«نه گفتن» باید ساده‌تر از این‌ها باشد. می‌بینم خودم هر وقت نه‌ها را ساده‌تر گفته‌ام و آری‌ها را سخت‌تر٬ آدم بهتری بوده‌ام. صمیمی‌ترین دوستانم همان‌ها بوده‌اند که می‌شد با خیال راحت به‌شان گفت: «نه». آن‌قدر نمی‌ترسیدم توی چشمشان نه بگویم٬ آن‌قدر امن و آرام و بی‌ چون و چرا می‌پذیرفتند٬ آن‌قدر قرار نبود باز‌خواست و بازجویی و سرزنش شوم که به وقت آری گفتن پابند و متعهد می‌شدم؛ «نه» را ازم نگرفته بودند که ناگزیر قول بدهم و آری بگویم و بعد زیرش بزنم. احتمالن همین است که خیلی‌ها از من تصویر یک گریزپای مدام دارند. من بعد از مدتی دارم از دوستانی که نه گفتن را با نیش و کنایت پاسخ می‌دهند٬ از آن‌ها که وادارم می‌کنند به جای یک نه‌ی ساده دروغ بگویم٬ از مهربانانی که وقتی نمی‌شنوند «آری» به «با ما به از این باش»ی حس ترحمت را بر می‌انگیزند تا نه گفتنت مساوی سنگدلی و بی‌رحمی شود می‌گریزم. ماندن از من آدم بدتری می‌سازد که نه دیگر به نه گفتن‌هاش اعتبار است و نه به آری گفتن‌هاش.

Advertisements