عشق برای بعضی‌ها مانع اخلاقی ست و برای بعضی‌های دیگر مهار درونی. بعضی‌های اول حریم‌ها را هم که نشکنند٬ باز دل و دستشان یکی نیست. یعنی دلشان می‌خواهد ولی به حکم اخلاق دست می‌کشند؛ تن نمی‌دهند؛ خود را محدود می‌کنند. یعنی متعهدند اما تعهدشان از دل بر نیامده است. یعنی محدود شدن و تعهدهاشان ارادی ست و دارند برایش کالری می‌سوزانند. همین است که آرام آرام خسته می‌شوند٬ احساس اسارت می‌کنند٬ کم می‌آورند یک جا. مجبورند بروند یک دوپینگی بکنند و برگردند. می‌خواهند و چون می‌توانند سرانجام حریم را می‌شکنند. شاید از پس آن شکستن بر نیایند و بگذارند و بروند اصلن. شاید نه حریمی درنوردند و نه پای رفتنشان باشد؛ نروند و بمانند و خموش و خموده به کنج تنهایی بخزند.

آن طرف٬ بعضی‌های دومی هستند که عشق برایشان ناتوانی می‌آورد. بی آن که تصمیمی و اراده‌ای در کار باشد٬ توان حرمت شکستن ازشان سلب می‌شود. فرصتی هم اگر پیش بیاید که مرزی و حصاری را پشت سر بگذارند٬ به‌شان نمی‌چسبد. این‌ها ترکه‌ی اخلاق بالای سرشان نیست٬ تعهدهاشان غیرارادی ست، و عکس اولی‌ها باید برای شکستن و گذشتن کلی کالری بسوزانند. کارهایی را که قبلن می‌کردند و لذت می‌بردند٬ اینک ملال‌آور و گاه عذاب‌آور می‌یابند. بودنشان می‌شود وقف دیگری. بی بودنش دیگر آن‌قدرها سرخوش نمی‌شوند. گویی عشق ٬درونشان٬ کلیدهای غیر را خاموش می‌کند. این بعضی‌ها ظاهرن دارند اخلاقی رفتار می‌کنند ولی در‌واقع ناکردن‌هاشان به ضرب و زور هیچ باید و نبایدِ اخلاقی نیست. رفتارشان ریشه در آب ناتوانی‌های عاشقانه‌شان دارد.

حالا من این‌جا نیامده‌ام که بگویم آن اولی عشق نیست یا این دومی ضعف است. آمده‌ام باز آن جمله‌ای را که یک بار گوشه‌ی گودر نوشتم و توضیحش ندادم٬ بنویسم. بنویسم که جنس خودم را می‌شناسم و فارغ از آن خطکش‌ها که مدام طول و عرض رفتار را اندازه می‌زنند٬ مدام می‌گویند فلان کس غلط است و آن یکی فلانی درست٬ من این بنجل دومی هستم. عشق ٬ناخواسته٬ محدودم می‌کند و موقوف. هان… جمله را هنوز یادآوری نکرده‌ام… این بود: «تنها استعداد و توانایی آدم‌ها برایم مهم نیست؛ عزیزترین‌هایم ناتوانی‌های عزیزی داشته‌اند نیز.»


Advertisements