حالا در تاریکِ شبهام٬ لابه‌لای لالایی‌های نرم -امیدوار به نقطه‌ای روشن٬ به آرزویی دریا‌گریز٬ به فی‌البداهه‌ای رویاگزار- چشم‌های خواب‌زده‌ام را سلانه سلانه به سپیده‌دمی دیگر می‌کشانم. حالا دارم یاد می‌گیرم عطش هر بوسه را به خواب بسپارم؛ التهاب شریف این تن را در مزار رویا تشییع کنم؛ و از دورادورِ آغوش پرحسرتِ بی‌توئم به نزدیکترِ نزدیکترین فردا به تو پناه آورم. حالا نمی‌دانم چرا حسودِ هر که کلیددارِ علاقه‌ات بوده است در آن همه دقیقه و شب که هرگز نبوده‌ام٬ هرگز نمی‌شناختیم… نمی‌دانم چرا این همه حسودِ سال سالِ بستر و بوسه و بلوغم که حتی هنوز ندیده بودمت…! حالا عجیب است کمی! حالا نمی‌دانم چرا این طفل لجبازِ دل بیهوده پا بر زمین سرگذشت می‌کوبد و خرده بر این همه احتمالِ بخیلی می‌گیرد که سال‌ها پیش می‌شد و می‌توانستند نگاهمان را به سرنوشت یک تلاقی ساده بسپارند و نسپردند.

Advertisements