دوستمان یک بار پای دخل فلان بانک جوش آورد و به طعنه به خانم بانک گفت "آدم می‌بیند بهتر است پولش را از گاوصندوق شما در بیاورد". خانم بانک هم در جواب تهدید دوست جان گفت:… نه؛ چیزی نگفت…! پوزخند زد! دوستمان فهمید آن پوزخند یعنی "بانک ما با آوردن و بردن یک قران دو زار تو ورشکست نمی‌شود عزیز"! حالا تو هم این را تهدید حساب نکن. غر هم حساب نکن. فکر کن اعتراف است به شکست. فکر کن کلاه از سر برداشتن است به احترام این همه که به تنگ آورده‌ای. فکر کن من را آن‌قدر ترسانده‌ای که دنبال یک سوراخ می‌گردم خودم را بچپانم توش. فکر کن… نه؛ اصلن دمت گرم… ساختن این کابوس مجسم الحق که هنر می‌خواست و تو داشتی.

حالا این را تهدید حساب نکن ولی من اگر بتوانم می‌روم؛ می‌چپم تو یک سوراخی و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم. وحشت است؛ نه تهدید. آخر پشت سر نگاه کردن همان و کوه نمک شدن همان! پشت سر چیزی نمانده است جز کابوس آن‌چه به انتخابات و بعد از آن گذشت٬ اضطراب دست از پا خطا کردن و گرفتار آمدن به چنگال تیز تو٬ اخبار بگیر و ببند، نحوست آزمون دستیاری٬ مبهمِ گزینش‌های دوباره جان گرفته‌ی عقیدتی٬ آن شمشیر داموکلس زلزله بالای سر تهران که چاره‌اش نمی‌اندیشی و تازه به ترکه‌اش مردم را تهدید هم می‌کنی٬ این برگ جریمه‌هایی که داری به آدم‌ها الصاق می‌کنی به جرم رنگ مو و لاک ناخن٬ دهان و زبان‌هایی که ساعت به ساعت فیلتر می شود، قطعنامه‌ها و بی‌کاری و اقتصاد لنگ در هوا٬ بلاتکلیفی…

حالا تو این را تهدید حساب نکن. من را حساب نکن. ما را حساب نکن. گفتم اگر بتوانم می‌روم اما حالا مگر توانسته‌ام؟! تا همین جا هم این همه کار ناتوانسته مانده است روی دستم. اصلن گرم‌ترین "دمت گرم” باشد مال همین که نشانم داده‌ای چه ناتوانم، چه حساب نمی‌آیم، چه عددی نیستم! تازه گیرم بروم٬ بانک شما که از آن بیدها نیست که با ما بادهای از نفس افتاده…! من پوزخند تو را پیشاپیش به جان خریده‌ام. راستی؛ یک نامه‌ای چند روز پیش آمده بود دم در خانه. یک تقدیرنامه‌ی رسمی بود از طرف فلان ژورنال معتبر بین‌المللی. گفته بودند من جزو ده درصد بهترین داوران سال گذشته‌شان بودم خیر سرم. که چه؟! خرم به چند؟! پسرک شاگرد اول کنکور و نمی‌دانم چه و چه بود و الان داری نقره‌داغش می‌کنی که فکر نکند علی‌آباد هم… خواستم بدانم اگر این تقدیرنامه هم جرم است٬ بسوزانمش. مردی کن و بگو… بسوزانمش؟

Advertisements