زیاد می‌گویی -مستقیم یا غیرمستقیم- که «همین است که هست». که انتظار تغییری نداشته باشم. که با خوب و بدت بسازم. که اصلن مشکل اصلیت با خانواده و دوست و همکار و رییس همین است که همه‌شان انگار می‌خواهند خودت نباشی. که همه‌شان انگار دارند نقشه‌ی راه می‌کشند برای آینده‌ات. که همه‌شان انگار دارند صلاحت را بهتر از خودت می‌دانند. من ولی خودم یکی از آن «همه‌شان»… یکی که می‌خواست٬ می‌خواهد تو خودت نباشی… یکی که حتی خسته شد وقتی دید مرغ عشقش یک پا دارد. یکی که اعتماد نکرد و باز دید دوستش دارد. بپرس مگر می‌شود اعتماد نداشت و دوست داشت. جواب می‌دهم آری٬ شد که اعتماد نداشته باشم و دوستت داشته باشم و این دوست داشتنم هم هیچ شبیه نبود به آن دوست داشتن‌های قبلی.

اما این آخرش نبود. چیزها داشت آرام آرام عوض می‌شدم. من حتی حواسم نبود که چیزها دارند آرام عوض می‌شوم. یعنی همین گیجی که می‌بینی میان فعل و فاعل و مفعول… یعنی من ندانستم دقیقن مفعول کدام فعلِ کدام فاعل -تو یا خودم یا گذر زمان-  واقع شده‌ام. فقط ناگهان چشم باز کرده‌ام و دیده‌ام مدام از نقطه‌های صفر بی‌اعتمادی شروع می‌کنم و سوار بر شیب ملایم بُردار‌های اعتماد٬ خود را هر روز در مختصات جدیدی از ایمان می‌یابم. این بردارسواری لذت‌بخش و ادامه‌دار دیگر دارد شاخ از تعجبم هم در می‌آورد. دیدم وقتی به تو نگفتم چه باش و چه نباش٬ بهتر از آنی شدی که می‌خواستم. تغییر کردی ولی گفتی تغییر نکرده‌ای و راست می‌گفتی و حتی خودم هم حالا فکر می‌کنم که تغییر نکرده‌ای. باورم شد که این‌ها همه‌اش توست. آن چیزها که تغییر می‌کند رفتارت است؛ همانی که غیر قابل پیش‌بینی بود و پس غیر قابل اعتمادت کرده بود. دیدم من٬ همین منِ پرادعا٬ معمولن به یک پکیج رفتاری اعتماد کرده‌ام و بعدش هم باد انداخته‌ام به غبغب که آدم‌شناسم. مگر چیزی نامطمئن‌تر از رفتارِ حال هست اصلن؟! چطور پس می‌شد من چنان باد گنده‌ای به غبغب…؟! اما حالا که اعتمادم به عاشقی… حالا که اعتمادم به هوشی سرشار… حالا که هستی و کمتر می‌گویم و باز مرا می‌کشانی از نقطه‌های صفر به اعتماد٬ به ایمان… حالا که حظ این بردارسواری… حالا که پیچش فعل و فاعل و مفعول و باز هنوز جمله‌های شیرین اما… حالا که دوستت دارم و نقطه.

Advertisements