و همین آقای رومن گاری خودمان یک جایی توی کتاب زندگی در پیش رو می‌فرماید: «رویای کودکی کابوس پیری است». و کابوس که فقط ترس نیست! وقتی بیاید سراغ آدم٬ درد حسرت و ناتوانی را هم به کامش می‌ریزد. انگار کن وقتی بیاید سراغ آدم٬ یک سو وحشت است٬ یک سوی دیگر تقلا و میل رها شدن از درد محتمل٬ و یک سوی دیگرتر نومیدانه‌ی آن خوابی ست که دست و پایت را بسته و فرصت هر فراری را سلب کرده.

و عشق می‌تواند یکی از همین‌ها باشد که تا یک سن و سالی رویا ست و از یک وقتی می‌شود کابوس. یعنی شاید نرسی و حسرت دست نیافتن به آن رویای کودکی کابوست بشود یا برسی و بعد قصر و پری و قالیچه‌ی پرنده نداشته باشد و درد داشته باشد و دست و پا هم نشود زد و فرار هم نتوان کرد و خلاصه کابوس است دیگر! و آدمی که نمی‌خوابد تا خوابیده باشد٬ نمی‌خوابد تا صبح لذت خسته نبودن را بچشد٬ می‌خوابد تا رویا ببیند٬ کابوس هم زیاد می‌بیند… بختک هم می‌افتد به جانش…

و اصلن عمر برای مایی که به جای زندگی ٬دربه‌در٬ دنبال خوشبختی می‌گردیم٬ یک پل است که از رویا شروع و به کابوس ختم می‌شود. و خوشبختی هی عشق دارد٬ هی موفقیت دارد٬ هی ویلای زیبای سواحل مدیترانه دارد٬ هی شهرت عالم‌گیر دارد٬ هی خیلی چیز دارد٬ و خلاصه رویا ست که همه چیز دارد جز زندگی که خود خواب است. و خوشبختی چون خوابیدن به امید دیدن رویا ست٬ کابوس هم دارد. و برای کسی مثل من که به هر رویایی هم قانع نیستم٬ کابوس داردها… یک کابوس می‌گویم٬ ده تا کابوس از بغلش در می‌آید! و من که نمی‌گویم هنوز آن آدم رویایی٬ آن آدم دربه‌در٬ آن آدمِ هی به دنبال خوشبختی نیستم اما حالا بیشتر زندگی می‌کنم و بیشتر همه چیز مضارع استمراری است و بیشتر می‌خوابم که صبح یادم نیاید چه خوابی دیده‌ام دیشبش. و زندگیم چون آینده‌اش کوتاه شده است و مدام با فردا رودربایستی ندارد٬ خوشبخت‌تر هم شده است… عاشق هم… بی کابوس‌تر هم…

Advertisements