خیلی چیزهای زندگی تابع قانون اُهم است؛ یکیش هم رابطه. یادتان هست لابد که طبق قانون اهم٬ جریان الکتریکی نسبت مستقیم داشت با ولتاژ (نیرویی که  الکترون‌ها را داخل مدار الکتریکی هُل می‌داد) و نسبت عکس داشت با مقاومت. این قانون یک جورهایی در فیزیک فراگیر است. یعنی هر جریانی وقتی اتفاق می‌افتد که نیروی محرکی وجود داشته باشد و زورش هم به نیروهای بازدارنده بچربد. جریان جزءجزء یک رابطه هم بسته به نیروهایی ست که هل می‌دهندش و نیروهایی که جلویش را می‌گیرند. آن‌وقت برای منی که اگر حس کنم به آدم درست رسیده‌ام می‌شوم نیروی پیش‌برنده٬ میزان مقاومت‌هایی که از طرف مقابل می‌بینم کلی حرف دارد. یک اندکسی قائلم برای خودم به اسم «مقاومت پذیری». یعنی اصلن چقدر می‌شود جلویم مقاومت کرد٬ چقدر زمان می‌برد شکستن یک مقاومت٬ چقدر غیر قابل چشم‌پوشی هستم. نه که بخواهم بگویم مقاومت کردن چیز بدی ست اما میزانش و طول مدتش یک نشانه است؛ یک نشانه از این که طرفت چقدر دوستت دارد و چقدر به‌ تو اعتماد دارد. مقاومت‌ها وقتی شدید شد یا طولانی٬ از خیر جزء یا کل رابطه می‌گذرم. می‌بینم بعد از مدتی خودم هم دیگر خواهان فلان چیزی که مدام خواسته‌ام و اجابت نشده است نیستم. حتی وقتی بالاخره طرف مقابل راضی می‌شود که تغییر رویه بدهد و خواسته‌‌ام را برآورده کند٬ می‌بینم نمی‌خواهم. گاهی پیشنهاد را خیلی راحت و نه لجوج و پسیو اگرسیوانه(!)٬ رد می‌کنم حتی. لطفی انگار ندارد دیگر. از دهن افتاده است. اصلن این خواسته‌ها و آن اجزاء رابطه گویی اهمیت نداشته‌اند. چیزی که مهم بوده است همان اندکس مقاومت پذیری ست که حالا فهمیده‌ای رقمش بالا ست و همین دلسردت می‌کند از آینده. می‌بینی چند وقت است که جریان رابطه از صرافت آمپریدن افتاده.

Advertisements