یک فضیلت اخلاقی٬ فراتر از مکاتب مرسوم اخلاقی در تو روییدن می‌گیرد؛ فصیلتی از جنس شجاعت. می‌بینی از یک کوره‌راه مهیب گذشته‌ای. دنیای درون و بیرون را برای خودت ناامن کرده‌ای. تکیه‌گاهت را از دست داده‌ای. امیدت به خیریت نهایی نابود شده است. تنها شده‌ای. ترسیده‌ای و باز هم ترسیده‌ای. آن‌قدر ترسیده‌ای که در عمق وحشت دیده‌ای دیگر چیزی مخوف‌تر برای ترسیدن نداری. این‌جا نقطه‌ی آغاز شجاعت است. زبانت دیگر برای پرسیدن الکن نیست. شک کردن گناه شمرده نمی‌شود. هر پاسخی که قانع کننده‌تر باشد٬ پذیرفتنی‌تر است. شاید نباید حتی نام اخلاقی رویش گذاشت. فعل اخلاقی قرار است به اختیار و انتخاب باشد. این یک شجاعت جبری ست؛ ناخود‌آگاه است؛ ناگزیر است.

این روزها که بازار ایمان در هر کوی و برزن گرم است٬ خیلی پیش می‌آید بایستم و تردید کنم. فراوان از مهابت دوزخ می‌گویند و من می‌ایستم؛ تردید می‌کنم… اگر راست باشد؟ می‌بینم انگار باز پاسخشان به پرسش‌هایم ترساندن و وحشت به دل افکندن است. می‌بینم اما چیزی برای بیشتر ترسیدن وجود ندارد. من از تنهایی بیش از هر چیز دیگر می‌ترسیدم و دوزخ بنا ست همان تنهایی جاودان باشد. جاودانه‌گی هم مثل بی‌نهایت٬ یک نقطه‌ی فرضی و دور است. شصت و ششصد و شش‌هزار سالش فرق نمی‌کند. مثل حکم زندان ابد است که شاید مرگ همین فردا به آن پایان دهد یا ۵۰ سال دیگر. ابد٬ ابد است. ترس من از تنهایی ابدی بود که اینک گرفتارش آمده‌ام. حالا دیگر انذار و دمیدن به آتش اضطراب (که نمونه‌های فراوانش را می‌شود در همین سریال‌های ماه رمضان سراغ گرفت مثلن) نمی‌تواند جواب قانع کننده‌ای برای من باشد. بیش از این که ترسیده‌ام مرا توان ترسیدن نیست. بماند که ایمانِ مضطرب هم از من برده‌ای می‌سازد که گویی ریاکارانه به ایمان حقیقی خود کفر می‌ورزد.

Advertisements