اگر قرار باشد بنویسی و خوانده نشوی؛ فقط محض دل بی‌صاحب خودت نوشته باشی؛ بنویسی و نظر دیگران را درباره‌ی نوشته و نظرت ندانی٬ بهتر است بروی یک گوشه‌ی خلوت٬ کوژ دیوار ویرانه‌ای ناکجا٬ کنج دفترچه‌ی خاطرات٬ کف صندوق متروک و تاربسته‌ی مای داکیومنتز کامپیوتر بنویسی و بیاندازی خاک بخورد. زده‌اند دخل این وبلاگ را همراه دو جین وبلاگ وردپرسی دیگر آورده‌اند. خوب می‌دانم فیلتر شدن همان و ریزش خواننده و کامنت همان! حالا قابم می‌شود قاب خاک‌خورده‌ای که کمتر کسی رغبت کند گِردش بگردد و گَردِ رویش بروبد. من می‌خواستم و می‌خواهم خوانده شوم. خسته‌ام از خلوت و ویرانه٬ از کنج و متروک٬ از عنکبوت. قانون جنگل است دیگر! هر کس زورش بیشتر باشد٬ قول و فعلش می‌شود حق. کسی هم این‌جا زورش به تیغ مستِ لشکریان سایبرستیزِ خصم‌تراش نمی‌رسد.

دل کندن از جایی که دوستش داری سخت است و زحمت اسباب‌کشی و خانه عوض کردن هم زیاد. می‌دانم خواننده‌گانی هستند که هنوز با فید‌خوان گوگلی سر آشتی ندارند. یحتمل٬ دیر یا زود خود گوگل و خصوصن ولد چموشش ٬ریدر٬ هم در امان نمانَد و به ترکه‌ی غضبِ سایبرستیزان نواخته شود. تازه گودر که خانه‌ی آدم نمی‌شود! آن‌جا پیشخوان شلوغ پستخانه است که نامه‌ی عاشقانه از اخطاریه‌ی پرعتاب قاضی نتوان شناخت. کلیه‌ی کوچکت نیست که باغچه داشته باشد و نرگس و بنفشه. گاه به میز تحریر آشفته‌ای می‌ماند که در میان ورق‌پاره‌ها و کتاب‌های نخوانده گم می‌شوی. همین که مستاصل از یافتن فلان برگ و سند مهم داری اوراق را این ور و آن ور می‌کنی هم ناگهان مثلن لنگه‌ی جورابی را پیدا می‌کنی که مدت‌ها دنبالش گشته‌ای و حالا بو گرفته است! اما فعلن چاره‌ای چیست؟ چندی٬ خانه همین خانه و قاب همین قاب خواهد ماند. با ای‌میل نوشته‌ها را پست می‌کنم و خودم هم بیشتر از گذشته دل به لایک‌ها و توجهات گودری می‌سپارم. با فیلترشکن برای وبلاگ‌های وردپرس کامنت گذاشتن مصیبت است؛ پیه‌ش پیش‌تر به تن خودم خورده. بنابراین سپاسگزارانه٬ تلاش می‌کنم اگر نظری رسید٬ به هر طریق ممکن پاسخ دهم. حالا بروم بنشینم روی ایوان خانه‌ام که از دیوارش آمده‌اند بالا و بی‌دعوتی آمده‌اند داخل و میان این همه چیز٬ کلید به یغما برده‌اند. بنشینم چاره‌ای به حال قفل بی‌کلید بیاندیشم. چه کسی بود گفت:

“درد؛
درد مثل گرگ!
گرگ را از هر طرف که بخوانی
می دَرَد؛
مثل درد” ؟

خواستم بگویمش که دزد هم!

Advertisements