آن دنیا شاید ارزش هزینه‌هایی که می‌دهم داشته باشد. اگر انگیزه‌ی تیغ و جراحی فقط لذت خودم باشد تنها می‌مانم و منِ لذت‌اندیش از لذت بزرگتری محروم می‌مانم.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

سپتامبر 2010
ج ش ی د س چ پ
« اوت   اکتبر »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930

چورتکه

  • 91,320