You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2010.

می‌گوید «وقتی آقا امام زمان ظهور کند» و وقتی می‌گوید «وقتی آقا امام زمان»، مؤمنانه به خلسه می‌رود و هوایی می‌شود و شوقی روحانی سراپایش را فرا می‌گیرد انگار. می‌گوید «وقتی آقا امام زمان ظهور کند» و تاکید می‌کند که البته این ظهور انشاءالله نزدیک است چرا که به نظر اینک سید خراسانی –هم او که هنگامه‌ی ظهور، رهبری ایران را به عهده دارد- در قید حیات است و وقتی می‌گوید «سید خراسانی» به خلسه‌تر میرود. می‌گوید امام که ظهور کند، خیلی زود با غرب وارد مذاکره خواهد شد و مذاکره کننده‌ی ارشدش ،طبق احادیث و روایات معتبر٬ همانا شخص شخیص عیسی مسیح است و اینها را که می‌گوید هیچ هم شوخی نمی‌کند؛ هیچ هم نخواسته است من را که یکی از مخاطبانش هستم سر کار بگذارد؛ و هیچ هم بقیه‌ی شنونده‌گان حاضر در مجلس رو ترش نمی‌کنند که مثلن این حرف‌ها یعنی چه! می‌گوید عیسی مذاکره می‌کند و معاهده منعقد می‌شود و غربی‌ها ٬عاقبت٬ پیمان می‌شکنند و سید خراسانی لشکر می‌کشد و جنگ مقدس آخر زمان و آی آقا جان خون بریزد… آی قلع و قمعشان کند… آی قربان شمشیرش بروم چنان شقه می‌کند… آی حقشان را کف دستشان بگذارد… و پیروزی حق -که البته ماییم- علیه باطل -که بدیهی ست دیگرانند- و وقتی می‌گوید «جنگ» نشئه می‌شود و وقتی می‌گوید پیروزی نشئه‌تر. لابد فکر می‌کند فردای جنگ مقدسی که قرار است از قبالش بحمدالله غرب و به تبع سویس با خاک یکسان بشود، دنیا سویس خواهد شد! فکر کن… دست اهل و عیال را می‌گیریم و می‌بریم سویس زیارت. هم فال است و هم تماشا!

حالا تویی که این‌قدر مؤمنانه، این‌قدر خلسه و خلسه‌تر، این‌قدر هوایی، این‌قدر سراپا اشتیاق ظهور، این‌قدر رومانتیکانه منتظر، چه اصراری داری به تماشای این همه اکشن؟! چرا گودمن فیلمت شبیه بدمن فیلمهای هالیوود چرا؟! چرا هپی اند تاریخی اصلن چرا؟! مگر نعوذ بالله قحطی معاد و آخرت آمده است مگر؟! خدایت که جای حق نشسته است و قولش هم قول است خب! گیرم تاریخ عاقبت به خیر نشود، تو که مسلمانی و تازه از جنس مرغوبش: شیعه! …جایت توی پنت هاوس بهشت است خب! آدمی که این همه خیلی خیلی ایمان دارد به خدا و آخرت و وعده‌ی محتوم الهی که دلش برای آخر الزمان و «سویس این‌جا، سویس آن‌جا، سویس همه‌جا» لک نمی‌زند. دنیای این غربی‌های سگ‌مذهب که دارد تیشه به ریشه‌ی خودشان می‌زند. بگذار یک دو روزی همه چیزشان خوشحال باشد و بعد به قیامت هی از دماغشان در بیاورند؛ تا ابد هی سرب داغ اماله‌شان کنند؛ هی از اسافل دارشان بزنند. نه که برای خودم بگویم‌ها… اما شما یک جوری می‌گویی «وقتی آقا امام زمان ظهور کند» که انگار خودت هم می‌دانی اگر قرار باشد چیز خوبی حادث شود، جایش فقط همین دنیا ست و الباقی وعده‌ی سر خرمن!

تنهاییش را دوست می‌دارم. و دریا را. و این هوای دم کرده را که آدم می‌گریزاند و من که می‌مانم و سنگفرش رو به ساحل. و این جاده‌‌ی پر کلوخ را که گویی امن‌ترین معبر دنیا ست به رویای دریا: دست‌یافتنی و نزدیک. این منم؛ آرزوی خسته‌ی امواجِ اینک و هرگز.

راستی من چرا این همه زیاد٬ این همه همیشه٬ این همه هم گلایه از جا ماندن کرده‌ام؟ جا مانده‌ام که باز… جا مانده‌ام که باز از واپسین کاروانِ خوابِ نیمه‌شب… گلایه اما چرا کنم حالا که حظ ناخوابیدن می‌برم؟! رویا دارد ٬برهنه و پُر کرشمه٬ پیشِ هیزِ دیده‌گانِ از خواب گریخته‌ام٬ ناز می‌فروشد و سودا به دل می‌زند و به عشقبازیم می‌خواند. این هم که منم؛ آرزوی هرزه‌ی هر موجِ هرگز.

گیرم نروم اصلن٬

جای ماندن که نباشد… ؟

ندیده‌ای مگر من این‌جا

آب روان ناگزیر این جوی و آن جوی… ؟

حالا تو باز می‌گویی بجوی؟!

یک بار آخرش باید می‌ایستادم٬ چشم می‌دوختم به چشمانت٬ و این درد بی‌درمان دل را می‌گفتم و خلاص. می‌گفتمت که زیر هرچه ابراز علاقه و حتی عشق٬ ته هرچه راز و نیاز شبانه٬ تبصره‌ی این و آن کرشمه‌ی دلربا یک یادآوری همیشه‌گی لنگر انداخته بود که با هیچ طوفانی کنده نمی‌شد… یک یادآوری٬ یک حقیقت مستور که فریاد شده است پای یک کوه بلند… هی می‌رود و تو فکر کرده‌ای رفته که رفته و تا می‌آید خیالت راحت شود٬ دوباره انعکاس سمجش را می‌شنوی. بومرنگ است که پرتش کرده‌ای تا گردو بیافتد از درخت و برگشته است و خورده است سرت را شکافته… گردو هم که به کام دیگری! کافی نبودنم یک صدایی داشت لامذهب که مدام می‌پیچید توی کوهپایه… مدام یک چیزی بود که اولش انگار رفته بود و دومش ناغافل می‌آمد و می‌زد پس کله‌ام. کافی نبودنم من را از تو ناامید نکرده بود که… خودم را از خودم…

هنوز یک سال هم نشده است… یک وبلاگ دیگر باز؟! به حضرت آخ٬ داری دقم می‌دهی.

پی‌نوشت: از این جا جُم نمی‌خورم‌ها! فقط دارم به یک دخمه‌ی دیگر متاستاز می‌دهم.

تمام کلینیک را پر کرده است از شمایل آقا؛ شمایلی که زیرش جمله‌ی «جانم فدای رهبر» توی چشم می‌رود. ریش درهم برهمی دارد و پوست چروکیده‌ای. از هیچ فرصتی دریغ نمی‌کند تا یادآور شود یک بار دندان‌های سفیر ایران در فلان کشور حاشیه‌ی خلیج فارس را پر کرده است. دو سالی اسیر بوده است و حالا فرمانده‌ی فلان گردان سپاه است. هم می‌گوید همیشه سلاح گرم حمل می‌کند و موقع گفتنش ژست آدم‌های مرموز می‌گیرد و صدایش را طوری آرام می‌کند که انگار می‌خواهد فقط من بشنوم. دیروزش یکی از منشی‌ها هم صدایش را یک جور یواشکی کرده بود و رو به من گفته بود: «می‌دانید که دکتر اسلحه دارد؟» همین است که وقتی خودش از کلاشینکف می‌گوید خیلی احساس محرم اسرار بودن نمی‌کنم ولی وقتی باز یواشکی به‌م پیشنهاد گاز فلفل مرغوب ٬مخصوص اغتشاش٬ می‌دهد٬ حس می‌کنم یک جورهایی علاقه دارد نشانم می‌دهد. وقتی از سر لطف می‌گوید می‌خواهد دو سه تا شترمرغ از مزرعه‌اش به من هدیه کند٬ دیگر یقین می‌کنم توی دلش دستکم قد یک تخم شترمرغ جا باز کرده‌ام.  مانده‌ام شترمرغ‌ها را که بگیرم٬ بگذارمشان توی ایوان آپارتمانمان یا ولشان کنم توی پارکینگ!

باز یک جایی می‌رسد که دکتر یواشکی می‌شود و ازم می‌خواهد به کسی نگویم که دو تا منزل دارد و در هرکدام هم یک منزل جدا و از هر منزل هم یک پسر. نگویم که وقتی از اسارت آمد و همه غافلگیر شدند که شهید نشده است٬ نامزد سابقش که حالا در عقد کس دیگر بود قرص خورد که خودش را بکشد. می‌گوید نگویم که دو تا زن داشتن چه چیز خوبی ست که آن قدیمی‌تر می‌بیند دیگر جایش امن نیست و هفت قلم آرایش و هفت رقم دلبری می‌کند و این جدیدتر به هزار لطایف‌الحیل شوهر را می‌کشد سمت خودش. از نامزد سابق و زن اول و زن دوم که می‌گوید بلافاصله قرینه‌ای می‌آورد تا شیرفهمم کند «چه دوستش داشته‌اند! چه دوستش می‌دارند!». بعد هم سینه را صاف می‌کند٬ نگاهش را از مد مرموز به مد ناصح می‌گرداند و خطابم می‌کند: «مهم مدیریت است که شرعن اسمش می‌شود عدالت.» نمی‌گوید که نگویم من پشت آن آدم شمایل آقا و کلاشینکف و گاز فلفل فرد اعلا٬ آدمی را دیدم که چه سرگردان پی شترمرغی ست که خود خودش را عاشقانه دوست داشته باشد.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

ژوئیه 2010
ج ش ی د س چ پ
« ژوئن   اوت »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

چورتکه

  • 91,117