تنهاییش را دوست می‌دارم. و دریا را. و این هوای دم کرده را که آدم می‌گریزاند و من که می‌مانم و سنگفرش رو به ساحل. و این جاده‌‌ی پر کلوخ را که گویی امن‌ترین معبر دنیا ست به رویای دریا: دست‌یافتنی و نزدیک. این منم؛ آرزوی خسته‌ی امواجِ اینک و هرگز.

راستی من چرا این همه زیاد٬ این همه همیشه٬ این همه هم گلایه از جا ماندن کرده‌ام؟ جا مانده‌ام که باز… جا مانده‌ام که باز از واپسین کاروانِ خوابِ نیمه‌شب… گلایه اما چرا کنم حالا که حظ ناخوابیدن می‌برم؟! رویا دارد ٬برهنه و پُر کرشمه٬ پیشِ هیزِ دیده‌گانِ از خواب گریخته‌ام٬ ناز می‌فروشد و سودا به دل می‌زند و به عشقبازیم می‌خواند. این هم که منم؛ آرزوی هرزه‌ی هر موجِ هرگز.

Advertisements