هر وقت می‌خواست از عشق اولش حرف بزند چشمانش انبوهِ اندوه می‌شد. می‌گفت دیگر از او بیزار است. بعد انگار که ناباوری را در نگاه شنونده خوانده باشد٬ شروع می‌کرد به شمردن دلایلی که می‌توانست نفرتش را موجه جلوه دهد. به دلیل‌تراشی که می‌افتاد٬ فالگیری می‌شد که داشت یک به یک کارت‌های طالع را جلوی چشمان منتظر و نگران مشتری زخم خورده از دنیا ٬روی میز جادو٬ می‌چید. تفال به تفال٬ چشم ناامید مشتری را می‌نگریست که ناامید و ناامیدتر می‌شود. این وقت‌ها٬ دلش می‌خواست شکست را بپذیرد. بند را از پای اشک بگسلد و اعتراف کند که تمام این دم و دستگاه کولی‌گری فریب است. او را اصلن چه به فال و طالع و ورد؟! دلش می‌خواست بی‌مهابا برخیزد و زیر میز اسطرلاب بزند و رخت جادوگری را بکند و برهنه بزند به کوچه و خیابان. بدود و بدود تا آن خانه‌ای که حالا یک زن دیگر ٬ناخوانده و اشغالگر٬ شده بود بانوی نخستش. وقتی که رسید٬ همان جا دم در٬ فریاد بزند و حقش را٬ مردش را٬ عشقش را طلب کند. لابد مرد سراسیمه و دستپاچه از خانه بیرون می‌آمد مگر بتواند جلوی آبروریزی را -این رقیب سمج و حسود همیشه‌گی که مرد را از او ربوده بود- بگیرد. بعد او می‌توانست مقابل چشمان خشمگین زنان همسایه که متهمش می‌کردند به بی‌حیایی و آن آبروی خبیث که مثل همیشه آن ور خیابان داشت این پا و آن پا می‌کرد تا دخترک زودتر شرش را کم کند٬ برای آخرین بار خودش را در آغوش مرد رها کند. صورت خیسش را به امن‌ترین سینه‌ای که می‌شناسد بچسباند. با مشت به شانه‌هایش بکوبد و بگوید چیزی را که از فهم این مشتری‌های کودن خارج است: «لعنتی؛ هنوز دوستت دارم. آن‌قدر دوستت دارم که بابت تمام این سال‌های نبودنت٬ از تو بیزارم.»

Advertisements