هست که به خودم می‌گویم «مجبورت که نکرده‌اند» و بعد یک حسی نهیبم می‌زند که این نکرده‌اند فاعل هم داردها! دور که می‌افتم تا فاعل این ناکردن را پیدا کنم٬ می‌بینم نه…؛ واقعن واقعنش او یا هیچکس دیگری نیست که به هضم کردن این همه، مجبورم کرده باشد. فقط یک خودی وجود دارد… یک خود مازوخیستی که بعض بقیه‌ی نافاعل‌های معلوم و مجهول عالم است… که نمی‌تواند مثل آدم سرش را پایین بیاندازد و نافاعلی کند و به  نکردن‌های خودش مشغول باشد… که انگار مدام می‌خواهد بجنگد و بجنگد و باز هم بجنگد که این می‌شود «ترین» جنگ دنیا. و یعنی سرگیجه‌ترین جنگ دنیاست وقتی که رزمنده همه‌اش دارد ٬برای او٬ با او می‌جنگد… یعنی تراژیک‌ترین جنگ دنیا ست وقتی که مهمترین و افتخار‌آمیزترین فتوحات فرمانده‌اش می‌شود اساسی‌ترین عقب‌نشینی‌ها از مواضع وطنی… یعنی کمیک‌ترین جنگ دنیا ست وقتی که تانکش دارد همین جور می‌آید و آدمِ فهمیده‌اش می‌رود زیر تانک و همین جور که دارد می‌رود زیر تانک ٬یکهو٬ یادش می‌افتد نارنجک‌ها را جا گذاشته توی سنگر و بعد استخوان‌هایش زیر تسمه‌ها خرد می‌شود و همین جور که استخوان‌هایش دارد قرچ قرچ می‌شکند٬ لبخند رضایت می‌زند و می‌گوید: «جااان… چه حالی داد! خوب شد آن‌قدرها هم فهمیده نبودم‌ها!»

Advertisements