ما آن روز پریشان دیدیم داریم توی جمله‌ای زندگی می‌کنیم که فعلِ «بود» دارد خفه‌اش می‌کند. از صبحش یک بهت بغض‌آلود شهر را گرفته بود. بعضی‌ها تا ساعت دوی بعد از ظهر و آن تبریک معروف ٬هنوز٬ ماجرا باورشان نشده بود. حالا دیگر ساعت حدود پنج و شش عصر بود و گره‌ی همیشه‌گی ترافیک چمران من را به مشاهده‌ی اجباری آدم‌های سرگشته نشانده بود. حالا همه می‌دانستند. حالا همه چیز تمام شده بود انگار. حالا همه آرام بودند و گره‌خورده؛ مثل آن ترافیک لعنتی٬ یک خشم سرگردان٬ یک بهت بغض‌آلود… «آقایان٬ خانم‌ها٬ سبزهاتان را بگذارید در کوزه آبش را بخورید لطفن…»

آن هفته‌ی منتهی به انتخابات را فقط می‌خواستم که زودتر تمام شود. حالم دیگر از آن کارناوال سبز مسخره به هم می‌خورد. شب‌ها اگر ۹ به بعد قصد خانه می‌کردم٬ چیزی بین یک تا سه‌ی صبح می‌رسیدم. به نظرم همه چیز بچه‌بازی و لوده‌گی می‌آمد؛ روبان‌های سبز و بوق‌بوق کردن‌های آن همه تینیجرِ سرخوشِ سوار بر ماشین‌های رنگارنگ. گاهی به سرم می‌زد همان جا وسط خیابان پیاده بشوم و سرشان فریاد بزنم. اما آن‌ها داشتند بوق می‌زدند و من ترجیح می‌دادم شیشه‌ی ماشین را بکشم بالا و صدای موزیک را بلند کنم و از شر آن هیاهو در امان بمانم.

حالا ساعت پنج و شش بعد از ظهر بیست و سوم بود. رنگ سبزی به چشم نمی‌خورد. صدای بوقی به گوش نمی‌رسید. هرچه بود٬ همان ترافیک آفتاب‌خورده‌ی لعنتی چمران٬ همان خشم سرگردان٬ همان بهت٬ همان بغض٬ …٬ انگار کارناوال غم راه افتاده باشد! آن صحنه‌ای که دیدم ولی تا ابد از ذهنم پاک نخواهد شد. سمت مقابل اتوبان٬ بعد از پل پارک‌وی٬ مسیر شرق به غرب٬ آن زن محجبه٬ آن زن زیاد محجبه که مثل خودم و مثل دیگران گره خورده بود٬ آن زن سیاهپوش که تنها نشسته بود پشت فرمان ماشینش٬ دستش را گذاشت روی بوق؛ یک بوق ممتد و عصبانی توی ترافیکی که تکان نمی‌خورد! بوقش کش آمد. قطع نشد. نگاه‌ها را سوی خود جلب کرد. بعد نگاه‌ها عصبانی شد حتی. چیزی نمانده بود آن همه خسته‌ی بهت‌زده شیشه‌ها را بدهند پایین وفحشش نثار کنند. اما زودتر از دیگران٬ خودش شیشه را داد پایین٬ دستش را از روی بوق بر نداشت٬ روبان سبز رنگی را از پنجره بیرون آورد و تکان داد. نمی‌دانم چند ثانیه طول کشید. ولی چمران شد یکپارچه صدای بوق‌های ممتد. دست‌های حاضر به یراقی هم از پنجره‌ها بیرون آمد و روبان‌های دیگری هوا را امضا زد. مردم بغضشان شکسته بود. خشمشان را داشتند بالا می‌آوردند. بعد لبخند را هم حتی دیدم. چیزی تمام نشده است. همین است که اگر از من بپرسند آغازگر٬ مشوق٬ عامل٬ رهبر اعتراضات بعد از انتخابات کیست٬ بی‌درنگ می‌گویم همان خانم چادری که بوق زد؛ بوق سبز. بچه‌بازی؟! … لوده‌گی؟! … شوخی می‌کنید؟! … سبز شد بیرق و بوق‌ها شدند نقاره‌ی رزم…

Advertisements