می‌گویم «دوستت دارم». لبخند می‌دود به لبت. کرشمه‌ات می‌آید. از همان کرشمه‌ها که از ابروی سمت راست شروع می شود و بعد به همه‌ی صورت سرایت می‌کند! ابرو را طوری بالا می‌اندازی که با چشم زاویه‌ی «می‌خواهم … باز هم بگو» بسازد. چشمانت را تنگ می‌کنی؛ آن‌قدر که هر چیزی جز صدای من در وسعت باصره کدر شود. گردنت به اندازه‌ای می‌کجد که مزرعه‌اش -آن‌جا که کار همیشه‌ام بوسه کاشتن است- عریان‌تر شود. حرکت آرامی می‌دهی به موهایی که شره کرده‌اند روی گردن. ابرِ گیسوان از سر مزرعه‌ می‌رود کنار و نیمی از چشم چپ ٬زیر سایه‌ی واپسین طره٬ مه‌آلود و اسرار‌آمیز می‌ماند. این‌جا ست که می‌خواهی ادامه دهم. دست می‌گذاری به کمر و انحنای دلبرانه‌ای می‌دهی و می‌خواهی دنباله‌ی «دوستت دارم» را بگیرم و تو را ببرم به دشت‌های پر شقایقِ ناکجا. می‌خواهی چیزی به آن دو واژه بیفزایم تا فرق کند با همه‌ی «دوستت دارم»ها که تا امروزشان شنیده‌ای. همین است که می‌پرسی: «چقدر دوستم داری؟». و من چشم می‌گردانم و زیر لب -آن‌قدر آرام که ته‌صدایم را بشنوی و یک لحظه فکر کنی که درست نشنیده‌ای- می‌گویم: «بیشتر از لیاقتت!».

Advertisements