تمام کلینیک را پر کرده است از شمایل آقا؛ شمایلی که زیرش جمله‌ی «جانم فدای رهبر» توی چشم می‌رود. ریش درهم برهمی دارد و پوست چروکیده‌ای. از هیچ فرصتی دریغ نمی‌کند تا یادآور شود یک بار دندان‌های سفیر ایران در فلان کشور حاشیه‌ی خلیج فارس را پر کرده است. دو سالی اسیر بوده است و حالا فرمانده‌ی فلان گردان سپاه است. هم می‌گوید همیشه سلاح گرم حمل می‌کند و موقع گفتنش ژست آدم‌های مرموز می‌گیرد و صدایش را طوری آرام می‌کند که انگار می‌خواهد فقط من بشنوم. دیروزش یکی از منشی‌ها هم صدایش را یک جور یواشکی کرده بود و رو به من گفته بود: «می‌دانید که دکتر اسلحه دارد؟» همین است که وقتی خودش از کلاشینکف می‌گوید خیلی احساس محرم اسرار بودن نمی‌کنم ولی وقتی باز یواشکی به‌م پیشنهاد گاز فلفل مرغوب ٬مخصوص اغتشاش٬ می‌دهد٬ حس می‌کنم یک جورهایی علاقه دارد نشانم می‌دهد. وقتی از سر لطف می‌گوید می‌خواهد دو سه تا شترمرغ از مزرعه‌اش به من هدیه کند٬ دیگر یقین می‌کنم توی دلش دستکم قد یک تخم شترمرغ جا باز کرده‌ام.  مانده‌ام شترمرغ‌ها را که بگیرم٬ بگذارمشان توی ایوان آپارتمانمان یا ولشان کنم توی پارکینگ!

باز یک جایی می‌رسد که دکتر یواشکی می‌شود و ازم می‌خواهد به کسی نگویم که دو تا منزل دارد و در هرکدام هم یک منزل جدا و از هر منزل هم یک پسر. نگویم که وقتی از اسارت آمد و همه غافلگیر شدند که شهید نشده است٬ نامزد سابقش که حالا در عقد کس دیگر بود قرص خورد که خودش را بکشد. می‌گوید نگویم که دو تا زن داشتن چه چیز خوبی ست که آن قدیمی‌تر می‌بیند دیگر جایش امن نیست و هفت قلم آرایش و هفت رقم دلبری می‌کند و این جدیدتر به هزار لطایف‌الحیل شوهر را می‌کشد سمت خودش. از نامزد سابق و زن اول و زن دوم که می‌گوید بلافاصله قرینه‌ای می‌آورد تا شیرفهمم کند «چه دوستش داشته‌اند! چه دوستش می‌دارند!». بعد هم سینه را صاف می‌کند٬ نگاهش را از مد مرموز به مد ناصح می‌گرداند و خطابم می‌کند: «مهم مدیریت است که شرعن اسمش می‌شود عدالت.» نمی‌گوید که نگویم من پشت آن آدم شمایل آقا و کلاشینکف و گاز فلفل فرد اعلا٬ آدمی را دیدم که چه سرگردان پی شترمرغی ست که خود خودش را عاشقانه دوست داشته باشد.

Advertisements