You are currently browsing the monthly archive for اوت 2010.

هست که به خودم می‌گویم «مجبورت که نکرده‌اند» و بعد یک حسی نهیبم می‌زند که این نکرده‌اند فاعل هم داردها! دور که می‌افتم تا فاعل این ناکردن را پیدا کنم٬ می‌بینم نه…؛ واقعن واقعنش او یا هیچکس دیگری نیست که به هضم کردن این همه، مجبورم کرده باشد. فقط یک خودی وجود دارد… یک خود مازوخیستی که بعض بقیه‌ی نافاعل‌های معلوم و مجهول عالم است… که نمی‌تواند مثل آدم سرش را پایین بیاندازد و نافاعلی کند و به  نکردن‌های خودش مشغول باشد… که انگار مدام می‌خواهد بجنگد و بجنگد و باز هم بجنگد که این می‌شود «ترین» جنگ دنیا. و یعنی سرگیجه‌ترین جنگ دنیاست وقتی که رزمنده همه‌اش دارد ٬برای او٬ با او می‌جنگد… یعنی تراژیک‌ترین جنگ دنیا ست وقتی که مهمترین و افتخار‌آمیزترین فتوحات فرمانده‌اش می‌شود اساسی‌ترین عقب‌نشینی‌ها از مواضع وطنی… یعنی کمیک‌ترین جنگ دنیا ست وقتی که تانکش دارد همین جور می‌آید و آدمِ فهمیده‌اش می‌رود زیر تانک و همین جور که دارد می‌رود زیر تانک ٬یکهو٬ یادش می‌افتد نارنجک‌ها را جا گذاشته توی سنگر و بعد استخوان‌هایش زیر تسمه‌ها خرد می‌شود و همین جور که استخوان‌هایش دارد قرچ قرچ می‌شکند٬ لبخند رضایت می‌زند و می‌گوید: «جااان… چه حالی داد! خوب شد آن‌قدرها هم فهمیده نبودم‌ها!»

Advertisements

و همین آقای رومن گاری خودمان یک جایی توی کتاب زندگی در پیش رو می‌فرماید: «رویای کودکی کابوس پیری است». و کابوس که فقط ترس نیست! وقتی بیاید سراغ آدم٬ درد حسرت و ناتوانی را هم به کامش می‌ریزد. انگار کن وقتی بیاید سراغ آدم٬ یک سو وحشت است٬ یک سوی دیگر تقلا و میل رها شدن از درد محتمل٬ و یک سوی دیگرتر نومیدانه‌ی آن خوابی ست که دست و پایت را بسته و فرصت هر فراری را سلب کرده.

و عشق می‌تواند یکی از همین‌ها باشد که تا یک سن و سالی رویا ست و از یک وقتی می‌شود کابوس. یعنی شاید نرسی و حسرت دست نیافتن به آن رویای کودکی کابوست بشود یا برسی و بعد قصر و پری و قالیچه‌ی پرنده نداشته باشد و درد داشته باشد و دست و پا هم نشود زد و فرار هم نتوان کرد و خلاصه کابوس است دیگر! و آدمی که نمی‌خوابد تا خوابیده باشد٬ نمی‌خوابد تا صبح لذت خسته نبودن را بچشد٬ می‌خوابد تا رویا ببیند٬ کابوس هم زیاد می‌بیند… بختک هم می‌افتد به جانش…

و اصلن عمر برای مایی که به جای زندگی ٬دربه‌در٬ دنبال خوشبختی می‌گردیم٬ یک پل است که از رویا شروع و به کابوس ختم می‌شود. و خوشبختی هی عشق دارد٬ هی موفقیت دارد٬ هی ویلای زیبای سواحل مدیترانه دارد٬ هی شهرت عالم‌گیر دارد٬ هی خیلی چیز دارد٬ و خلاصه رویا ست که همه چیز دارد جز زندگی که خود خواب است. و خوشبختی چون خوابیدن به امید دیدن رویا ست٬ کابوس هم دارد. و برای کسی مثل من که به هر رویایی هم قانع نیستم٬ کابوس داردها… یک کابوس می‌گویم٬ ده تا کابوس از بغلش در می‌آید! و من که نمی‌گویم هنوز آن آدم رویایی٬ آن آدم دربه‌در٬ آن آدمِ هی به دنبال خوشبختی نیستم اما حالا بیشتر زندگی می‌کنم و بیشتر همه چیز مضارع استمراری است و بیشتر می‌خوابم که صبح یادم نیاید چه خوابی دیده‌ام دیشبش. و زندگیم چون آینده‌اش کوتاه شده است و مدام با فردا رودربایستی ندارد٬ خوشبخت‌تر هم شده است… عاشق هم… بی کابوس‌تر هم…

یک فضیلت اخلاقی٬ فراتر از مکاتب مرسوم اخلاقی در تو روییدن می‌گیرد؛ فصیلتی از جنس شجاعت. می‌بینی از یک کوره‌راه مهیب گذشته‌ای. دنیای درون و بیرون را برای خودت ناامن کرده‌ای. تکیه‌گاهت را از دست داده‌ای. امیدت به خیریت نهایی نابود شده است. تنها شده‌ای. ترسیده‌ای و باز هم ترسیده‌ای. آن‌قدر ترسیده‌ای که در عمق وحشت دیده‌ای دیگر چیزی مخوف‌تر برای ترسیدن نداری. این‌جا نقطه‌ی آغاز شجاعت است. زبانت دیگر برای پرسیدن الکن نیست. شک کردن گناه شمرده نمی‌شود. هر پاسخی که قانع کننده‌تر باشد٬ پذیرفتنی‌تر است. شاید نباید حتی نام اخلاقی رویش گذاشت. فعل اخلاقی قرار است به اختیار و انتخاب باشد. این یک شجاعت جبری ست؛ ناخود‌آگاه است؛ ناگزیر است.

این روزها که بازار ایمان در هر کوی و برزن گرم است٬ خیلی پیش می‌آید بایستم و تردید کنم. فراوان از مهابت دوزخ می‌گویند و من می‌ایستم؛ تردید می‌کنم… اگر راست باشد؟ می‌بینم انگار باز پاسخشان به پرسش‌هایم ترساندن و وحشت به دل افکندن است. می‌بینم اما چیزی برای بیشتر ترسیدن وجود ندارد. من از تنهایی بیش از هر چیز دیگر می‌ترسیدم و دوزخ بنا ست همان تنهایی جاودان باشد. جاودانه‌گی هم مثل بی‌نهایت٬ یک نقطه‌ی فرضی و دور است. شصت و ششصد و شش‌هزار سالش فرق نمی‌کند. مثل حکم زندان ابد است که شاید مرگ همین فردا به آن پایان دهد یا ۵۰ سال دیگر. ابد٬ ابد است. ترس من از تنهایی ابدی بود که اینک گرفتارش آمده‌ام. حالا دیگر انذار و دمیدن به آتش اضطراب (که نمونه‌های فراوانش را می‌شود در همین سریال‌های ماه رمضان سراغ گرفت مثلن) نمی‌تواند جواب قانع کننده‌ای برای من باشد. بیش از این که ترسیده‌ام مرا توان ترسیدن نیست. بماند که ایمانِ مضطرب هم از من برده‌ای می‌سازد که گویی ریاکارانه به ایمان حقیقی خود کفر می‌ورزد.

زیاد می‌گویی -مستقیم یا غیرمستقیم- که «همین است که هست». که انتظار تغییری نداشته باشم. که با خوب و بدت بسازم. که اصلن مشکل اصلیت با خانواده و دوست و همکار و رییس همین است که همه‌شان انگار می‌خواهند خودت نباشی. که همه‌شان انگار دارند نقشه‌ی راه می‌کشند برای آینده‌ات. که همه‌شان انگار دارند صلاحت را بهتر از خودت می‌دانند. من ولی خودم یکی از آن «همه‌شان»… یکی که می‌خواست٬ می‌خواهد تو خودت نباشی… یکی که حتی خسته شد وقتی دید مرغ عشقش یک پا دارد. یکی که اعتماد نکرد و باز دید دوستش دارد. بپرس مگر می‌شود اعتماد نداشت و دوست داشت. جواب می‌دهم آری٬ شد که اعتماد نداشته باشم و دوستت داشته باشم و این دوست داشتنم هم هیچ شبیه نبود به آن دوست داشتن‌های قبلی.

اما این آخرش نبود. چیزها داشت آرام آرام عوض می‌شدم. من حتی حواسم نبود که چیزها دارند آرام عوض می‌شوم. یعنی همین گیجی که می‌بینی میان فعل و فاعل و مفعول… یعنی من ندانستم دقیقن مفعول کدام فعلِ کدام فاعل -تو یا خودم یا گذر زمان-  واقع شده‌ام. فقط ناگهان چشم باز کرده‌ام و دیده‌ام مدام از نقطه‌های صفر بی‌اعتمادی شروع می‌کنم و سوار بر شیب ملایم بُردار‌های اعتماد٬ خود را هر روز در مختصات جدیدی از ایمان می‌یابم. این بردارسواری لذت‌بخش و ادامه‌دار دیگر دارد شاخ از تعجبم هم در می‌آورد. دیدم وقتی به تو نگفتم چه باش و چه نباش٬ بهتر از آنی شدی که می‌خواستم. تغییر کردی ولی گفتی تغییر نکرده‌ای و راست می‌گفتی و حتی خودم هم حالا فکر می‌کنم که تغییر نکرده‌ای. باورم شد که این‌ها همه‌اش توست. آن چیزها که تغییر می‌کند رفتارت است؛ همانی که غیر قابل پیش‌بینی بود و پس غیر قابل اعتمادت کرده بود. دیدم من٬ همین منِ پرادعا٬ معمولن به یک پکیج رفتاری اعتماد کرده‌ام و بعدش هم باد انداخته‌ام به غبغب که آدم‌شناسم. مگر چیزی نامطمئن‌تر از رفتارِ حال هست اصلن؟! چطور پس می‌شد من چنان باد گنده‌ای به غبغب…؟! اما حالا که اعتمادم به عاشقی… حالا که اعتمادم به هوشی سرشار… حالا که هستی و کمتر می‌گویم و باز مرا می‌کشانی از نقطه‌های صفر به اعتماد٬ به ایمان… حالا که حظ این بردارسواری… حالا که پیچش فعل و فاعل و مفعول و باز هنوز جمله‌های شیرین اما… حالا که دوستت دارم و نقطه.

«نه گفتن» باید ساده‌تر از این‌ها باشد. می‌بینم خودم هر وقت نه‌ها را ساده‌تر گفته‌ام و آری‌ها را سخت‌تر٬ آدم بهتری بوده‌ام. صمیمی‌ترین دوستانم همان‌ها بوده‌اند که می‌شد با خیال راحت به‌شان گفت: «نه». آن‌قدر نمی‌ترسیدم توی چشمشان نه بگویم٬ آن‌قدر امن و آرام و بی‌ چون و چرا می‌پذیرفتند٬ آن‌قدر قرار نبود باز‌خواست و بازجویی و سرزنش شوم که به وقت آری گفتن پابند و متعهد می‌شدم؛ «نه» را ازم نگرفته بودند که ناگزیر قول بدهم و آری بگویم و بعد زیرش بزنم. احتمالن همین است که خیلی‌ها از من تصویر یک گریزپای مدام دارند. من بعد از مدتی دارم از دوستانی که نه گفتن را با نیش و کنایت پاسخ می‌دهند٬ از آن‌ها که وادارم می‌کنند به جای یک نه‌ی ساده دروغ بگویم٬ از مهربانانی که وقتی نمی‌شنوند «آری» به «با ما به از این باش»ی حس ترحمت را بر می‌انگیزند تا نه گفتنت مساوی سنگدلی و بی‌رحمی شود می‌گریزم. ماندن از من آدم بدتری می‌سازد که نه دیگر به نه گفتن‌هاش اعتبار است و نه به آری گفتن‌هاش.

تو اگر ایران‌دوست بودی که آن خانه را قبول نمی‌کردی… که از نردبان بلاهت این مردم بالا نمی‌رفتی… که آیا به سرزمین خودت٬ سند خانه‌ی مثلن توماس جفرسون را به نام فلان مورخ و بهمان جفرسون‌شناس؟ به نام این مستغرب و آن آمریکادوست؟!

تو اگر ایران‌دوست بودی که صد رو ترش کرده بودی و نهیبشان زده بودی مگر بروند به رعیس جمحورشان بگویند این مُلک است که دارد می بخشد نه مِلک.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اوت 2010
ج ش ی د س چ پ
« ژوئیه   سپتامبر »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031  

چورتکه

  • 91,320