هفته‌ی تلخی ست این که دارد می‌گذرد؛ شاید بشود گفت تلخ‌ترین در طول یک سال گذشته. در کنارش اما یک مکاشفه‌ی قوی، نو، ناآشنا، و دوست‌داشتنی هم هست انگار. همیشه طول می‌کشید نضج گرفتن چنین مکاشفه‌ای. طول می‌کشید تا من بفهمم فلان تجربه‌ی رنج‌آور به کارم آمده است. باید زمان می‌گذشت و درد از نفس می‌افتاد و من تیغ به دست، شکم خاطره را می‌شکافتم مگر بتوان جراحت را کناری زد و آن بافتی را که مقاوم‌تر از گذشته به نظر می‌رسد دید. باید زمان می‌گذشت و من با موقعیت دردناک مشابهی مواجه می‌شدم تا بفهمم گذارم سبک‌تر شده است و التیامم سریع‌تر. آموخته‌هایم ٬دیر به خودم٬ رخ می‌نمودند.

این بار اما حس نوی همپایی درد است و آموختن٬ دیدن٬ شکافتن. آموخته‌ها گویی ٬شانه به شانه‌ی درد٬ تبسم‌کنان٬ اطمینانم می‌دهند که این رنج و آشفته‌گی درست در همین زمان نیازم بوده است؛ به‌وقتش سراغم آمده. در آستانه‌ی تصمیمی بزرگ، یاریم می‌دهند که بیراهه را راه نپندارم. نگاهم را عوض می‌کنند٬ خودم را به خودم می‌شناسانند٬ رودربایستی‌هایم را سر می‌بُرند، و آب بر آتش تیزم می‌فشانند. زبانه‌های سرکش این آتش که فرو نشستند٬ می‌دانم حساسیت‌هام آرام می‌گیرند٬ کم‌اعتنا می‌شوم. می‌دانم کم‌اعتنا که بشوم، مهربان‌تر هم خواهم شد…٬ پذیراتر هم…

Advertisements