هیچ آینده‌ی دل‌انگیزی قابل تصور نبود. خشمگین می‌شدم و متنفر. احساسم اجازه نمی‌داد تیر نفرتم را سویش نشانه بروم. احساس ٬آشفته٬ بلند می‌شد و پریشان طول و عرض اتاق را می‌پیمود. دقیقه به دقیقه٬ ساعتش را نگاه می‌انداخت و از پشت پنجره٬ خیابان را ورانداز می‌کرد. درمانده٬ می‌نشست و سیگار آتش می‌زد و نفرتش را به هر بازدم دودآلود٬ نثار این و آنی می‌کرد که می‌شد مقصرشان پنداشت. بعد به خودش می‌آمد و می‌دید دارد به همه ٬جز او٬ یک‌نفس دشنام می‌دهد. حالا نه که نداند مقصر اصلی کیست! نه که نداند ضربه به در هم که بخورد٬ انتظار تمام هم که بشود٬ یار به دیّار این دیار نظر لطفی هم که بیاندازد٬ باز هیچ آینده‌ی دل‌انگیزی قابل تصور نیست! نه…؛ ولی احساسم همیشه بچه‌تر از آن بود که برود پی این حساب و کتاب‌ها٬ که بخواهد به فکر آینده و فردای خود باشد. طفلک اوائل این طوری نبودها …! بس که دلش پای پنجره‌‌ی خیابان‌های بی‌رهگذر انتظار کشید، گیسهایش که رنگ دندان گرفت٬ افتاد به سیگار کشیدن؛ دائم‌الخمر شد؛ تزریقی شد حتی و دیگر باید توی این میکده و آن خراب‌آباد سراغش می‌گرفتی.

Advertisements