یک بار آخرش باید می‌ایستادم٬ چشم می‌دوختم به چشمانت٬ و این درد بی‌درمان دل را می‌گفتم و خلاص. می‌گفتمت که زیر هرچه ابراز علاقه و حتی عشق٬ ته هرچه راز و نیاز شبانه٬ تبصره‌ی این و آن کرشمه‌ی دلربا یک یادآوری همیشه‌گی لنگر انداخته بود که با هیچ طوفانی کنده نمی‌شد… یک یادآوری٬ یک حقیقت مستور که فریاد شده است پای یک کوه بلند… هی می‌رود و تو فکر کرده‌ای رفته که رفته و تا می‌آید خیالت راحت شود٬ دوباره انعکاس سمجش را می‌شنوی. بومرنگ است که پرتش کرده‌ای تا گردو بیافتد از درخت و برگشته است و خورده است سرت را شکافته… گردو هم که به کام دیگری! کافی نبودنم یک صدایی داشت لامذهب که مدام می‌پیچید توی کوهپایه… مدام یک چیزی بود که اولش انگار رفته بود و دومش ناغافل می‌آمد و می‌زد پس کله‌ام. کافی نبودنم من را از تو ناامید نکرده بود که… خودم را از خودم…

Advertisements